‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره نویسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره نویسی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۷

مرگِ آرامِ مَردی مُدرن

گزارشی از یک زندگیِ زخمی

برای دخترش آوا،
شریک زندگی اش ویدا،
و خواهرش ناهید.

«من تو را شهید می خوانم
تو با شهادتِ تدریجی مُردی
 شهادتت پنجاه و پنج سال طول کشید»
- رضا براهنی -

پدر بزرگ مادری ام به دلیلی نامشخص (دست کم برای من) و تاریخی نامعلوم (باز هم دست کم برای من) از لرستان به روستایی به نام کِرِند غرب در حوالی کرمانشاه پناهنده می شود. در آنجا به احتمال زیاد از مسلمانی بر می گردد و به آئین یارستانی ها می گراید؛ شاید هم پیشتر یارستانی بوده است. پیش از سال های 1320 در شرکت نفت ایران کاری پیدا می کند و در صف کارگرهای صنعتی ایران می ایستد. کسانی، از جمله مادرم، می گویند گرایش هایی به حزب توده ایران داشته است. حوالی سال 1319، شاید هم کمی قبل تر، با دختر یکی از خانواده های طبقه متوسطِ کرند ازدواج می کند. ما مادر بزرگ مان را «دادا» صدا می زدیم؛ یعنی مادر. «دادا»، در طی بیست و چهار سال، سیزده فرزند به دنیا آورد. از مجموع آن سیزده فرزند، دو تای شان در همان دوران نوزادی می میرند و یازده نفر دیگر به سن بزرگسالی می رسند. با این حال طی هفده سال گذشته چهار نفر از یازده دایی و خاله ام زندگی را بدرود گفته اند: دو خاله و دو دایی که آخرین شان چند روز قبل از بین ما رفت.
    
مادرم چهار برادر دارد. بزرگ ترین شان یک خرده بورژوایِ بزدل و شارلاتان است که از آزار دادنِ کودکان لذت می برد. موجودی خطرناک که اگر در جامعه ای متمدن زندگی می کرد به اتهامِ سنگین کودک آزاری تحت پیگرد قانونی قرار می گرفت. به یقین اگر روزی قربانیان خشونت های وی زبان به بیان حقیقت باز کنند، ناظران خوش خیال از شمارِ بالای قربانی هایِ این هیولا به وحشت خواهند افتاد. شرحِ پلیدی هایِ این فرد می تواند به شکلی منقبض شده صورت زشتِ یک اجتماعِ مردسالار، ستمگر و ریاکار را رسوا کند. دومین برادر اما انسانِ لوتی مسلکِ با مرامی بود، که گرچه از یازده سالگی به این سو ندیدمش، اما یادِ محبت هایش همچنان در خاطرم زنده است. جهانگیر زندگیِ کوتاهی داشت، در مقام یک آسیب دیده اجتماعی از روزگار روی خوش ندید و عاقبت در تنهاییِ غم انگیزی مرگ را در آغوش کشید. کوچک ترین و چهارمین برادر را دقیق نمی شناسم. همیشه از هم دور بوده ایم. جنگ خانواده مادرم را از هم پاشاند. هر کدام از دایی ها و خاله هایم تحت تأثیر تبعات هولناکِ آن جنگ بیهوده و طولانی به نقطه ای از جغرافیای ایران پناهنده شدند. برای همین از کوروش، دایی کوچک ترم، همین قدر می دانم که مردی خانواده دوست و انسانی خوش قلب و زحمتکش است.

سومین برادر – که این سطرها به بهانه مرگ متأخرِ او نوشته می شود – با باقی برادرها تفاوت داشت: عادت هایِ زشت و سبک زندگیِ مرد محورِ مردمان کُرد هرگز از وی هیولایی شبیه نخستین برادرش نساخت، دوری از خانه و دورانِ زندگیِ اجباری در خیابان – که بعدتر به آن اشاره خواهم کرد – باعث نشد تا مثل دومین برادر زمینگیرِ آسیب های اجتماعی شود و دست آخر مثل برادر کوچکترش تسلیم سویه هایِ سالم اما در عین حال بسته و محافظه کارِ یک زندگی سنتی نشد. فرخ، در مقام مقایسه با محیط اجتماعی پیرامونش، انسانی مدرن به حساب می آمد. بذله گو بود و سر راست سخن می گفت. ظنی عمیق به آموزه های مذهبی داشت. در محیط سنتی خانواده ای کُرد، که بزرگترهایِ مذکرِ فامیل به زور برای باقی اعضا تعیینِ تکلیف می کنند، حرف ناحق را نمی پذیرفت. از سر عشق و علاقه ازدواج کرد نه از سر وظیفه مردانه تشکیل خانواده. تا جایی که می دانم خودش را با همسرش همسنگ می دانست و با دخترش به احترام رفتار می کرد. هنر، به خصوص سینما را دوست داشت. سیاست را به اندازه وُسعش جدی می گرفت. بر خلاف غالب ایرانی ها برای داوریِ روشنفکرها ارزش قائل بود و موجوداتی برج عاج نشین، که از سرِ شکم سیری حرف می زنند، فرض شان نمی کرد.

