دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۴۰۰

زخم هایِ قرینه

 

دربارهٔ رمانِ «از آینه بپرس» اثر شهلا شفیق

«- چگونه خودت را ساختی؟

  - زخم به زخم».

– محمود درویش[1]

[این مقاله در رسانهٔ پارسی منتشر شده است. اینجا متن کامل ترِ این مقاله را می خوانید.]


نسخهٔ فارسیِ رمانِ «از آینه بپرس»، اثر شهلا شفیق، نخستین بار در سالِ ۲۰۱۷ منتشر شد[2]. ترکیبی از حواس­ پرتی و اقبالِ بد، خواندن این اثرِ مهم را تا همین چند هفتهٔ قبل به تعویق انداخت. با اینحال روایتِ درخشانِ رمان، و زمانی که صرف تأمل بر داستانش کردم، بار دیگر سه خاطرهٔ سِمِج از سه زن را به کانونِ توجه­ ام کشاند. اولین خاطره به بیست سالگی و همکاریِ کوتاهم با زنی تیزهوش اما عبوس و مضطرب بر می ­گردد که یک روز، با حالی نژند، محلِ کار را ترک کرد و هرگز بازنگشت. دومین حادثه سه سال بعد اتفاق افتاد. سرزنده ­ترین زنِ گروهِ دوستانهٔ مختلط ­مان اقدام به خودکشی کرد و فقط به مددِ حادثه ­ای معجزه­ آسا از چنگِ مرگ رهید. با سومین واقعهٔ تلخ در بیست و پنج سالگی مواجه شدم: همبازیِ کودکی­ ام در اوجِ جوانی دق­ مرگ شد.

هر سه حادثه غافلگیرم کرد. هر بار اما گیجیِ ناشی از حیرت که می­ گذشت، سئوالی آزاردهنده سراغم می ­آمد: چرا وقایعِ سبب ­سازِ چنان لحظه ­های غمباری را ندیده بودم؟[3] فرایندِ پیدا کردنِ پاسخهایی معقول، خاطره­ هایی از آن سه زن را به یادم می ­آورد که به طور مستقیم به زخم ­هایِ پیدا و پنهان­ شان ارجاع می ­داد. تجربهٔ خواندنِ رمانِ «از آینه بپرس» هم چنین کیفیتی داشت. پایانِ غافلگیرکنندهٔ رمانْ بارِ دیگر سئوالِ آزاردهنده را به جانم انداخت: کدام قسمتهایِ داستان را از دست داده بودم که پایانش تا این اندازه حیرت­ زده ­ام کرد؟

درنگ بر زخم ­هایِ آن زنها محنت­ افزا بود؛ تجربه­ ای سوزان که یکی از پرده ­هایِ آهنینِ مقابلِ دیده­ ام را ذوب کرد. به این معنا نیکبخت بودم. برخی اهل نظر می ­گویند شناختِ از خویشتن جز با تماشایِ تصویر خویش در آینهٔ «دیگری» ممکن نیست. از این منظر مشاهدهٔ جهانِ زخمیِ «دیگری» اگرچه با شرم و حرمان همراه بود، اما فرصتِ استثناییِ تماشایِ زخم ­های خویش در آینهٔ آنها را نیز برایم فراهم آورد. زخم­ هایی که در نتیجهٔ آن مشاهده دیدم ریشه ­هایی سیاسی داشتند. به همین خاطر فرو افتادنِ پردهٔ آهنین نطفهٔ سلسله ­ای از فکرهای سیاسی را در ذهنم کاشت – فکرهایی که خَرپایه ­هایِ نوشتار حاضر را می­ سازند.

قرائتِ سیاسی از رمانِ «از آینه بپرس» به مقدمه ­چینی نیاز ندارد. نویسنده، متن را با سیاستْ نشانه ­گذاری کرده است. زبانِ روزنامه نگارانه و بی ­تکلفِ اثر در خدمتِ توصیفِ یک وضعیتِ سیاسیِ مشخص قرار دارد. انقلاب، یا به قولِ غلامحسین ساعدی «کاتاستروفِ ۵۷»، سرنوشت شخصیت­ های داستان را معین می ­کند. انسانهایِ سیاسی غالب شخصیت های رمان را می­ سازند. لوکیشنِ روایتْ جغرافیایِ تبعید است. در فصلی از رمانْ تصویرِ زندانِ سیاسی در جمهوری اسلامی به کمکِ زبانی آلوده به هذیان و کابوس ترسیم می ­شود. در نهایت نیز نویسنده سرکوبی ­های رژیم اسلامی را در پیکرِ در هم شکستهٔ یک زن بازنمایی می کند – ثقلِ رمانْ اینجاست.

رمانِ «از آینه بپرس» – از یک منظر – راویِ بدنهایِ زنانه است. انفجار بنیان کنِ ناشی از «کاتاستروفِ ۵۷» یک زنِ تحصیلکردهٔ شهرنشین را – به نام گیتا – از تهران به پاریس پرتاب می ­کند. هجرتْ رابطهٔ او با وطنْ را به حداقل می ­رساند. گیتا اما تحتِ تعقیبِ پَرهیبِ گذشته است. وضعیت روانی ­اش عبارتِ مشهورِ ویلیام فاکنر در رمانِ «مرثیه ­ای برای یک راهبه» را به یاد می ­آورد:«گذشته هرگز نمی­ میرد، حتی نگذشته است». مجموعه ­ای از وقایع، از جمله آشناییِ اتفاقی ­اش با یک زنِ فرانسویِ سرکش به نام هِلِن، گیتا را وادار به احضار و رودرویی با گذشته می­ کند. در جریان سفرش به گذشته زنهایی را به خاطر می­ آورد، و یا با آنها آشنا می ­شود، که جمهوری اسلامی جسم­ شان را به تاراج برده است – او در آینهٔ تک تکِ آن بدنهای تحتِ ستم چهرهٔ کریه یک دورانِ تاریخی را به تماشا می­ نشیند.  

