چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۴

گزارشِ یک قرارِ ممنوع



«تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی
و در طراوت خاموش و فراموشی بنگری.
نزدیک شو، اگرچه قرارت ممنوع است ...»
-  محمد مختاری – 

از سه یا چهار ساعت قبل از ساعت پنج به ساختمان تولید آزمونِ قلمچی آمده بودم: همان ساختمان بزرگ تقاطعِ انقلاب و فلسطین. وقت تنگ بود و عقربه ها رو به جلو می دویدند. به شکلی ناخودآگاه دستگیرم شده بود که این آخرین فرصت است. یا همین امروز یا هیچ وقت. بازی در صورتی ادامه پیدا می کرد که همه خودشان را به قرار آن روز برسانند: دوشنبه، بیست و پنجم خرداد هشتاد و هشت، خیابان انقلاب، ساعت پنج عصر. برای همین در آن ساعت های پایانی تمام زورم را می زدم تا آخرین آدم هایی که می شناختم را قانع کنم که حتماً، و تحت هر شرایطی، سر قرارِ امروز حاضر باشند. در همان حال که بحث می کردم از پنجره طبقه دوم ساختمان، محلِ قرار را هم می پاییدم. چیز دلگرم کننده ای نمی دیدم. مضطرب بودم و دائم احساس می کردم بند دلم پاره می شود. از پشت پنجره شاهد تصویرهای بدی بودم: سوارانِ عربد کشِ حزب الله که به تناوب  از محل قرار رد می شدند، مانورِ موتور سوارهای ضد شورش، امنیتی های مخفی و امنیتی های تابلو که تووی جمعیت وول می خوردند، رفت و آمدهای غیر عادی در کلانتری فلسطین و دست آخر آن «سکوت» نگران کننده رهگذرها. همه و همه خبر از تمام شدن داستان می داد.

از طرف دیگر، در آن لحظات، با آدم هایی سر و کله می زدم که مُهمل ترین دلیل های ممکن را به هم می بافتند. کلافه ام کرده بودند. با اینکه استدلال هایم را قبول داشتند ولی دست آخر تووی دلم را هم خالی می کردند و می گفتند:«حرف هایت درست، ولی کسی نمی آید». یادداشت های روزانه ام یادآوری می کنند که در جریان بحث، چند باری قصد داشته ام یکی از گلدان هایِ بزرگ دم دستم را به سمت طرف های بحث پرتاب کنم. این جمله «کسی نمی آید» از همه چیز بیشتر مضطربم می کرد. انگار دوست داشتم به جای این جمله مأیوس کننده کسی روی شانه ام بکوبد و قاطعانه بگوید:«همه می آیند»؛ اما آدم ها بیشتر از این حرف ها به هم بی اعتماد بودند. بی اعتماد و بدبین.

اگرچه به روی خودم نمی آوردم و خودم را امیدوار نشان می دادم ولی آن روز من هم بدبین و بی اعتماد بودم. با توجه به مجموعه مشاهداتم به این نتیجه رسیده بودم که کسی نمی آید. برداشتم این بود که امروز اقلیتی به خیابان می آیند، و برادران، با باطوم  و زنجیر و شوکر برقی و مشت و لگد دنبال شان می کنند. بدبینی ام ریشه در واقعیت داشت. دو سال پیش از آن، حمله های شبانه پلیس به محله های جنوب شهر تهران و سرکوب بدن های ورزیده فقرا را از نزدیک دیده بودم و  یک ماه و خرده ای قبل تر نیز سرکوب ضربتی فعالین کارگری در پارک لاله را.  سرعت و شدت سرکوب نیروهای نظامی و امنیتیِ نظام مقدس، واقعاً بالا بود. می ترسیدم قبل از جمع شدن جمعیت همه را تار و مار کنند.

تا نیم ساعت قبل از قرار تووی ساختمان قلمچی ماندم و بعد با «امین» و «رامیز» بیرون زدیم و جلوی کیوسک تلفن منتظر شدیم. قرار بود اگر جمعیت شکل گرفت مابقی بچه ها را هم صدا کنیم که بیرون بیایند. موقع بیرون آمدن از ساختمان، خانم فکری – کارمند میز اطلاعات ساختمان تولید آزمون – با آن لحن مهربان و مادرانه اش «تمنا» کرد که بیرون نرویم، می گفت:«می کشند، جوانید». سیگار پشت سیگار روشن می کردم و اطراف را می پاییدم. «مجید» که رسید با خنده عصبی گفت:«همه جا را قُرق کرده اند، جمعیت به هم نمی رسد». می گفت تمام میدان انقلاب را بسته اند. همه جا را با مأمور و لباس شخصی و موتور سوار و «باراباس» پر کرده اند. به قول لورکا:«در هر کنارِ کوچه دسته های خاموشی/ در ساعت پنج عصر». 