حالا فرخ به واسطه مرگی آرام از میان ما رفته است. پنجاه و پنج سال زندگی کرد. از بخشی از محیط اجتماعی پیرامونش آموخت، با بخشی از آن سر شاخ شد و از بخش دیگری آسیب دید. مسیر زندگی اش هموار نبود. فراز و نشیب هایِ زیاد و در برخی موارد کُشنده ای را به چشم دید. با تمامی اینها اما از پا در نیامد. ظرفیت آموزش دیدن و توان آموزش دادن داشت. گروهی از افرادی که با آنها در ارتباط بود، از جمله خواهرش ناهید، به اندازه درک و توان بالفعلی که داشتند فکرهایی نو به وی آموختند و او نیز به اندازه درک و توان بالفعل اش چشم اندازهایی نو برای دیگران، از جمله نگارنده، ترسیم کرد.
با شنیدن خبر مرگش در سوگی عمیق فرو رفتم، اما تا لحظه نگارش این سطور نگریسته ام؛ رویدادی غریب که سئوال هایی مغزفرسا درباره خودم در برابر خودم قرار داده است. در لحظه های فقدان عضوی از خانواده غالب واکنش های فرد سوگوار عاطفی و از سر دلتنگی است. فرد سوگوار عموماً در چنان حالتی تنها به یادآوری خاطره های خوش و لحظه های روشن زندگی خانوادگی بسنده می کند. در برخی موارد حتی چنین خاطراتی توسط سوگواران جعل می شود. اما آیا روشی دیگر هم برای مواجه شدن با سوگِ عزیزان امکان پذیر است؟ آیا فرد سوگوار می تواند به یاری قضاوتی تا حد امکان عقلانی و منصفانه درباره عزیزِ از دست رفته به تسکین آلام خویش بنشیند؟ آیا این طرز تلقی می تواند برای شهروندان جامعه ای سوگوار مثل جامعه ایران سودمند باشد؟ نوشتن این سطرها از چنین سئوال ها و انگیزه هایی برمی خیزد. به همین خاطر شاید بتوان کلمه به کلمه و سطر به سطر این نوشته را اشک هایی منطقی خطاب کرد.

آغازِ جوانی: غریبه و غربت

فرخ، شبیه غالب آدم های هواخواهِ فکرهای نو و سبک های زندگی تازه، تنهاییِ محنت افزایی را  در دوران حیاتش تجربه کرد. در همان نخستین مراحل کنجکاوی هایش توسط اکثریت سنتگرایِ پیرامون طرد شد. انرژی سیاسیِ آزاد شده در جریان انقلاب 57 از وی، که آن زمان نوجوانی پانزده - شانزده ساله بود، انسانی سیاسی ساخت و وی را به هواداریِ سازمان پیکار کشاند. مبنای آن انتخاب به احتمال قوی از هیجان های سیاسی روز و تعلق عاطفی وی به گروه همسالانی که عضو آن بود بر می خاست. چنین چیزی در یک جامعه دموکراتیک می تواند سنگ بنایِ مناسبی باشد برای آغاز اقدامات مثبت آدمیزاد به نفع خیرِ جمعی. از این رو بسیار احتمال دارد تا اگر روند های تاریخی ایران به مسیری دیگر می افتاد، و مشتی فاشیستِ قصاب کنترل امور مملکت را به دست نمی گرفتند، آن شورِ جوانی به سوی عقلگرایی و آگاهی هایی پایدار هدایت می شد. سرنوشت فرخ [ها] اما به گونه ای دیگر رقم خورد. وقایع پس از سی خرداد 60، وی را مجبور به ترک زادگاهش کرد. بزرگ ترین برادرش، آنگونه که از یک خرده بورژوای کاسب مسلک بر می آید، وعده فروش برادر کوچک را به اربابانِ جدید داده بود. دو خواهرِ وی، ناهید و شمسی، اما پیش دستی کردند و ترتیب فرار فرخ را دادند. سال هایی بوده اند تا این اندازه بی مروت: فرخ، از ترس خیانت و شکنجه و حبس و خوجه مرگ، محل زندگی اش را به مقصد گرگ آبادِ تهران ترک کرد.

نزاع های خونین دهه شصت فرصت آموزش دیدن و آزمون و خطا را از بخش بزرگی از کودکان ایرانی دزدید. یکی از تراژدی های ایران معاصر همین است. در بُرهه ای، که ما هنوز تصویر دقیقی از تمامی ابعاد فاجعه بار آن نداریم، جمعیتِ بزرگی از کودکانِ ساکن جغرافیای ایران درگیر خونین ترین نزاع سیاسی - ایدئولوژیکِ تاریخ معاصر این کشور شدند.از یکسو جمعیتی از کودکانِ روستایی یا نقش چماقدار مردانِ خدا را بازی می کردند یا توسط رژیم نکبت به جبهه جنگ گسیل داده می شدند تا به معنی دقیق کلمه نقش گوشت لب توپ را به عهده بگیرند. سوی دیگر ماجرا اما بر می گردد به استفاده نیروهای مخالفِ رژیم از کودکان. برخی مخالف های جمهوری اسلامی – خاصه سازمان مجاهدین خلق – به جمعیت قابل ملاحظه ای از نوجوان های شهری اسلحه دادند، یا آنها را درگیر اقدامات خطرناکی کردند، تا در مقابل دشمن شان ایستادگی کنند. جدای از جنایت های فاشیستی جمهوری اسلامی علیه مخالفانش در آن جنگ نابرابر، استفاده از کودکان در نبردهای چریک شهری به هیچ عنوان توجیه پذیر نیست. رهبری اپوزسیون می توانست با اتمام فازِ مبارزه سیاسی و آغاز نبردِ مسلحانه علیه رژیم اسلامی منافعِ عالی کودکان را لحاظ کند و دستور به قطع روابط تشکیلاتی با تمامی نوجوان های هوادار بدهد. زمانی فردریش نیچه به آنها که قصد نبرد با هیولا را داشتند هشداری پیامبرگونه داد تا مبادا در ستیز با اهریمن به اهریمن بدل شوند:«اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می دوزد».

محرومیت از تحصیل نخستین پیامدِ مخربِ آن فرارِ پر مخاطره بر زندگی فرخ بود. چنان تأثیر مخربی تا پایان عمر گریبانِ وی را رها نکرد. با آنکه از هوش اجتماعی بالایی برخوردار بود، قابلیت های ذهنی مناسبی داشت و هرگز کار را عار نمی دانست اما تا پایان عمر نتوانست پیشه ای ثابت برای خودش دست و پا کند. در تمام سال های پس از پایان خدمت سربازی اش تا لحظه وداع کارهایی مختلف را امتحان کرد. چند سالی پای حرفه ای مشخص زحمت می کشید اما در نهایت به خاطر مجموعه ای از دلایل پیچیده مجبور می شد سراغ پیشه ای دیگر برود. به گمانم هیچ یک از دوستان و یا اعضای خانواده اش جوابی مشخص برای این سئوال نخواهند داشت: شغل، پیشه و یا حرفه اصلی فرخ چه بود؟ 

چنین اختلالی به یقین به خروجِ اجباری وی از ساختار آموزشی برمی گشت. ماندن وی در نظام آموزشی کشور می توانست ضامن ثبات نسبی اقتصاد زندگی اش باشد. عامه مردم سیاست را مسئله ای مربوط به دور دست ها می دانند. گمان می کنند سیاست یا به دسیسه های پیچیده سیاستمدارهایِ اَرقه مربوط می شود و یا به رفتارهای هیجانی و پر خطر مشتی جوانِ ماجراجو. با این حال مورد زندگی فرخ – به عنوان پرونده ای اجتماعی –  نشان از این دارد که سیاست حتی بر خصوصی ترین روابط آدمیزاد نیز آثاری جدی بر جای می گذارد. بسیار احتمال دارد تا در شرایط سوگوارانه فعلی، که غالب مردمان کُرد اعتیادی مازوخیستی به آن دارند، اعضای فامیل نخواهند و یا نتوانند چنین موضوعی را به یاد بیاورند، اما نگارنده در مقاطع مختلف، خاصه در دوران کودکی اش، شاهد غیبت های اهل خانواده در مورد معضل بیکاری فرخ و یا تنگناهای اقتصادی اش بوده است. این ادعا صرفاً سرزنش رفتار زشت اطرافیان نیست. شخص نگارنده این سطرها نیز پیش از ترک وطن، به خاطر تنگنایی اقتصادی، جدالی ناشایست با فرخ داشت؛ از این بابت شرمسارم. به قول آلبر کامو:«فقرا بی آنکه بدانند یکدیگر را آزار می دهند». 

خیالی مرا با خود بُرد؛ نامش «سینما» بود! 
 
در دوران فرار و دوری از خانه با اعضای خرده فرهنگی دمخور شد که تا حدی نُقصان های ناشی از محرومیت از تحصیل را برایش جبران کردند. از این بابت اقبالی بلند داشت. کسانی از اطرافیانش، از جمله دو خواهر زاده هم سن و سال خودش، با آدم هایی دیگر نشست و برخاست کردند و به راه امتِ حزب الله، با تمامی تعصب ها و آلودگی هایش، افتادند. آگاهیِ اجتماعی و شهامت اخلاقی فرخ، در قیاس با میانگینِ نسلی که به آن تعلق داشت، قابل قبول بود. این آگاهی و شهامت را از آدم هایی سیاسی و ترقی خواه آموخت که در دوران فرار شانس همنشینی با آنها را به دست آورد. مجموعه آن رابطه ها بار دیگر ارزش هایی نو به او آموخت و چشم اندازهایی تازه برایش ترسیم کرد. علاقه اش به سینما، نه به عنوان کالایی سرگرمی ساز بلکه به عنوان ابزاری برای آموزش، دستاورد آموخته های دوران زندگی مخفیانه اش در تهران بود.

در سال های تیره و تارِ ممنوعیت فیلم و ویدئو فرخ کالایی ممنوعه برای ارائه داشت. سینما را برای نخستین بار از طریق فیلم هایی شناختم که با خودش به خانه ما می آورد. کشفِ سینما شگفت انگیزترین و تأثیرگذارترین واقعه زندگی ام بوده است. بخش قابل توجهی از شکلگیریِ ادراکم از جهان زاییده سینماست. در غیاب شیفتگی به «تصاویر دنیای خیالی» مسیر زندگی ام کمابیش همین می شد که امروز هست، اما آیا در غیاب این شیفتگی باز هم کیفیتی یکسان را تجربه می کردم؟ اگر دستگاهِ پخش «فیلم کوچک» فرخ  «سه و ده دقیقه به یوما» را برایم پخش نمی کرد، در آینده می توانستم وسترن یا، آنگونه که آلن بدیو خطابش می کند، ژانرِ «شجاعت اخلاقی» را جدی بگیرم؟ آیا تصویرِ عشق را نخستین بار در «داستان عاشقانه» تماشا نکردم؟ نام ژان پل سارتر را برای اولین مرتبه از کجا شنیدم؟ مگر غیر از این است که با آغاز نوجوانی فیلم «گوشه نشینان آلتونا» را با فرخ تماشا کردم؟ آن شوهایِ ممنوعه چطور؟ مگر در آن سال های تقدیسِ مرگ و مدحِ روزِ جزا مهارت شادی کردن، به عنوان یک قابلیت اجتماعی مهم را از چیزی جز همان «شوهای لُس آنجلسی» می شد آموخت؟


می گویند در واپسین لحظه های زندگی اش از معمایِ مرگ پرسیده است. به راستی پس از مرگ چه چیزی انتظارمان را می کشد؟ روح باوران می گویند که اراده ای قهار زیست انسانِ خاکی را قضاوت می کند. اگر چنین افسانه ای واقعیت داشته باشد قضاوت نهایی درباره انسانی از جنس فرخ چیست؟ آیا عدالتی در کار است؟ در مقابل چنین باوری اما ماده گرایان، آنگونه که شاملو باور داشت، معتقدند که در آن سوی آستانه، «جُنبده ای در کار نیست» و «غُلغله آن سوی در» زاده توهم ماست «نه انبوهیِ مهمانان». در هر صورت چه قضاوتی در کار باشد و چه جز استبدادِ عدم چیزی یافت نشود، مرور اجمالی بر حیات فرخ، که همزمان از آزادی و عدالت محروم بود، می بایست هر وجدان بیداری را به عناد بی وقفه با اُس و اساسِ این زندگیِ زخمی بکشاند.

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۶

در انقلاب بوسه ها نمی پوسد!



برای «محمد جراحی»

لرزان، لرزان از راه پله ای بالا می آیم. سرتا پا هراسم. مردی پا به پایم قدم بر می دارد. «نیمروز است برادر، نیمروز». اینها را همان مردِ دل شکسته می گوید:«امروز خورشید میلِ غروب ندارد». از چشم هایِ نافذش برق ایمان می جهد. با آن قامت افراشته و گام های بلند به پیامبرها می ماند. در آستانه می ایستد. بر صورتم دست می کشد. انگار زبریِ دست های رنجورش دارد چهره ام را تقدیس می کند. «نیمروز است برادر! دلشکستگان بر خاسته اند». گیج می شوم. با اشاره ستون مردم را نشان می دهد. می گوید «پایان تمام ظلم ها نزدیک است». بر ستون مردم چشم می دوزم. آنها، همان ها که زیباترین روز جهان را در تملک خویش دارند، رو به سوی ما گذاشته اند. می پرسم «باز هم برایم از انقلاب خواهی گفت؟». خاموش می شود. نامِ ممنوعه که از دهانم بیرون می جهد، بر تن مرد، همان که چشم هایش در بند زنجیر است، گلوله می نشیند. مردِ مؤمن بر دیوار چنگ می اندازد و به نجوا آیه ای شریف را زمزمه می کند:«انقلاب است برادر؛ به شهادت قلبِ از هم پاشیده ام انقلاب است».

دقیقه ها بعد، یا شاید ساعت ها بعدتر، وقتی که از خواب بر می خیزم با خویش چنین می گویم:«بر تنِ نجیب انقلاب نماز بگزار». خیالم مرا به خواب ممنوعه می کشاند. در خواب ممنوعه به دنبال زنی روان می شوم که اینگونه می گوید: «مردگان حصر گورهای جمعی را شکسته اند». او، که  صدایش اعجاز انقلاب است، دست ها را بالا می برد و چنین می گوید:«خواهران، برادران! بر تن نجیب انقلاب نماز بگزارید». آن زن، که مؤذنِ حقیقت است، و ما، که با اذان او به نماز ایستاده ایم، رستاخیز را به چشم خویش می بینیم. ما به چشم خویش شهیدان مان را می بینیم که از گورهای جمعی بر می خیزند و یک صدا چنین می خوانند:« أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ/ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ». من نامِ یکایک آن مردگانِ برخاسته به فرمان انقلاب را می پرسم و تمامِ آنها یک چیز می گویند:«من، نامِ عفیفِ انقلاب را دارم».

و بعد تو را می بینم – تو را که باد در موهایت بلوا به پا کرده است. «گفته بودم که انقلاب ما را به هم خواهد رساند». این را تو می گویی؛ تو! که دیگر زخمِ کودتا بر قلب نداری:«مرا ببوس. در انقلاب بوسه ها نمی پوسد؛ انقلاب ضامن بوسه های ماست». بر لب هایت بوسه می زنم، بغض می کنم و بعد پارساترینِ سرشک ها را بر سینه ات می ریزم. انگار انقلاب غسل تعمید من باشد. «آرام بگیر، انقلاب روز بیداریِ خداوند است». همین را می گویی و با بوسه های گرمت لب هایم را به آتش می کشی:«برخیز! به شهادت بوسه های آتشینم انقلاب است».       
 

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۵

سلولِ سیاهِ یک انقلاب! – بخش پایانی

بادهای تگزاس در لحظه هایی با خودش غصه می آورد. باد که می وزد، خاک را از خیابان های پهن که بلند می کند، نور خورشید که در غبارِ هوا می شکند، غمی از اعماق احضار می شود و در جایی از قلبِ انسان می ایستد. آن روز هم همین بود. رنگِ هوا زرد بود و بادها انگار آبستنِ اندوهی عمیق. ته مانده سیگارم را بین انگشت های شست و اشاره ی دست راستم گرفتم و به گوشه ای پرتاب کردم. بادِ غمگین هنوز در گوشم زوزه می کشید. باد حواسم را پرت کرده بود و داشت مرا با خودش به ورطه می برد.

تقریباً اطمینان کامل دارم که «مارکوس» هرگز نخواهد فهمید آنچه را در میانِ آن بادِ مغمومِ بیمار بر زبان آورد چطور قلبم را از جا کند:«هر تصمیمی باید پیش از هر چیز به حفظ این جنبش کمک کند». در آن میان اما تنها یک کلمه مرا به ورطه انداخته بود:«جنبش». من، به عنوان آدمی خاورمیانه ای با لهجه ای غریب و دامنه لغاتی محدود با ته ریش سیاه و موهایی مجعد و آشفته، «سیاست» را در جغرافیایی دیگر گُم کرده بودم. در حد فاصل میدان توحید و اتوبان نواب که کودتاچی ها جمعیت را به گلوله می بستند، در حوالی میدان فردوسی که «سواران حسین» به تنِ عابرها زخم می انداختند و در «شنبه سیاهِ تهران» که نعش پشتِ نعش بود که بر دوش می کشیدم. من «سیاست» را در تهرانِ بعد از کودتا گم کرده بودم و حتی اگر از بن بست زبان نیز خلاص می شدم، توضیح این احساس برای مارکوس تقریباً ناممکن بود.

از طرف دیگر شرح این دست احساس هایِ آلوده به رمانتی سیسم دخل چندانی به «سیاست» ندارد. این ها احساس هایی هستند ناشی از انجماد فکری و سکونِ فیزیکیِ آدمی سرکوب شده که شوکِ ناشی از سرکوب، اندام های حسی و حرکتی اش را از کار انداخته است، در صورتی که سیاست یعنی «خطر کردن» برای «بسط حقیقتی معین در وضعیتی معین»[1]؛ اقدامی که بیش از هر چیز به فکر و جسمی پویا نیاز دارد. تجربه خطیر دخالت مردم در میدانِ سیاستِ ایران اگر چیزی به تاریخ مبارزه سیاسی - طبقاتی در ایالات متحد اضافه کرده باشد – که اضافه کرده است – به پارامترهایی عقلانی، قابل مشاهده، و همچنین قابل اندازه گیری بر می گردد، نه روایت هایی صرفاً «اخلاقی – عاطفی» از رشادتِ و مظلومیت «مردم» در برابر جباریت و فساد «اصحاب قدرت»، همراه با مقادیری اشک و آه و اندوه به منظور پاسداشت گذشته ای خوب و درست، اما شکست خورده!

فلاش بَک : شناسنامه یک کارزار انتخاباتی!

بغضم را که قورت دادم تازه دستگیرم شد حرف های مارکوس به جمله ای سئوالی ختم شده است و من چیزهایی از میان حرف هایش را از دست داده ام. برای همین با حواس پرتی خواستم تا یکبار دیگر سئوالش را تکرار کند. مارکوس به آهستگی پرسید:«تو چیزی از جنبش اشغال وال استریت می دانی؟». لبخندی زدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم. مارکوس ادامه داد:«کارزار انتخاباتی برنی ساندرز دارد همان جنبش را ادامه می دهد».

اگرچه با حواس پرتی بخش هایی از حرف های مارکوس را متوجه نشده بودم، اما لُب کلام وی روشن بود. سیاه پوستِ جوان با چنین ارجاعی قصد داشت نشان دهد که کارزار انتخاباتی «برنی» یکی از برنامه های مداخله سیاسی جنبشی اجتماعی به حساب می آید و به همین خاطر نیز راه یافتن یا عدم راه یافتن وی به کاخ سفید در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد و آنچه می بایست مهم تلقی شود تلاشی مستمر برای تعمیق جنبش نود و نه درصدی هاست. این طرز تلقی – در یک چشم انداز بلند مدت – طرز تلقی درست و برنده به حساب می آید؛ تلاش برای حفظ و قوی تر کردن ریشه های یک جنبش اجتماعی همواره از اصالت بیشتری برخوردار است.

سپتامبر سال 2011 آدم هایی - به شکلی کاملاً مسالمت آمیز -  بخش هایی از خیابان ها و اماکن عمومی شهرهای بزرگ ایالات متحد را به تصرف در آوردند، زندگی هایی ساده را در همان نقاط سازمان دادند و اعلام کردند تا پایان یافتن سلطه اقتصادی و سیاسی یک درصدی ها بر نود و نه درصدی ها به خانه بر نمی گردند. هدف مد نظر آن جمعیت در میدان واقعیت به نتیجه ای مشخص ختم نشد؛ پلیس «به نام نامی قانون» و به بهانه «ایجاد دردسر برای تردد شهروندان» چادرهای معترضان را جمع کرد. با این حال جنبش اشغال تأثیر عمیقی بر میدان سیاست ایالات متحد بر جای گذاشت. اشغال کنندگان صورت مسئله هایی جدید را باز کردند، و به یُمن قدرت شبکه های تازه نفس اجتماعی، توانستند حرف شان را به جامعه مخابره کنند. حمله پلیس به پارک های اشغال شده شهرهای بزرگ ایالات متحد احتمالاً توانست برای چند وقتی وضعیت موجود را از حالت اضطراری خارج کند، ولی به آتش های زیر خاکستر آسیبی نرساند.

«کریس هِجِز» - روزنامه نگارِ کارکُشته آمریکایی – در همان روزهایی که پلیس چادرها و کتابخانه های مستقر در اماکن اشغال شده را به کامیون زباله می سپرد، وعده بازگشت دوباره اشغال کنندگان را می داد:«رژیم در حالِ پوسیدگیِ انحصارات، در پُرتلند، اوکلند و نیویورک، توسط پلیس های باطوم به دست، به پارک ها یورش بردند.آنها فکر می کنند می توانند این دردسر را به همین راحتی نادیده بگیرند.آنها فکر می کنند ما به خانه هایمان بازخواهیم گشت و کشورِ زیرِ انحصارات آنها را خواهیم پذیرفت»؛ حمایت نامنتظره جمعیتی یازده میلیونی از برنامه ها و کارزار انتخاباتی «برنی ساندرز» نشان داد که پلیس های غُلتشن هرگز نتوانسته اند آن جمعیت معترض را «متفرق» کنند: هر جنبشِ اجتماعی - سیاسیِ اصیلی در فرایند مقاومت آلترناتیوهای خودش را نیز می سازد.

اما اشاره مارکوس به «جنبش اشغال» باعث شد تا – در همان حالی که به داخل مغازه بر می گشتیم -  پای «جنبش سبز» ایران را وسط بکشم:«پیش از جنبش اشغال وال استریت، و در سال 2009، در ایران جنبشی متولد شد به نام جنبش سبز که نحوه سازماندهی مردم در آن جنبش توانست ایده هایی بدیع در اختیار فعالان سیاسی ایالات متحد قرار دهد تا دست به کار سازماندهی جنبشی تازه باشند. منظورم این است که پتانسیل شبکه های اجتماعی برای سازماندهی جنبش های اجتماعی و سیاسی در سطحی وسیع، برای نخستین بار، توسط ایرانی ها و در جریان جنبش سبز کشف شد».

انزوایِ مغمومِ ایرانی

مارکوس، که حالا پشت صندوق مغازه ایستاده بود، نگاهش را از زمین برداشت، به چشم هایم خیره شد و با همدلی گفت:«جنبش سبز ایران را می شناسم». قابل کتمان نیست که توقع شنیدن آن جمله را از سیاه پوستِ جوان نداشتم و آن حرفِ همدلانه هیجان زده ام کرد. با این حال عقل به خونسردی و پرهیز از هرگونه آریایی بازی حکم می داد. به احتمال زیاد، شناخت مارکوس از جنبشِ سبز شناختی باشد محدود، غیر دقیق و پراکنده. چندان منطقی به نظر نمی رسد که فعال سیاسی – اجتماعی آمریکایی از ریزِ فراز و فرود «شورشِ منطقی» ایرانی ها در خرداد 88 سر در بیاورد، ولو آنکه نام چنان جنبشی را شنیده باشد و آدم هایی شبیه به وی درس هایی از آن گرفته باشند؛ حتی خودِ طبقات، خرده فرهنگ ها و گروه های سیاسی مختلف در ایران روایت هایی متضاد از سرنوشت آن جنبش دارند.

از طرف دیگر انسان کنجکاو غربی به صورت منطقی می بایست از طریق مکتوبات خودِ ایرانی ها از زیر و بم حادثه ای سیاسی و تاریخی در جغرافیایی به نام ایران سر در بیاورد. بنابراین وقتی تقریباً هیچ یک از گروه های درگیر با آن جنبش همچنان برای مکتوب کردن روایت مورد نظرشان آستین بالا نزده اند، نه تنها تصویری قابل قبول در ذهن فرنگی ها شکل نمی گیرد بلکه خود ایرانی ها هم چیزی عایدشان نمی شود.

بر خلاف تصور غالب، انزوای سیاسی ایران در جهان تنها به فجایع اقتصادی و سیاسی ختم نشده است، بلکه انزوای جانکاه در چهار دهه گذشته ایرانی ها را با اختلال شناختی مواجه کرده است. شناختِ جهان به واسطه ارتباط مستقیم با اجزای آن و شناختِ از خویش نیز تنها به واسطه شناخت دیگری میسر خواهد بود. پیش از انقلاب مشروطه، ایرانی هایی این شانس را به دست آوردند تا از مرزهای جهان غرب عبور کنند. مشاهده زندگی ها، دغدغه ها و ایده های نوی جهان جدید در ممالک فرنگ، شناخت آن آدم ها از خودشان و سرزمین شان را با تغییراتی بنیادی مواجه کرد: در مقام مقایسه با جهان جدید ما همچنان در رنج های جهان کهن دست و پا می زنیم. از این رو مردمانی که در جامعه ای منزوی روزگار می گذرانند، نه تنها درک و شناختی درست از جهان پیرامون شان نخواهند داشت، بلکه شناختی معیوب از خودشان نیز به دست می آورند. «انزوا» - چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی – زخمی جانکاه است که، به مرور زمان، فرد و جامعه را فرسوده می کند؛ به قول پُل الوار «زخمی بزن، عمیق تر از انزوا».

شناخت جنبش سبز از سوی ایرانی ها نیز شامل همین اختلال شناختی می شود: چند درصد از فعالان سیاسی ایرانی می دانند که در جریان جنبش سال 88 چه چیز – یا چیزهایی - به جهان اضافه کرده اند؟ رسانه ها و افکار عمومی ایالات متحد جنبش سال 1388 ایران را با چه نامی می شناسند؟ کدام یک از دستاوردها و ویژگی های آن جنبش توجه آنها را به خود جلب کرد؟ و در نهایت آمریکایی ها توانستند چه چیزهایی از آن جنبش بیاموزند و نکات تازه ای که آموخته بودند چه تأثیری بر میدان سیاست این کشور بر جای گذاشت؟

توجه کم سابقه رسانه ها و افکار عمومی غرب – و به خصوص ایالات متحد – به جنبش سبزِ ایران، موضوعی نبود که توجه اهل نظر در ایران را به خود جلب نکند. با این وجود غالب ناظران به کیفیت اصلی مستتر در جنبش مردم ایران، که کنجکاوی جهان غرب و خصوصاً نیروهای ترقی خواه در آن کشورها را برانگیخت، بی توجهی و یا کم توجهی نشان دادند. به عنوان مثال «مراد فرهاد پور» - به عنوان روشنفکری شریف و متفکری تأثیرگذار در ایران -  تظاهرات های سکوتِ هفته ی نخست جنبش سبزِ ایران را با چنین عباراتی ستایش می کند:«کاری که ملل متمدن دنیای آزاد نیز به احتمال قوی از انجام اش ناتوان اند و ناخود آگاه حسرتش را می خورند». تمام «ملل متمدن جهان آزاد» به کنار اما قدر مسلم آمریکایی ها، بارها و بارها، در جریان مبارزه های مسالمت آمیزشان در جنبش حقوق مدنی ثابت کرده اند که توان انجام چنان «کاری» را داشته و به «احتمال قوی» همچنان نیز دارند: راهپیمایی های با شکوه شهر «سِلما» در ماه مارس 1965 به لحاظ کیفی چه چیزی از راهپیمایی سکوتِ 25 خرداد 1388 کم داشت که ترقی خواه های آمریکایی، به شکلی «ناخودآگاه»، می بایست حسرت نسخه ایرانی آن را بخورند؟ در اینجا اگر چیزی برای حسرت خوردن «ملل متمدن جهان آزاد» وجود داشته باشد، به طور قطع در موضوعی دیگر ریشه دارد.

تهران – نیویورک

«فِلیکس توسا» - تحلیلگر مسائل خاورمیانه و شمال آفریقا – در مقاله ای تحت عنوانِ «شبکه های اجتماعی چگونه می توانند یک جنبش اعتراضی را شکل دهند: موردِ مصر در 2011 و ایران در 2009»، که در زمستان سال 2013 آن را منتشر کرد، دستاورد جهانی مبارزه ایرانی ها در جریان جنبش سبز را زیر ذره بین می گذارد. سئوالِ محوری فِلیکس توسا – همانطور که از عنوان مقاله نیز بر می آید - یک چیز است: ایرانی ها در جریان جنبش سبز و مصری ها در جریان انقلاب سال 2011 چگونه توانستند از ظرفیت  شبکه های اجتماعی برای سازماندهی مردم معترض استفاده کنند؟ ظرفیتی که، از نظر توسا، ایرانی ها نخستین کاشفان آن بوده اند.