 ملاقاتِ بدنهایِ استثمار شده


رمانِ «از آینه بپرس» با دیالوگی دربارهٔ وضعیتِ یک زن آغاز می ­شود. هِلِنِ فرانسوی، در نخستین دیدارِ با گیتا، خودش را به طعنه «جنده» خطاب می­ کند. می ­گوید پس از زایمان، تأمینِ مخارجِ زندگی­ اش بر عهدهٔ شوهرِ متمولش بوده است. حرفِ گزنده­ اش اگرچه از روحیهٔ سرکشِ او بر می ­خیزد، اما در عینحال بر موقعیتِ فرودستِ وی نیز دلالت دارد. در فیلمِ «چشمهایِ بازِ بسته»، که از قضا شبیه رمانِ شهلا شفیق وقایعش در آستانهٔ قرنِ جدید می ­گذرد، این موقعیتِ هِلِن با وضوح بیشتری تصویر می ­شود. استنلی کوبریک در واپسین اثرش برشهایی از زندگیِ زنی بورژوا، زیبا و خانه ­دار را به مخاطب نشان می­ دهد به نامِ آلیس هارفورد. آلیس نیز، مثلِ هِلِن، وظیفهٔ پاسداری از «خانوادهٔ مقدس» را بر عهده دارد. تیم کِرایدِر، مقاله ­نویسِ زبردستِ آمریکایی، در نقدِ مفصلی که بر فیلم نوشته است آلیس را، به خاطر تحمیل شدنِ شغلِ «زیبا بودن» و تربیتِ فرزند خانواده به او، کارگرِ جنسی فرادست­ ها می­ خواند. «شغلِ آلیس زیبا بودن است». کِرایدِر اینطور می ­نویسد:«او همچنین در کار آراستنِ دخترش هِلناست تا او نیز در آینده به تکه­ ای قیمتی مثل مادرش تبدیل شود».

اعترافِ تلخِ هِلِن بسترِ یک دوستی عمیق را میان او و گیتا می ­سازد. «فقط دو بار با هم ملاقات کرده بودند». راوی کیفیتِ صمیمیتِ میان آن دو را با این عبارت توضیح می­ دهد:«اما پس از هر ملاقات، گیتا گفتگو با زن را در ذهن ادامه داده بود». گفتگویِ مد نظرِ راوی را می توان نوعی گفتگویِ درونی فرض کرد. از این منظر هِلِن چنان آینه ای در برابر گیتا می ایستد. او در آینهٔ این رفیقِ تازه، اما دیر آشنا، زخم­ های خویش را می­ جوید. جراحتِ نابرابری از جملهٔ آن زخم ­هاست. گیتا مردی را به یاد می ­آورد که از تحصیل، کار و تلاشِ او برای مستقل شدن دلِ خوشی ندارد. در بخشهایی از رمان می­ خوانیم همسر سابق گیتا نیز، مثل شریکِ زندگیِ هِلِن، تلاش می­ کرد تا در مرزهایِ «خانوادهٔ مقدس» محصورش کند. حتی معاشقه ­هایِ آنها، کالایی و مملؤ از بیگانگی ­ست. گیتا لحظه ­های رابطهٔ جنسی با همسر سابقش را به یاد می ­آورد؛ لحظه­ هایی که مرد در صورت و بدنِ گیتا چهره و اندامِ زنهایی دیگر را می جست:«عاقبت دریافت شوهر هر بار با زنی دیگر عشق می­ ورزد. گاه زنی مو بور با پستان­ هایی کوچک، گاه زنی تیره­ پوست با کفل­ هایی درشت و بار دیگر زنی سرخ­ مو و میان باریک» – جهان شان، پس از سالها زندگی مشترک، تا این اندازه از یکدیگر دور است.

هِلِن، در همان اولین ملاقات، سوگِ ناشی از مرگِ فرزندش را هم با گیتا در میان می ­گذارد. آینهٔ هِلِن، به این واسطه، یکی دیگر از زخم­ های گیتا را پدیدار می ­کند: مرگِ فرزند جزو زخم ­هایِ مشترکِ آنهاست. پیرنگِ پرداختن به پیکرهایِ مثله شده، که به نوعی اُس و اساسِ رمان به حساب می­ آید، در اینجا ریخته می­ شود. اگر جسمِ فرزند تکثیر و تداومِ تنِ مادر فرض شود، می­ توان مرگِ فرزند را نیز به مثله شدنِ پیکرِ مادر تعبیر کرد. گیتا و هِلِن – با این تعبیر – نخستین شخصیت­ های رمان­ اند که جسم و جانی مثله شده دارند – پیکرهایِ مثله شده ­ای که محصولِ تاریخِ یک وضعیت اجتماعی­ اند.

در بخشی از داستانْ گیتا به یکی از جلسه ­های ادبیِ ایرانی ­های ساکنِ پاریس می ­رود. قسمت هایی از این فصلْ به صحبت­ های حضارِ جلسه در ارتباط با مسئلهٔ رمانِ ایرانی اختصاص دارد. یکی از آن افراد زنی ­ست با دیدگاهی انتقادی نسبت به «بوفِ کور». زنْ صادق هدایت را فردی مدرن می ­داند، اما به نظرش «بوفِ کور» اثری مدرن نیست. می­ گوید خلقِ رمانِ مدرن بدونِ حضورِ «زنهایِ واقعی» ناممکن است. اعتقاد دارد این گروه از زنها در «بوفِ کور» غایب­ اند و مخاطبِ اثرِ هدایت تنها سرگذشت یک زن، با دو چهرهٔ وهمیِ اثیری و لکاته، را می ­خواند که سرنوشتش «به قتل رسیدن و تکه­ تکه شدن» است. او در ادامهٔ حرفهایش می­ گوید اگر قرار به نوشتنِ رمانی مدرن باشد می ­بایست تکه ­های بدنِ مثله شدهٔ زنِ «اثیری – لکاته» را از چمدانِ راویِ «بوفِ کور» بیرون کشید و بارِ دیگر به یکدیگر چسباند – شهلا شفیق در رمانِ «از آینه بپرس» به چنین اقدامِ جسورانه­ ای دست می ­زند.   

احضارِ پیکرهایِ مُثله شده 


گیتا و هِلِن تنها شخصیت ­هایِ رمان نیستند که تیغِ یک تاریخِ مردانه جسم و جان ­شان را مثله کرده است. ملاقاتِ آنها، شبیه وِردی جاری شده بر لبهایِ راوی، باقیِ پیکرهایِ مثله شده را نیز، به نوبت، احضار می­ کند. از این رو وِردِ جادویی، گیتا را به فراخواندنِ گذشته وا می­ دارد. در قلبِ جستجوی زمانِ از دست رفته اما سیمایِ متجددِ زنی اغواگر انتظارِ گیتا را می ­کشد. گیتا، الهه سرمدی را از دورانِ نوجوانی می ­شناسد. سالها از پشت پنجرهٔ اتاق خوابش در خانهٔ پدری، یا به قولِ راوی از پسِ «روزنه­ ای جادویی»، ناظرِ زندگیِ نامتعارفِ این زنِ نویسنده بوده است. زیباییِ الههٔ سیاه­ پوش و مهمانی­ هایِ باشکوهش گیتایِ نوجوان را سِحر می­ کند. زندگیِ الهه، که بندِ نافش را تمام و کمال از سنت بریده ­اند، برای گیتا حکمِ هوایی تازه را دارد؛ زنانگیِ او در چشم گیتا امریست نو. «خیلی زود، این پنجره به روزنه­ ای جادویی بدل شد که چشمهایِ حساسِ گیتا را به گشت و گذاری پر ماجرا دعوت می ­کرد». راوی حال و هوایِ گیتایِ نوجوان را با این عبارتها توصیف می ­کند:«شبها نوایِ موسیقی با بویِ قهوه از پنجره­ هایِ خانهٔ او به بیرون درز می­ کرد و در کوچه می­ پیچید؛ بویی که همان ­قدر با عطرِ چایِ هر روزهٔ خانه ­هایِ کوچه فرق داشت که زنْ با زنهایِ دیگر».

الهه در چشم باقیِ همسایه­ ها اما مسحور کننده نیست. اهلِ محل زندگی ­­اش را با بدبینی زیر نظر دارند. تفاوتهایِ او با دیگر زنها برای ­شان سؤظن آفرین است. زندگیِ الهه، در مقامِ امری نو، زیر سایهٔ شک و بدگمانی قرار دارد. گروهی او را «تنها دخترِ خانواده ­ای متمول» می­ دانند که به واسطهٔ ثروتی هنگفت بر همسرش حکم می ­راند، از نظرِ دسته ­ای دیگر چیزی جز «زنی صرعی و نیمه دیوانه» نیست، جماعتی او را «بدکاره­ ای» خطاب می­ کنند که معشوقه ­های طاق و جفتش هزینهٔ زندگی پر خرجش را می­ پردازند و حتی خواهرِ کتاب ­خوانِ گیتا، هما، الهه را نویسنده ­ای مبتذل می ­داند که فعالیتِ ادبی ­اش بی ­تفاوتیِ سیاسی به بار می­ آورد – یکی از مصاحبه­ هایِ مطبوعاتیِ الهه همزمان با انتشارِ خبرِ مربوط به قتلِ بیژن جزنی چاپ می ­شود و هما در واکنش چنین می­ گوید:«وقتی نویسنده­ های مملکت مثل زنِ همسایه مبتذل باشند باید هم مبارزها را بکشند و آب از آب تکان نخورد».   

زندگی الهه سرمدی، در ایرانِ اواسطِ دههٔ ۱۳۵۰، دو بازتابِ سراسر متضاد دارد. حیاتِ اجتماعی او برای شمار بزرگی از آدمهایِ محصور در جهانِ مردانهٔ سنتْ سؤظن آفرین و شایستهٔ ملامت است و برای اقلیتی کوچک از جنسِ گیتا قاصدِ امری نو و هوایی تازه. به این معنا جایگاهِ او در رمانِ «از آینه بپرس» می­ تواند یادآورِ زنِ اثیری – لکاتهٔ «بوفِ کور» باشد – مأموریتِ جسورانهٔ شهلا شفیق از اینجا آغاز خواهد شد.

در اثرِ ماندگار صادق هدایت، زنِ اثیری – لکاته توسط تیغِ بُرایِ مناسباتِ مردانه سلاخی می ­شود. آن زن در خانهٔ قرون وسطاییِ مردی عقیم و افیونی جان می ­دهد. مردْ پیکرِ بی­ جانِ او را تکه ­تکه می­ کند و سپس تنِ مُثله شده ­اش را با همدستیِ پیرمردی قوزی، که صدایِ خنده­ های مشئوم­اش پشت آدمی را می­ لرزاند، به خاک می­ سپارد. مردِ افیونیِ «بوفِ کور» حاکمِ خانه ­ای متعلق به «عهد دقیانوس» است و پیشه­ اش، به تناسبِ مکانی که در آن روزگار می­ گذراند، «نقاشی رویِ قلمدان». پرسوناژِ در هم شکسته و عقیم او می­ تواند بازتابِ سنتهایِ مردانه باشد. سنتهایی تمامیت­ خواه که بدنِ زنها را در انقیادِ خویش می­ خواهد. تحقق یافتنِ این تمکین اما جز با همدستی نهادِ مذهب امکان ­پذیر نیست. نقشِ «پیرمردِ قوزی» در این چارچوب معنا دارد. کسب و کارِ او، آنچنان که از کارگزارهایِ نهاد مذهب انتظار می­ رود، مرگ است – او کالسکهٔ نعش کش می­ راند، تابوت می­ سازد و در قبرستانِ شاه عبدالعظیم مرده چال می ­کند.

الهه سرمدی نیز، به نوعی، هم­ سرنوشتِ زنِ اثیری – لکاته است. همدستیِ سنتهای مردانهٔ جامعه و نهاد مذهب، او را از ساحت اجتماعی حذف می­ کند. آن زن، با پیروزیِ انقلاب اسلامی، به ناگاه ناپدید می ­شود. ایران، به واسطهٔ زلزلهٔ بنیان ­کنِ ۵۷، نظمی جدید را می­ پذیرد. نظمی که، به قولِ راویِ رمان، «ضرب­ آهنگش با صدایِ اذانِ بلندگویِ کمیتهٔ محل در وعده­ های نماز تنظیم می ­شد». بنابراین در شرایطِ جدید دیگر فضایی برای زنی نویسنده قابلِ تصور نیست. قدری پس از آغازِ جنگِ جمهوری اسلامی با حکومتِ صدام حسین، الهه سرمدی خانه و زندگی ­اش را ترک می­ کند. دیگر کسی از سرنوشت زنِ اغواگرِ ساکنِ «کوچهٔ صبا» خبری ندارد. انگار ارباب­ های تازه جلوه­ هایِ حیاتِ اجتماعیِ زن را پاک کرده باشند. شاید به همین خاطر خوانندهٔ رمان هم هرگز از زندگیِ الهه در دههٔ اولِ پس از پیروزیِ انقلاب اسلامی تصویرِ دقیقی به دست نمی ­آورد. حتی بعدتر، که در اواخر دههٔ ۱۳۷۰ برای درمانِ سرطان به پاریس می­آید و در زندگیِ گیتا حضوری کوتاه دارد، باز هم خوانندهٔ رمانِ «از آینه بپرس»، جز اشاره­ ای گنگ به حضورِ او در زندانِ سیاسیِ جمهوری اسلامی، داستانِ دیگری از زندگی الهه سرمدی نمی­ خواند.      

روایتِ رنج ­های نام ناپذیر


سرگذشتِ الهه سرمدی در دههٔ ظلمت را می ­بایست در آینهٔ دیگران خواند. استقرارِ رژیم اسلامی، بر پیکرِ دیگر زنهایِ رمانِ‌ «از آینه بپرس» زخم ­هایی کاری می­ اندازد. گیتا، پس از به دنیا آوردنِ کودکی مرده، تن به جلایِ وطن می ­دهد. پاسدارها هما را می ­کشند. از دست دادنِ فرزند، جسم و جانِ مادرِ گیتا و هما را مثله می­ کند. در یکی از تکان­ دهنده ­ترین فصلهایِ رمانْ سلاخی شدنِ حیاتِ زنهایِ سیاسیِ دههٔ شصت تصویر می­ شود. الهه، که حالا به منظورِ درمان سرطان به پاریس آمده است، دفترچه ­ای را به گیتا می­ دهد که حاوی تجربهٔ زیسته­ اش از زندانِ سیاسی جمهوری اسلامی ­ست. او مشاهده­هایش از آن فضایِ کابوس ­وار را به قالبِ کلمه ­هایی پراکنده و جمله ­هایی هذیانی ریخته است. می ­گوید بارها تلاش کرده تا قصهٔ هولناکِ آن بدنهایِ مثله را به شکلی متعارف بنویسد، اما کوشش­ هایش جز شکست حاصلی نداشته ­اند. استیصالِ ادبی او از وفاداری ­اش به واقعیت برمی ­خیزد – آن رنج ­ها نام ناپذیرند؛ به نظمِ روایی که در بیایند می ­پوسند.

با این وجود، عبارتهایِ پریشان و تب ­آلودهٔ این فصلْ در خدمتِ اقدامِ جسورانهٔ به هم چسباندنِ تنهای مثله شده ­اند. خواننده ابتدا نامهایی پراکنده را – نامِ بدنهایی رنجور را –  می ­خواند و سپس، گویی به فرمانِ طلسمی جادویی، آن نامها به یکدیگر می­ چسبند و سرگذشتِ غمبارشان در سرنوشتِ یکی از انبوهِ رنج دیدگان منقبض می­ شود. «نورا. سمیه. پروانه. منیره. قدسی. نجمه». تمامِ این نامها اما در نهایت یک رنج را روایت می ­کنند:«می ­گویند به نجمه تجاوز شده. گاهی لباسهایش را تکه ­تکه از تن می ­کند. لخت توی سلول قدم می ­زند و آوازهایِ رکیک می­ خواند. یک روز می ­برندش و دیگر به بند بر نمی ­گردد». کلیدِ فهمِ پایانِ غافلگیرکنندهٔ رمان هم همین فصل است. مخاطبْ با خواندنِ روایتِ هر یک از زنهای داستان، با تنی مثله شده ملاقات می ­کند. آنها نقشِ همان نامهایِ پراکنده را ایفا می­ کنند و منتظر می ­مانند تا در فصلِ نهایی در تنِ الهه سرمدی بازنمایی شوند.

در انتهایِ رمانْ الهه در برابر جمعی در تسلطِ مردها لخت می­ شود. بر تنِ عریانش، که راوی به عروسکی شکسته توصیفش می­ کند، ردِ زخمی عمیق به چشم می ­آید. در چارچوبِ قرائتِ مد نظرِ نوشتار حاضر از رمانِ «از آینه بپرس»، شکل و شمایلِ آن بدنْ تنی تکه­ تکه را به یاد می ­آورد که اجزایِ جدا شده ­اش را به هم چسبانده باشند. به این ترتیب شهلا شفیق، به میانجی تشریحِ وضعیتِ بدنِ زنها در دورهٔ حکمرانی اسلامیست­ ها بر ایرانِ معاصر، روحِ یک دورهٔ تاریخی را روایت می­ کند. رمانِ او نه در پیِ توصیفِ جزء به جزء تاریخِ شکنجه و کشتار بلکه در پیِ عریان کردنِ منطقِ نظامِ سرکوبِ رژیم نکبت و تأثیرِ آن بر جسم و جانِ آدمیزاد است.

 رژیم فقها، در ۴۲ سالِ گذشته، اقتدارِ ایدئولوژیک و سیاسی ­اش را به واسطهٔ استثمارِ بدنِ زنها بازنمایی کرده است. آنچه مجریانِ فرامینِ الهی «جامعهٔ اسلامی» می­ خوانند، بیش و پیش از هر جایِ دیگر، در وضعیتِ این دست از بدنها به چشم می ­آید. محدودیت­ های اعمال شده بر این گروهِ اجتماعی همزمان هم حدود و ثغورِ وضع موجود را مشخص می­ کند و هم صورتِ مطلوبِ اجتماع مد نظر اهل دیانت را عینیت می ­بخشد. تدقیق در مسئلهٔ حجاب اجباری می­ تواند، به شکلی فشرده، هستهٔ منحرفِ این ساز و کار را لو دهد. هیئت حاکمهٔ «نظام مقدس» توانسته است به واسطهٔ این امر، در وهلهٔ نخست، مکانیزم انطباقِ گناه و قانون در جمهوری اسلامی را به «تمامی آحاد امت» تفهیم کند. شهلا شفیق، در یکی از آثار نظری ­اش، این مکانیزم را «جرم به مثابه گناه» نامگذاری کرده است. زُبدهٔ حرفش این است: جمهوری اسلامی با «در آمیختنِ قدرت با امر قدسی» این امتیاز را برای خویش به وجود آورده تا با «هرگونه نقض قوانین یا هر گونه اعتراض به نظم حاکم» به مثابه «نقض احکام الهی» یا «گناه» برخورد کند[1]. مرزِ استثمار اما در همین حد باقی نمی ­ماند. اگر این قولِ تفکرِ انتقادی که «فُرم ته نشینِ محتواست» مبنایِ مشاهده قرار بگیرد سویهٔ دیگر این بهره­ کشی نیز آشکار خواهد شد: از نقطه نظرِ مردانِ خدا بدنِ زنها را می­ بایست، ولو به زورِ سر نیزه، به انقیاد کشید تا محتوایِ قوانین الهی در برابر دیدگانِ دوست و دشمن پدیدار شود.

با این وجود، مقاومتِ مردم علیه این تبعیضِ بنیادینْ رژیم اسلامی را، از همان نخستین مراحلِ استقرارش، به دردسر انداخته است. از یکسو استثمارِ عریانِ یک گروه اجتماعی و از سویِ دیگر مبارزه ­ای رهایی بخش علیه این ستم، به بدنِ زنها موقعیتی ویژه می ­بخشد. بر پایهٔ این دو واقعیتْ می ­توان مدعی بود، در ایرانِ تحتِ سلطهٔ اسلامیست ­ها، بدنِ زنها سیاسی ­ترین عنصرِ موجود است. زنها – در مقامِ تحتِ ستم ­ترین گروه وضعِ موجود – می­ توانند تمثالِ تمامی گروه­ های تحتِ ستم باشند. ستمی که بر آنها اعمال می ­شود انقباضِ تمامی ستم هایِ موجود است و رهاییِ آنها رهاییِ همه. «از آینه بپرس» را به همین علت می­ بایست در دستهٔ رمان های سیاسی قرار داد. شهلا شفیق با روایت کردنِ سرگذشتِ این گروه از بدنهای تحتِ ستم ساختمانِ سرکوب در ایرانِ معاصر را تشریح می­ کند. او از بدنهای زنانه آینه ­هایی می ­سازد تا زخم­ هایِ همگانی پدیدار شوند. عنوانِ رمان نیز، که قطعه­ ای ا­ست از فروغ فرخزاد، عصیرِ داستان را به این واسطه بر ملا می ­کند:«از آینه بپرس/ نامِ نجات­ دهنده ­ات را».



[1] اسلامیسم و الگویِ نوینِ انسان؛ زندانِ سیاسی در ایران / شهلا شفیق / صفحهٔ ۶۸

 

[1] متأسفانه نام مترجم را نمی­ دانم.

[2] شهلا شفیق این رمان را دو بار نوشته است: یکبار به فرانسه و بار دیگر به فارسی.

[3] به قولِ فروغ فرخزاد:«چرا نگاه نکردم؟/ تمامِ لحظه­ های سعادت می ­دانستند/ که دستهایِ تو ویران خواهد شد/ و من نگاه نکردم».

[4] اسلامیسم و الگویِ نوینِ انسان؛ زندانِ سیاسی در ایران / شهلا شفیق / صفحهٔ ۶۸

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۴۰۰

حدیثِ مطوّلِ بلوا

 

دربارهٔ فصلِ جدیدِ حیاتِ جمهوری اسلامی

«ما از شبی گذشتیم

و بقچه­ های ­مان را

که بویِ نای و کهنگیِ نانِ خشک داشت

تا آستانِ صبح کشاندیم

وانگه که با نیاز به سجادهٔ زمین

دستِ به خونْ وضو شده را تخم ریختیم

ارباب ­هایِ تازه رسیدند»

– سیاوش مطهری –


بلوا به پا کردن سنتِ رژیم اسلامی ا­ست. ایدئولوگهای ریز و درشتِ جمهوری اسلامی چنین سنتی را «انقلاب در انقلاب» نامگذاری کرده­ اند. این گروه معتقد است «آنچه در سال ۵۷ رخ داد یک خیزش اولیه بود» و راهِ جلوگیری از استحالهٔ انقلاب اسلامی، دست زدن به انقلابهای دیگر. از منظر این عده انقلاب اسلامی، بر خلاف دیگر انقلابهای تاریخ، همواره از تبدیل شدن به یک نظام سیاسی تن زده، و اگرچه خالق یک دستگاهِ سیاسی – ایدئولوژیک بوده است، ولی حفظِ «شرایط و ویژگی­ های یک انقلاب را» حقِ بنیادینِ خویش می­ داند. به این ترتیب هادیانِ انقلاب اسلامی و بدنهٔ اجتماعی­ اش به منظورِ نیل به جامعه­ ای – بی ­کم و کاستْ – اسلامی، می ­بایست ساختارهای موجود را بی ­وقفه در هم بکوبند و هنجارهای تازه­ ای به جامعه تحمیل کنند. هیئت حاکمهٔ ستیزه­ جو و بدنهٔ اجتماعیِ مرگ خواهِ رژیم مُلاها چنین فرایندی را برخاسته از ذاتِ پویایِ نظام­ شان می­ دانند – «نظامی مقدس» که با اشتیاقِ تمام زمینه‌ٔ «ظهورِ منجی» و «تأسیس تمدن اسلامی» را می­ چیند.

چنین سنتی اما از ماهیتِ جمهوری اسلامی برمی­ خیزد. پاسداری از این سنت برایش در حکمِ پاسداری از آبِ حیات است. هیئتِ مؤسسِ رژیم اسلامی، از بدو تأسیس، شمارِ قلیلی از جمعیتِ جامعهٔ سیاسی ایران را تشکیل می ­داد که بر شانهٔ عقب ­مانده ­ترین اقشارِ اجتماعی ایستاده بود. از چنین زاویه­ ای این دستگاهِ سیاسی – ایدئولوژیک همواره تهدیدِ اصلی را از جانبِ گروه­ هایی می­ بیند صاحبِ فکرهایی نو و فرهنگهایی غنی که نفوذِ اجتماعی ­شان به مراتب از ائتلافِ روضه­ خوانها و بازاری­ ها و لمپن­ – پرولترها بیشتر است. به همین خاطر حفظ دائمیِ وضعیتِ اضطراری – یعنی وضعیتی که در سال ۱۳۵۷ زمینهٔ به قدرت رسیدنِ هیئت حاکمهٔ فعلی را فراهم آورد – این اجازه را به رژیم فقها می ­دهد تا هم سرکوبیِ تعطیلی ناپذیرِ دشمنهای سیاسی – طبقاتی را ادامه دهد و هم از اختلاطِ بدنهٔ اجتماعی و لایه­ هایی از هیئت حاکمه ­اش با جامعهٔ مدنی و روشنفکرها جلوگیری کند.

رژیم اسلامی به تجربه آموخته است، برقراریِ ثباتِ نسبی در وضعیتِ موجود موجبِ پیش ­رویِ نیروهایِ خواهانِ تغییرِ بنیادینِ وضعیتْ خواهد شد. در چنان شرایطی جامعهٔ مدنی و نیروهایِ سیاسی متجدد، به واسطهٔ قوتِ سرمایهٔ اجتماعی ­شان، می­ توانند قالبهای زبانیِ خود را به کارزارهایِ سیاسی تحمیل کنند. تغییر ژستِ سیاسیِ سید محمد خاتمی از یک مُلایِ مرتجع در دههٔ شصت به آخوندی که برای بیان مقصودِ سیاسی­ اش در سالِ ۱۳۷۶ از قالبهای زبانیِ نیروهایِ سیاسی متجدد استفاده کرد مؤید همین ادعاست. در بدبینانه ­ترین تحلیل ها انتخابِ خاتمی در آن سال حاصل مکرِ رژیم اسلامی بود به منظور گریز از بحرانها و فشارهایِ بین المللی. با این وجود استفاده از آن قالبهای زبانی برای جمهوری اسلامی در حکم بازی با آتش بود. اهلِ نظر معتقدند «قالبهای جا افتادهٔ زبانی رفته رفته مستقل می ­شوند و تا حدِ زیادی به افکار و اعمالِ» انسان شکل می ­دهند. به همین خاطر در بیست و چهار سالِ گذشته سید علی خامنه­ ای محافظه­کارهایِ موسوم به اصلاح­ طلبان را بارها و بارها به «تکرارِ حرفهایِ دشمن» متهم کرده است. سنتِ «انقلاب در انقلاب» به علت آنکه بلوا را جایگزین ثباتِ سیاسی می­ کند نقشی اساسی در تداومِ حیات «نظام مقدس» بر عهده دارد – در وضعیتِ بلوا پول و اسلحه اساسِ کارزارهای سیاسی را می­ سازد نه فکرهای نوینِ نیروهای سیاسی متجدد.

بلوایِ تازه


نظامِ نظم ­گریزِ اسلامی در حالِ حاضر دارد جدیدترین نسخهٔ «انقلاب در انقلاب» را به بازار عرضه می ­کند. رهبر جمهوری اسلامی و به تبع او بوقهای تبلیغاتیِ رژیم تحتِ فرمانش، از یک دهه قبل اصول و چشم­اندازهایِ مطلوبِ این انقلابِ تازه را ترسیم کرده­ اند[1]. با اینحال مانیفستِ انقلابِ میانسالیِ رژیم فقها برای نخستین بار در بهمنِ ۱۳۹۷ منتشر شد. سید علی خامنه ­ای آنچه را در این مانیفست تقریر کرده است گامِ دومِ انقلاب می­ خواند. بر پایهٔ «بیانیهٔ گامِ دوم انقلاب» تحققِ اهداف انقلاب اسلامی در پنج مرحله صورتبندی می­ شود. ولیِ فقیه «نظام مقدس» می ­گوید تا اینجایِ کار دو مرحله از این پنج مرحله تحقق یافته­ اند: وقوعِ «انقلاب اسلامی» و «تشکیلِ حکومت اسلامی». از این رو تشکیلِ دولت، جامعه و تمدنِ اسلامی اهدافِ سه­ گانه­ ای هستند که در صفِ تحقق ایستاده­ اند – تغییر و تحولاتِ سیاسیِ اخیرِ ایران را می­ بایست در نسبت با همین استراتژی تحلیل کرد.

چهارمِ خرداد ۱۴۰۰، رژیمِ حاکم بر ایران بار دیگر شگفتی آفرید. انتشارِ لیست نهاییِ افراد مجاز به حضور در انتخاباتِ پیشِ­ رو نه تنها بدبین ­ترین ناظرانِ بیرونی، بلکه برخی از زُعمایِ قوم و چهره ­هایی مرتبط با کانونهای قدرت را نیز به حیرت انداخت. صادق لاریجانی رفتار شورای نگهبان را «غیرقابل دفاع» دانست و لیست نهایی را دست­ پختِ امنیتی ­ها. با این همه سردبیر خبرگزاری امنیتیِ تسنیم خطاب به فقهایِ همان شورا نوشت:«تصمیم ­تان به لحاظ عمومی باید قابل توجیه باشد». قدر مسلم منظورِ کیان عبدالهی از افکار عمومی مخالفهایِ وضعِ موجود نیست، بلکه به آدمهایی اشاره دارد از قماشِ خودش: امنیتی­ ها، بسیجی ­ها، آدم­فروشها و پاسدارهایِ رژیم مستقر در ایران. آش حتی به اندازه ­ای شور بود که سید ابراهیم رئیسی نیز، که از قرارِ معلوم ضیافتِ ۱۴۰۰ را به افتخار او بر پا کرده ­اند، از حضور در رقابتی تک اسبه احساسِ شرمساری کرد. با تمامی این اوصاف بار دیگر صدایِ قاهرِ رأسِ نظام – دست­کم در کوتاه مدت – تعادل را به رژیم برگرداند، «حدود و ثغور» وضع موجود را معین کرد و «فصل الخطاب» شد.

در چنین شرایطی به نظر می­ رسد جمهوری اسلامی، همانطور که مقدمهٔ بیانیهٔ گامِ دومِ انقلاب وعده می­ دهد، «فصلِ جدیدی» از حیات خویش را آغاز کرده باشد. آنچه در سپهرِ سیاسیِ ایران به چشم می ­آید از تلاشِ رژیم اسلامی به منظورِ تجدیدِ سازماندهیِ خویش حکایت دارد. تأمل بر این نشانه­ هایِ قابلِ مشاهده موحش و محنت­افزاست. حُکامِ ایرانْ مرحلهٔ تازه­ ای از اجرایِ فرامین الهی را آغاز کرده­ اند. وضعیتِ فعلی، به یک معنا، یادآورِ عبارتهای هشدارآمیزِ احمد شاملوست در مردادِ سالِ ۱۳۵۸:«بادنماها ناله­ کنان به حرکت درآمده­ اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است» – این طاعون چیست؟ چه ویژگی­ هایی دارد؟ و جامعهٔ کم ­رمقِ ایران را به کجا خواهد برد؟

انتقامِ از گذشته و سلاخیِ آینده      

عباس تبریزیان از سردمداران طبِ اسلامی در ایران

زمستانِ سالِ گذشته محسن رضایی گفت «بیانیهٔ گام دوم انقلاب را خدا به رهبرِ انقلاب الهام کرد» و بعدتر شیوهٔ اجرایِ این الهامِ الهی را در «سالم ­سازی گذشته» و «پایه ­ریزی آینده» دانست. «دکترِ اقتصاد» شاید شانسی برای رسیدن به ریاست هیئت دولت نداشته باشد، اما  در مقام فردی ذلیل و بله–­قربانگو هرگز در تشریحِ منویاتِ ولی فقیه کوتاهی نمی­ کند؛ پس از مرگِ آیت­ الله منتظری تنها کسی بود که پیام تسلیتش را از روی پیامِ تسلیت «حضرت آقا» رونویسی کرد. از این منظر آنچه دربارهٔ منبعِ الهی و روشِ اجرایِ بیانیهٔ گام دوم انقلاب می ­گوید تا حدودِ زیادی بازتابِ مطلوباتِ نهاد ولایت فقیه است.


«سالم ­سازی گذشته» تاریخِ مفصلی در جمهوری اسلامی دارد. این طایفه – به سیاقِ فاشیست ها – مدام در پیِ انتقام از مردگان و زمانهایِ از دست رفته­ است. روح­ الله خمینی شانزده سال پس از مرگِ محمد مصدق وی را مرتد دانست و در وصیت­ نامه­ اش به مردگان فحاشی کرد. در سالهای اخیر میراثِ خمینی همچنان به وضوح قابل مشاهده است. پس از روی کار آمدنِ دولتِ حسن روحانی سالم­ سازی گذشته – در سطحی ایدئولوژیک – آغاز شد. حسام­ الدین آشنا، در دی­ ماهِ ۱۳۹۲، گفته بود:«پروژهٔ آقای روحانی مبارزه با چپ­ زدگی است». سیدعلی خامنه ­ای بعد از وقایع آبان ۱۳۹۸ آنچه آشنا وعده داده بود را واضح ­تر به زبان آورد. «مستضعفین را به افرادِ فرودست یا اقشارِ آسیب ­پذیر معنا می ­کنند». خامنه­ ای در آذرِ ۹۸ اینطور گفت:«[در صورتیکه] مستضعفین یعنی ائمه و پیشوایانِ بالقوهٔ عالم بشریت». کارگزارهای رژیم اسلامی در حال حاضر نیز از «سیرهٔ حضرت امام» پیروی می ­کنند. آذر سالِ گذشته زمزمه ­های تدوینِ طرحی در مجلسِ یازدهم برخاست به منظورِ ممنوع الخروج کردنِ کارگزارهای سابقِ نظامِ مقدس. در لحظهٔ نگارشِ این سطور رئیس کمیسیون حقوقی و قضاییِ مجلس از تصویبِ کلیات و آغازِ بررسی این طرح در چند هفتهٔ آینده خبر می ­دهد – رسانه ­هایِ اصلاحی – اعتدالی می ­گویند تصویبِ چنین طرحی آغازِ تسویه حسابِ سیاسی­ با دولتمردهای جناحِ آنهاست.

اگر «سالم­ سازی گذشته» یعنی تسویه حساب با دورانِ ماضی، افرادِ فانی، فقرایِ طاغی و دشمنها و رقیبهایِ از اسبْ افتاده، پس «پایه ­ریزی آینده» را می ­توان سلاخیِ نسل و روزگارِ آتی معنا کرد. در سال ۱۳۹۰، «مرکز پژوهشهای مجلس» و «شورایِ عالی انقلاب فرهنگی» سندی را به تصویب رساندند تحتِ عنوان «سند تحول بنیادین آموزش و پرورش». در یک دههٔ گذشته تبعاتِ ناشی از اجرای سیاستهایِ زائیدهٔ این «سند بالادستی»، از جمله تغییر محتوای کتابهای درسی، بارها جامعه را غافلگیر کرده است. در آخرین مورد خبرِ استخدامِ ۲۵ هزار طلبه موجبِ حیرتِ افکار عمومی شد. آن خبر ولی تنها یکی از قطعه ­های پازل بود. بر اساسِ بخشی از این سند، آموزش و پرورش موظف است ۲۵ درصد از مدارس دولتی را به بخشِ خصوصی واگذار کند و از این میزان بیشترین سهمِ واگذاری ­ها به حوزه ­های علمیه تعلق خواهد گرفت. بنابراین آخوندها به واسطهٔ این «تحولِ بنیادین» دارند یکی دیگر از امتیازهای طبقاتی­ شان را، که توسط انقلابی­ هایِ مشروطه ­خواه ملغی شده بود، به دست می­ آورند: تا پیش از پیروزی انقلابِ مشروطه نظام آموزشی تحتِ انقیادِ نهاد دین قرار داشت. این امتیازِ طبقاتی را نه پیروزی انقلاب اسلامی بلکه تلاشِ نهاد ولایت فقیه به منظور تأسیسِ «دولت اسلامی» برای حوزه ­های علمیه به ارمغان آورد. از این رو بیهوده نیست که از نقطه نظر مجری ­های این طرح خروجیِ تحولِ نظامِ آموزشی کشور می ­بایست در خدمتِ اهدافِ صورتبندی شده در بیانیهٔ گام دوم انقلاب باشد – بهمن ماه گذشته، وقتی بار دیگر درگیری ­ها بر سر اجرای سند ۲۰۳۰ بالا گرفت، وزیرِ آموزش و پرورش «دولتِ اعتدال» گفت:«مقصد نهایی آموزش و پرورش تربیتِ انسانهایی در ترازِ انقلاب اسلامی است که بتوانند سربازانِ شکلگیریِ تمدنِ نوینِ اسلامی باشند».

اسلامی ­سازیِ نظام آموزشی مختص به مدارس نیست. بیست و یکمِ اردیبهشت ۱۴۰۰، رهبر جمهوری اسلامی برای تشکلهای دانشجوییِ حامیِ رژیمِ مستقر سخنرانی کرد. در بخشی از سخنرانیِ آن روز به ضرورتِ اسلامی ­سازی دانشگاه­ ها پرداخت. از یک منظر تأکید جمهوری اسلامی بر چنان ضرورتی حرف تازه­ ای نیست. روح­ الله خمینی دانشگاه را از بمبِ خوشه­ ای خطرناک تر می­دید. طرز تلقی او – و گروه­ هایی که نمایندگی­ شان را بر عهده داشت – به وقایع موسوم به «انقلاب فرهنگی» منجر شد. با این وجود والیِ فعلیِ رژیمْ نتایجِ بر آمده از انقلاب در انقلابِ اردیبهشت ۱۳۵۹ را ناکافی می­ داند. در دو دههٔ اخیر تحمیلِ فرهنگِ حوزه بر دانشگاه ابعادِ تازه ­تری یافته است. از جمله اقدامات ­شان در دههٔ هشتاد تبدیل دانشگاه به قبرستان بود – سالهایِ ۱۳۸۴ و ۱۳۸۷ به ترتیب در دانشگاه­ های شریف و امیرکبیر جسد به خاک سپردند.

دفن جسد، تشدید تفکیکِ جنسیتی یا تقویتِ بنیهٔ سازمانِ سرکوب در دانشگاه جزو تغییراتِ سخت افزاری ­ست و در جمهوری اسلامی مسبوقِ به سابقه. امرِ یکتایِ سالهای اخیر تغییراتِ نرم­افزاری در آموزش عالی مملکت است. در یک دههٔ گذشته، یعنی در دورهٔ گفتمان­ سازیِ مد نظر خامنه­ ای، کارگزارهای رژیم اسلامی دارند به شکلی نظام مند علوم جدید را به نفعِ علوم قدیمه به حاشیه می ­رانند. خردادِ سالِ گذشته، در بحبوحهٔ همه ­گیری کرونا، معاونِ آموزشیِ وزارت بهداشت اعلام کرد گذراندنِ واحدهایِ طبِ اسلامی برای دانشجوهایِ پزشکیِ عمومی، دندانپزشکی و داروسازی اجباریست. در حالِ حاضر دستکم هشت دانشکدهٔ طبِ سنتی در دانشگاه­ های معتبر ایران تأسیس شده است که بدونِ برگزاری آزمونِ سراسری دانشجو می­پذیرند.

سیاستِ احیایِ طب اسلامی با هدایت نهادِ ولایت فقیه پیش می ­رود. نان­ خورهایِ علوم قدیمه، در تکریمِ مهارتهای قرون وسطایی خویش، بارها این عبارتِ سیدعلی خامنه ­ای را نقل کرده­ اند:«یکی از دغدغه ­هایِ من احیایِ طبِ اسلامی در ایران است». آنها در این­ باره دروغ نمی ­گویند. ولیِ امرشان، در فروردینِ ۱۳۹۳، متنی منتشر کرد تحت عنوانِ «سیاستهای کلی سلامت». در آن بیانیه تأکید داشت خدماتِ «آموزشی، پژوهشی، بهداشتی، درمانی و توانبخشی» کشور می­بایست هماهنگ با ارزشهای اسلامی باشد و کارگزارهای نظام سلامت بر پایهٔ موازین اسلامی گزینش شوند. جانِ کلامش جایگزین کردنِ طب­ الصادق است با طب جدید و «دکتر علفی» با پزشکِ متخصص.

ویولون-زنِ روی بام

پیشران هایِ بیانیهٔ گام دوم

زمانی کارل مارکس در توصیفِ تأثیرِ اجتماعیِ ماجراجویی ­هایِ لویی بناپارت نوشت:«وقتی در رأسِ حکومت همه ویولون می ­زنند، آیا باید تعجب کنند که ببینند توده­ هایِ پائینی به پایکوبی برخاسته­ اند؟». در ایرانِ امروز «ویولون» در کفِ مُلایی سالخورده است که از دشمنیِ اجنه با حکومتِ تحتِ امرش سخن می­ گوید. بازوهایِ رسانه­ ای این فردِ سودازده­، بی ­هیچ مطایبه­ ای، درمانِ کرونا را «داروی امام کاظم» معرفی می ­کنند. در خبرها می ­خوانیم فرونشست زمین در ایران، که حاصل غارتِ آبهای زیرزمینی­-ست، به ۱۴۰ برابر بالاتر از حد بحرانی رسیده است. بدنهٔ رژیم اسلامی اما چنین امری را نه تهدیدِ هستیِ ایران بلکه «خَسَف»[2]، از نشانه­ های «ظهورِ مهدی موعود» می ­بیند و برای فرارسیدنِ پایانِ همه چیز «پایکوبی» می­ کند – پیش­ ران ­های  بلوایِ جدیدِ رژیم اسلامی این قسم مردم­ اند.       

ساعاتی پس از خطابهٔ ششمِ خردادِ رهبرِ جمهوری اسلامی برای نماینده­ های مجلس، برخی ناظران به معنی حدیثی که بر دیوارِ پشتِ سخنرانْ دیده می ­شد اشاره کردند:«رعیت اصلاح نمی ­شود، مگر والیانِ او صالح باشند». نهاد ولایت فقیه عصیرِ پروژهٔ سیاسی ­اش را در چارچوبِ همان حدیثِ تقطیع شده قاب گرفته بود[3]. اصولِ مندرج در بیانیهٔ گام دوم انقلاب می­ گوید پیش­ نیازِ تشکیلِ جامعه­ ای اسلامی، تأسیسِ دولتی اسلامیست؛ یعنی «دولتی بر اساسِ الگوها و معیارهایی کاملاً اسلامی». بر همین مبنا اگرچه هدفِ والا اصلاحِ رعیت است، اما پیش از آن می­ بایست دست به کارِ پالایش و اصلاحِ دولت شد.

علی خامنه­ ای بارها گفته است دولت اسلامیِ مد نظرش صرفاً در قوهٔ مجریه خلاصه نمی ­شود[4] و تمام ارکان حکومت را در بر می ­گیرد. از میانِ سه قوهٔ رژیم اسلامی، حسابِ دستگاه قضا از باقی جداست. نخستین شبیخونِ آخوندها به قوهٔ قضائیه بود. در چهار دههٔ گذشته قانون مجازات اسلامی به جایِ قوانینِ مدنی نشست، با زنها تسویه حساب شد، مُعمم ها را جایگزین مُکلاها کردند و در آخرین اقدامْ نیز نقشِ وکیل مدافع را از حیزِ انتفاع انداختند[5]. قوهٔ مقننه نیز، که همزمان با استقرارِ رژیم مُلاها به مجلس شورایِ اسلامی تغییر نام داد، در آخرین دوره­ اش در یدِ مشتی انسانِ پرخاشگرِ بی­ خبر از کارِ دنیاست[6]. قانو­ن­ سازهایِ مجلس مطلوبِ علی خامنه­ ای در یک­ سالِ گذشته کلیاتِ بیانیهٔ گام دوم انقلاب را به مجموعه­ ای از قوانین تبدیل کرده­ اند و در پیِ تدوینِ قوانین تازه­ ای در همین راستا هستند. به واسطهٔ قانونهایی که در کمتر از یک سال تراشیده ­اند روشهای پیشگیری از بارداری و بهداشت جنسی جرم­ انگاری شده است، اسلامِ شیعی را در عمل به تنهاترین مذهبِ مجاز تبدیل کرده ­اند، بر سرِ مسیرِ دسترسیِ طبقات فرودستِ جامعه به اینترنت مانع گذاشته ­اند و جاده ­صاف­ کنِ دستیابیِ رژیم اسلامی به بمبِ نکبت شده­ اند. حالا اما اجرایِ آخرین فازِ پروژهٔ تشکیل دولت اسلامی را کلید زده­ اند. نهادِ ولایتِ فقیه در این مقطع زمانیِ مشخص اسلامی سازی تمام و کمالِ قوهٔ مجریه و زیر مجموعه ­هایش را مد نظر دارد – بیست و هشتمِ خرداد هر کسی را به عنوان «بازویِ اجراییِ ولی فقیه» معرفی کنند می ­بایست وی را نخستین مجریِ بیانیهٔ گام دوم انقلاب در نظر گرفت.



[1]  سیدعلی خامنه ­ای از این فرایندِ ده ساله تحتِ عنوانِ دورهٔ «گفتمان ­سازی» یاد می ­کند.

[2]  یعنی فرونشستنِ زمین.

[3]  بندِ دومِ این بخش از خطبه­ هایِ علی ابن ابیطالب این است:«و زمامداران نیز صالح نمی ­شوند مگر به استقامتِ رعیت».

[4]  «دولت اسلامی شاملِ همه کارگزارانِ نظامِ اسلام است، نه فقط قوهٔ مجریه» – سید علی خامنه ­ای، هشتمِ شهریورِ ۱۳۸۴

[5]  کتابِ پنج جلدیِ «عدالتخانه و ویرانگرانش»، نوشتهٔ ایرج مصداقی، پژوهش مفصلی­ ست دربارهٔ اقداماتِ چهار دههٔ گذشتهٔ جمهوری اسلامی به منظورِ بازگرداندنِ دستگاه قضاییِ کشور به دوران پیشامشروطه.

[6]  علیرضا سلیمی، از اعضایِ هیئت رئیسهٔ مجلس، اسفند سالِ گذشته گفته بود:«اگر FATF صادق است اطلاعاتِ ترورِ شهید سلیمانی را ارائه کند».