ساعتِ پنج و یک دقیقه

ساعت دقیق را به یاد ندارم، اما ساعت از پنج عصر گذشته بود. پیشنهاد دادم، همین چند نفری که هستیم وسط خیابان بپریم و شعار دادن را شروع کنیم، بلکه آدم هایی به ما بپیوندند. پیشنهادم به خاطر احمقانه و احساساتی بودنش رد شد. نمی دانستم باید چه کار کنم. ساعت از پنجِ عصر عبور کرده بود و آب از آب تکان نمی خورد. حال بدی داشتم. ادامه آن وضعیت یعنی پذیرفتن باخت. یعنی نقطه سر خط. یعنی که همه چیز تمام شد. یعنی بازگشت به زندگی روزمره با چراغ خاموش. یعنی تداوم دلمرده گی و یأس. یعنی احساس خفت بار باختن بدون جنگیدن. یعنی آغاز دور تازه پوفیوزی تاریخی. یعنی زنده به گور شدن در تهرانِ بدون رؤیا!

دیدن صف اول تظاهرات غافلگیر کننده بود. دلسرد بودم و مواجه شدن با آن جمعیت – در بهترین حالت - جزو ده اتفاق اولی که احتمال وقوع شان را می دادم هم نبود. در یک چشم به هم زدن جمعیتی ساکت از پیاده روی بالای چهارراه ولی عصر به سمت میدان انقلاب پیچید. صف اول جمعیت را دیدم. آدم هایی سن و سال دار با لباس های مرتب و بسیار جدی و در کمترین فاصله ممکن از هم. تعدادی پسر جوان حول جمعیت می چرخیدند و به دست آدم های خارج از ستون ها اعلامیه می دادند. سریع یکی از کاغذها را گرفتم. روی کاغذی که به دستم رسید نوشته بود که صف اول این جمعیت استادهای دانشگاه امیرکبیر هستند و در ادامه ما را به پیوستن به جمعیت دعوت می کرد. در اعلامیه ذکر شده بود که تحت هر شرایطی  «سکوت» را رعایت کنیم.

صف اول جمعیت از جلوی ما رد شد و بعد از آن ستون بدن های سیاسی شده بود که می آمد و می آمد و می آمد و انگار هیچ وقت تمام نمی شد. گل از گل همه شکفت. مجید روی پله های پلاتوی دانشکده هنر و معماری رفته بود و سعی می کرد جمعیت را بشمارد. با خنده ای که دیگر عصبی نبود داد می کشید:«من استادیوم زیاد رفته ام این جمعیت از هزار نفر خیلی بیشتر است». دقایقی بعد ما هم بخشی از پیکر آن جمعیت «سیاسی شده» بودیم که در پیاده روی ضلع شمالیِ خیابان انقلاب راهپیمایی «سکوت» می کرد. 

بیش از هر چیز به یک معجزه شباهت داشت. هر ثانیه به تعداد جمعیت اضافه می شد. مثل آبی که از جوی خارج شده باشد، پیکر معترضان ساکت هم از پیاده رو به خیابان می ریخت و در کار تسخیر تمام فضاهای خالی خیابان بود. رو به روی سینما سپیده که رسیدیم، جمعیت نصف لاین شمالیِ خیابان انقلاب را هم تسخیر کرده بود. ابتدای وصال شیرازی، ضلع شمالی خیابان انقلاب به طور کامل تسخیر شد. رو به روی دانشگاه تهران خط ویژه هم فتح شد و دورِ میدان انقلاب موج جمعیت بود که به هر دو ضلع شمالی و جنوبی خیابان می ریخت. 

غرور آفرین بود. مردم گوشی های همراه را بیرون کشیده بودند و آن روز را ثبت می کردند. پلیس های غُلتشن ضد شورش هاج و واج به دیوار های پیاده روهای اضلاع شمالی و جنوبی خیابان کارگر چسبیده بودند و جُم نمی خوردند، چون ما بی شمار زندگان بودیم و تمام فضای خیابان در «اشغال» ما.

بعد از میدان انقلاب دیگر هر چه بود، غرور بود و شادی و سربلندی. جشن بود و خنده و آزادی. صدای بی صدایان بود که با آن سکوت کر کننده فریاد می کشید.اعلام موجودیت مطرودان بود. مانیفست «شکستگان سال های سیاه» بود.همدستی مردگان و زندگان بود. بازگشت سرکوب شدگان بود. صوراسرافیل بود. رستاخیز بود. اعجاز سیاست بود. رژه صلحِ لشگر جوانان گمنام بود که چنان خیره کننده زمین را می لرزاند:«إذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا».