هوشمندیِ «ایرانی هایِ سیاسی» در استفاده از ظرفیت شبکه های اجتماعی برای سازماندهی اعتراض های خیابانی وسیع، به احتمال قوی مهمترین نکته ای باشد که در روزهای نخست جنبش سبز توجه رسانه های آمریکا را به خود جلب کرد. سرمقاله «واشینگتن تایمز» در تاریخ شانزدهم ژوئن 2009 – یعنی یک روز پس از تظاهرات میلیونی بیست و پنجم خرداد 88 – به آن تظاهرات مسالمت آمیز اختصاص داشت؛ سرمقاله ای که جنبش سبز ایران را با نامی نامتعارف خطاب می کرد:«انقلاب توئیتریِ ایران». گزارش واشینگتن تایمز ضمن آنکه به ظاهر از حضور میلیونی ایرانی ها در یک راهپیمایی مسالمت آمیز حرف می زد، اما در لا به لایِ اخبار مربوط به آن رژه صلح، اخبار دست اول دیگری نیز به مخاطبانش مخابره می کرد: تغییر شکل و محتوای گردش اطلاعات و همچنین تغییر روش های سازماندهی اعتراض های اجتماعی و سیاسی به واسطه ظرفیت های جدید شبکه های اجتماعی. در واقع گزارش واشینگتن تایمز از آغاز یک دوران تازه خبر می داد: «دوران تسلط شبکه های اجتماعی».

بر همین مبنا اگر چه نخستین عبارت سر مقاله واشنگتن تایمز به شکلی شاعرانه حضور میلیونی ایرانی ها در شاهراه پایتخت این کشور را ستایش می کرد، ولی حرف هایی دیگر نیز در میان آن سطرها پرسه می زد:«سرانجام، روحِ آزادی به میدان آزادیِ تهران رسید» و از منظر هیئت تحریریه واشنگتن تایمز، ظرفیت های تازه توئیتر – و در سطحی وسیع تر دستاوردهایِ انقلاب انفورماتیک – توانسته بود تا بدن های حامل این روحِ مقدس را به یکدیگر برساند.

گروه ها و افرادی بدبین – و ایضاً واقع بین – می توانند با استناد به قوانین میدان اقتصاد حرف های چنین مقاله ها و سرمقاله هایی را به عنوان امواجی از  سوی دستگاه تبلیغاتیِ کسب و کارهای جدیدی چون فیسبوک و توئیتر ترجمه کنند. چنین قرائت هایی به طور قطع خالی از واقعیت نیست. رشد چشمگیر کاربران توئیتر، و به تبع آن رشد قیمت سهام این کالای جدید در بازار بورس، آن هم در همان مقطع زمانی مشخص، گواهی است غیر قابل انکار برچنین ادعایی. «اِستَن شوردر» - خبرنگار کُرواتِ حوزه آی تی – در دسامبر سال 2009 گزارشی آماری - تحلیلی منتشر کرد تحت عنوان «توئیتر چطور در سال 2009 جهان را فتح کرد؟». شوردر در پاسخ به پرسشی، که در عنوان گزارش نیز آن را طرح کرده بود، به تئوری های زیادی اشاره می کند: از افزایش علاقه نوجوان ها به استفاده از توئیتر تا حضور چهره های مشهور هنری و سیاسی در این شبکه اجتماعی، از راه های ساده ای که توئیتر برای سازماندهی و مدیریت خیریه ها در اختیار مردم قرار می دهد تا ایجاد امکان ارتباط بهتر چهره های مرجع با هواداران شان از جمله تئوری هایی هستند که شوردر به آنها اشاره می کند.

 با این وجود استفاده سبزهای ایران از توئیتر یکی از مهمترین تئوری هایی بود که شوردر بر روی آن انگشت می گذاشت:«همزمان با اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران، موجی از اعتراض ها به آن نتایج در ایران و نقاط مختلف جهان آغاز شد. توئیتر، در آن مقطع زمانی نقش چسبِ میان تکه های مختلف این مجموعه اعتراض ها را ایفا کرد»؛ یعنی تولد جنبش سبز توانست برای شرکت ها و آدم هایی در هزارها مایل دورتر از جغرافیای ایران سودهایی هنگفت به همراه بیاورد. بنابراین، و با توجه به قوانین میدان اقتصاد، زمانی که «مارک زوکربرگ» - در ماه می سال 2011  - اظهار داشت:«این موضوع که یک شرکت بتواند نقشی در یک جنبش اعتراضی ایفا کند، غرور آفرین است»، در واقع در حال معرفی کسب و کار نوینی بود که حتی مخالفان وضعیت موجود را هم در زمره مشتری هایش قرار می داد، کما اینکه این کسب و کار جدید اطلاعات شخصی خلق الله را در اختیار انواع و اقسام شرکت ها و سازمان های امنیتی قرار دهد.

در برابر چنین بدبینی های واقعگرایانه ای چه می توان گفت؟

پاسخ به چنین پرسشی به پایگاه طبقاتی و ایده های سیاسی فرد پاسخ دهنده وابسته است. جهان آنلاین – مثل باقی بخش های همین جهان - جهانی خطی نیست. ایده ای به جهان آنلاین پرتاب می شود و همان ایده با سرعتی سرسام آور می گردد و می چرخد و متحول می شود تا باز هم به دست طراحان ایده اولیه برسد: در سال 2009 جمعیتی از ایرانی ها با استفاده از ظرفیت شبکه های اجتماعی، اعتراضی گسترده را سازماندهی کرده و با تکیه بر امکاناتِ ابزارهای جدید حرف شان را به نقاط دیگری از جهان مخابره می کنند. جوان های مصری ایده خلاق ایرانی ها را روی هوا می قاپند و دست به کار سازماندهی مردم ناراضی مصر می شوند با این تفاوت که خطای ایرانی ها را تکرار نمی کنند و تا سقوط رژیم مبارک در میدان التحریر می مانند. الگوی مصری ها به دست ترقی خواه های آمریکایی می رسد، آنها نیز تلاش می کنند تا آن الگو را تکرار کنند. الگوی انقلاب مصر در آمریکا جواب نمی دهد ولی با ظرفیت های دموکراسی واقعا موجود آمریکا ترکیب شده و کارزار انتخاباتیِ بی سابقه ای را سازمان می دهد.

مجموع کمک های مالی به کارزار انتخاباتی برنی ساندرز در سال گذشته – با میانگین 27 دلار برای هر کمک – نزدیک به 220 میلیون دلار بوده است و هیلاری کلینتون – به عنوان نامزدی که بیش از تمامی نامزدهای دیگر این انتخابات از وال استریت کمک مالی گرفته است – نزدیک به 288 میلیون دلار. چنین اتفاقی یعنی ساختمان مالی کارزار انتخاباتی «برنی ساندرز» بر مبنای ظرفیت های موجود در شبکه های اجتماعی ساخته شد و توانست مبارزه های انتخاباتی در ایالات متحد را از کسب و کار پر سود اقلیتی از نخبگان سیاسی به میدانی برای دخالت مؤثر اکثریت مردم تبدیل کند. و حالا نگاه ناظران ایرانی – به عنوان مبتکران ایده اولیه - به وقایع انتخابات سال 2016 ایالات متحد توان ایجاد تحولی به نفع نیروهای ترقی خواه در ایران را دارد؟ الله اعلم. ایرانی بارها و بارها ثابت کرده است که توان غافلگیر کردنِ جهان و از آن مهمتر خودش را داراست.  
    
سلولِ سیاهِ یک انقلاب!   

موعد پروازم به سانفرانسیسکو نزدیک می شد و دیدار با مارکوس داشت به آخرین لحظه هایش می رسید. بعد از آن دیدار احساس کردم که ملاقات مارکوس دیداری بود کوتاه و نامنتظره. آن روز هیچ یک از ما توقع دیدن یکدیگر را نداشتیم، ولی دیدار رخ داد و برای هر دو حاوی قوت قلب: در دوران های مقاومت دیدار با آدم هایی که مقاومت را باور دارند خوب و دلگرم کننده است، خاصه آنکه چنین دیدارهایی نامنتظره نیز باشد.

می بایست با ماشین زهوار در رفته دختر موطلایی به فرودگاه می رفتم و یک حساب سرانگشتی نشان می داد که هر چه زودتر باید راه بیفتم. برای همین وقت رفتن را به دختر جنوبی گوشزد کردم. با خوشرویی گفت که هر وقت بخواهم آماده رفتن است. به مارکوس گفتم که وقت رفتن است ولی با وجود خستگی سفر و بی خوابی دیدار کوتاهش توانست انرژی تازه ای بدهد. مارکوس خنده کنان از پشت صندوق مغازه بیرون آمد، به شیوه سیاه پوست ها در آغوشم کشید و در همان حال بیخ گوشم زمزمه کرد:«این یک انقلاب است برادر!». از مغازه که بیرون آمدیم، مارکوس هنوز از پشت شیشه های قدی درب ورودی مغازه نگاه مان می کرد و من زنگ صدای آهنگینش را در گوشم می شنیدم که آخرین جمله را تکرار می کرد و تکرار می کرد و تکرار می کرد:«این یک انقلاب است برادر!».

در طول راه رسیدن به فرودگاه، در طول مدت انتظارم برای سوار شدن به هواپیما و در تمام مدت پرواز جمله مارکوس را بالا و پایین می کردم و از خودم می پرسیدم: «اگر این یک انقلاب است، پس لابد ما نیز سلول های این انقلابیم: سلولِ سوسیالیست، سلولِ زن، سلولِ همجنسگرا، سلولِ سیگاری باز، سلولِ خاورمیانه ای، سلولِ لاتین غیر قانونی و سلولِ سیاهِ یک انقلاب! سلول هایی که ایده ها، سرنوشت ها و قصه های زندگی شان می تواند سرنوشت این انقلاب را تعیین کند و آیا اساساً سرنوشت این انقلاب به سرنوشت سلول هایش وابسته است؟ و اگر هست آیا ویژگی مشخص و بنیادینی میان این همه سلول وجود دارد که بتوان با مداقه بر آن تصویری کمابیش واضح از سرنوشت این انقلاب ترسیم کرد؟».   
       
«تورگینف» - نویسنده روس - در یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین آثارش، از تنِ شریف انقلاب های 1848 اروپا نمونه برداری می کند، سلولی از آن را زیر میکروسکوپ می گذارد و شرحی دقیق از مشاهداتش می نویسد؛ رمان «رودین» حاصل تشریح سلولی وی از انقلاب های 1848 اروپاست. رمانِ کم نظیر تورگینف قصه تردیدها و سردرگمی های جوانی انقلابی و رادیکال به نام «رودین» را روایت می کند که دست آخر در یکی از خیابان های پاریس به ضرب گلوله نیروهای سرکوب از پا در می آید. در دوران انتشار رمان، اهل نظر به درستی شخصیت «رودین» را شخصیتی مردد و سردرگم بررسی کردند و از نگاه عامه نام رودین همچنان نیز اسم رمزی برای اشاره به آدم های سربار و اضافی محسوب می شود. با تمامی اینها، تردیدها و سردرگمی های رودین، به عنوان جوانی خواهان تغییر، چیزی جدای از سردرگمی مستتر در انقلاب های 1848 اروپا نیست؛ رودین فرزند زمان خویش بود و اشاره به نام وی خلاصه ای از ویژگی های یک رخداد تاریخی. دو قرن پس از انتشار «رودین»، «آلن بدیو» نیز همان ویژگی هایی را برای انقلاب های 1848 اروپا برمی شمرد که نویسنده روس به شکلی باور پذیر در زندگی و ایده های قهرمان رمانش جاسازی کرده است: مطمئن در «نفی امور» و نامطمئن به «همبسته ایجابی این نفی».

و در انتها : کدام راوی، از چه جغرافیایی و در چه زمانی از تنِ «انقلاب سیاسی» ایالات متحد نمونه برداری می کند؟ نام آن تشریح سلولی چه خواهد بود؟ و اگر آینده ای وجود داشته باشد آیندگان درباره آن چگونه قضاوت خواهند کرد؟

 بخش اول و دوم همین مقاله را از اینجا و اینجا بخوانید.     



[1]  مراد فرهاد پور / پنج چیزی که باید درباره جنبش سبز بدانیم!