سقوطِ آزاد به واقعیت 

تصاویری که بعد از میدان انقلاب در ذهنم نقش بسته گنگ است. کیفیت یادآوری تصاویر میدان انقلاب تا میدان آزادی – پیش از تیراندازی به جانب مردم - از جنس یادآوری یک خواب است. مثل وقت هایی که آدم خواب پرواز کردن می بیند: کافی است بازوهایش را قدری تکان بدهد تا یک مسیر طولانی را پر بکشد. این دست رؤیاها را نمی توان در قالب زبان واقعاً موجود ریخت. بیان آنها نیازمند خلق نشانه ها و مفاهیمی بدیع است و به گشایش ساختار زبان نیاز دارد. 

از سوی دیگر خواب ساختار زبانی خودش را دارد و تحلیل هر خوابی نیازمند دانستن زبان پیچیده ناخودآگاه. اگر این فرضیه که ساختار آن رژه میلیونی به ساختار یک خواب شباهت داشت پذیرفته شود، باید شجاعانه دست به کار رمزگشایی آن نیز شد: آن جمعیت از کجا آمد بود؟ و بعد از آن به کجا رفت؟ در حال حاضر کجاست و آیا باز خواهد گشت؟ چگونه و از چه مرجعی آموخته بود که تا آن اندازه مدنی رفتار کند؟ دلایل اصلی آمدن و رفتنش چه بود؟ خواست حقیقی آن جمعیت چه بود؟ و آیا از فرم مدنی  و در عین حال رادیکال آن رژه میلیونی می توان به این نتیجه رسید که خواست حقیقی برآیند حاضران در رژه نیز تا همان اندازه مدنی و رادیکال بود؟

روند عقب نشینی و غیرسیاسی شدن جامعه ایران و یا به یک معنا عدم پایبندی به آن رژه میلیونی، که با رأی به روحانی کامل شد، به یک سقوط آزاد از رؤیا به واقعیت شباهت دارد و این سقوط آزاد – به طور منطقی - آدمی را به شک و بدبینی نسبت به متن زنده جامعه وا می دارد. در فیلم «استاکر» صحبت از مکانی است به نام «منطقه»؛ مکانی که اگر به آن پا بگذاری درونی ترین آرزویت برآورده می شود. دو نفر به راهنمایی فرد سومی راهی منطقه می شوند. راهنما پیش از حرکت حکایت شخصی را برای همراهانش تعریف می کند به نام «لاک پشت»؛ حکایتی هشدار دهنده. گویا لاک پشت هم یکی از راه بلدهای منطقه بوده و یک روز، به طلب آنکه برادر افلیجش روی پا بایستد، تصمیم می گیرد وارد منطقه شود. ولی ورودش به منطقه با برآورده شدن آرزویی دیگر همراه است: به جای شفای برادر، لاک پشت به پول می رسد!



در آن رژه میلیونی غیر ممکن ترین احتمال فعلی امکان وقوع داشت : تغییر رادیکال و ساختاری نظام سیاسی – اقتصادی حاکم بر ایران به شکلی مدنی و با پرهیز کامل از خون ریزی. روندی که می توانست یک جمهوری دموکراتیک در ایران را پایه ریزی کند. چنین رخدادی امروز با تصور ناظران واقع بین فاصله ای کهکشانی دارد، اما، در آن روزِ ممنوع به شکلی اعجازگونه قابلیت تحقق داشت: اگر قرار بر بست نشینی سه میلیون نفر در شاهراه پایتخت بود نظام مقدس چه طور می توانست آنها را به خانه برگرداند؟ توان کشتن چند هزار نفر و یا حتی چند میلیون نفر را داشت؟؛ شعارِ «ما بی شماریم» یک کلیشه تووخالی نبود. بنابراین می توان ادعا کرد که مناطق تحت اشغال مردم در روز بیست و پنجم خرداد هشتاد و هشت، همان منطقه ممنوعه ای به حساب می آمد که تارکوفسکی – در فیلم استاکر - از آن صحبت می کند؛ چرا که مناطق اشغال شده در آن زمان توان ممکن ساختن غیر ممکن ها را داشت. با این وجود روند به جایی دیگر ختم شد. به انتخاب فرزند خلف کودتا از جانب سرکوب شده گان همان کودتا: آرزوی قلبی حاضران در رژه میلیونی بیست و پنج خرداد سال هشتاد و هشت چه بود که از میان تمام احتمال های ممکن سهم شان «اعتدال» بود؟         

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر