سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۷

کسی که مثل هیچکس نیست!


گزارشی درباره یک سوسیالیستِ سرسخت

[آنچه در پی می آید گزارشی است متعلق به چهار سال قبل. به احتمال زیاد نخستین متن فارسی در معرفی برنی ساندرز، سناتورِ سوسیالیستِ آمریکایی، باشد. امروز برنی بار دیگر برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری سال 2020 ایالات متحد اعلام آمادگی کرد. این گزارش را به همین بهانه باز نشر می کنم. در روزهای آینده دربارۀ برنی مفصل تر خواهم نوشت. در عین حال که می توانید در مکتوبات متعلق به سال 2016 چندین مقالۀ تألیف شده و یا ترجمه شده دربارۀ برنی ساندرز و انقلاب سیاسی مد نظرش پیدا کنید.]

تبار لهستانی دارد و به سال 1941 در یکی از خانواده های طبقه کارگر نیویورک متولد شده است. نازی ها خانواده پدری اش را، به جرم یهودی بودن، در هولوکاست قتل عام کرده اند. هفته گذشته در جریان سخنرانی برای «رهبران مسیحی جنوب» درباره پدرش چنین گفت:«پدرم هفده ساله بود که از لهستان به این کشور آمد؛ بی آنکه حتی یک سنت در جیبش پیدا شود و یا درست و حسابی درس خوانده باشد». در همان سخنرانی شرح می دهد که دوران کودکی اش در آپارتمانی اجاره ای گذشته که برای خانواده چهار نفره آنها کوچک بوده است. می گوید:«مادرم رؤیای آن را داشت که روزی به آپارتمانی سه اتاقه اثاث کشی خواهیم کرد». با این وجود مادرش به سال 1959 می میرد و رؤیایش هیچگاه محقق نمی شود. 

بسیار احتمال دارد که از همان سال های اولیه عمرش – و در مقام یک کودکِ فقیر – به شکلی ناخودآگاه به این نتیجه رسیده باشد که باید بر روی بدنش، به عنوان یگانه دارایی مادی اش، سرمایه گذاری کند: در دوران دبستان به همراه تیم بسکتبال مدرسه به قهرمانی ایالت نیویورک می رسد و کمی بعدتر به عنوان کاپیتان تیم تِرَک دبیرستان «جیمز مدیسون» برگزیده می شود.  قدِ بلند و استخوان بندی درشت، شانه های پهن و دست های قدرتمند و توانش در ایراد سخنرانی های طولانی مدت، حتی در هفتاد و سه سالگی، حکایت از بدنی توانا دارد. بنابراین بی دلیل نیست که این روزها در برابر بهانه جویی مخالفانی که با توجه به سن و سالش وی را به لحاظ جسمی آماده پذیرش پست ریاست جمهوری ایالات متحد نمی دانند، کوتاه و قاطعانه جواب می دهد:« در سلامت جسمی کامل به سر می برم»؛ گویا سرمایه گذاری طولانی مدتش، برای فرودستان این سرزمین سود اجتماعی و سیاسی به بار آورده است.

همزمان با فارغ التحصیل شدن از دبیرستان، مادرش را از دست می دهد. با این حال در همان سال به کالج بروکلین وارد می شود و یک سال بعد به دانشگاه شیکاگو پا می گذارد. فعالیت سیاسی اش با پیوستن به جنبش حقوق مدنی آمریکا آغاز می شود. جنبشی اصیل که  رفته رفته از وی یک سوسیالیست می سازد تا جایی که با صراحت می گوید:«من یک لیبرال نیستم. هیچ وقت هم نبوده ام. من فردی مترقی هستم که نگاهش معطوف به طبقه کارگر و طبقه متوسط است». از همین منظر نیز تحلیلی طبقاتی از تبعیض نژادی در جامعه آمریکا ارائه می دهد:«من به این مسئله از منظر طبقه اجتماعی نگاه می کنم». اعتقاد دارد که رنگین پوستان فقیر، هم با سرکوب طبقاتی دست و پنجه نرم می کنند و هم با تبعیض نژادی:«نرخ بیکاری جوانان سفید پوست، بین هفده تا بیست ساله، که از دبیرستان فارغ التحصیل شده اند و یا دبیرستان را رها کرده اند 33 درصد است، برای لاتین ها این نرخ 36 درصد و برای آفریقایی تبارها 51 درصد است». با این وجود در حال حاضر اقلیتی پنج درصدی از رهبران جامعه آفریقایی تبارهای آمریکا از کاندیداتوری وی حمایت می کنند، برای همین به طور مدام بر یک حقیقت پافشاری می کند:«من پنجاه سال از زندگی ام را برای جنبش حقوق مدنی جنگیده ام».  

در سال 1964 با «دِبورا شیلینگ» ازدواج می کند ولی هجده ماه بعد، بدون آنکه صاحب فرزندی شده باشد، از دِبورا جدا می شود. بیست و دو سال بعد از این جدایی، و به سال 1988، بار دیگر با زنی به نام «جِین» ازدواج می کند و برای ماه عسل راهی اتحاد جماهیر شوروی می شوند. سفری که خودش آن را چنین توصیف می کند:«حرفم را قبول کنید، این یک ماه عسل کاملاً غیر عادی بود». سفر به اتحاد جماهیر شوروی اما تنها سفرش به یک کشور کمونیستی نبود. او در سال 1991 از کوبا هم بازدید کرد و با آنکه رژیم حاکم بر کوبا را غیر دموکراتیک دانست ولی تأکید داشت که:«اتفاق های خوبی در کوبا رخ داده است، به عنوان مثال نظام بهداشت و درمان کوبایی ها». نظام کارآمدی که حالا آن را حق آمریکایی ها می داند، و آن را جزو اولویت های اصلی برنامه انتخاباتی اش برای ریاست جمهوری سال 2016 گنجانده :«وقت آن رسیده است که بگوییم ما به گسترش خدمات درمانی ای نیازمندیم که هر مرد، زن و کودکی را در این سرزمین پوشش دهد».

شهردارِ سوسیالیست بارلینگتون

در سال 1981 برای به دست آوردن پست شهرداری شهر «بارلینگتون» اعلام آمادگی می کند و در همان سال نیز به پیروزی می رسد. پس از آن اهالی بارلینگتون برای سه دوره دو ساله دیگر نیز به نفع وی رأی می دهند. شهردارِ سوسیالیست بارلینگتون، در همان دوره، در برابر خصوصی سازی اموال و فضاهای عمومی شهر – که به یک معنا توسط مردم به دولت امانت داده شده اند – مقاومت می کند و شعارِ «بارلینگتون فروشی نیست» را بر سر زبان ها می اندازد. اهالی بارلینگتون می توانند همین امروز از مایل ها مسیر پیاده روی، دوچرخه سواری، ساحل و پارک ها به صورت رایگان استفاده کنند و چنین امکانی نتیجه مستقیم مقاومت شهردار سوسیالیست شان در سال هایی است که بازارِ آزاد دست به کار بلعیدن تمامی اموال و فضاهای عمومی بود. بنابراین بی دلیل نیست که شهردار سابق بارلینگتون، در آوریل 2015 برای اولین بار در پارک «واتر فِرونت» این شهر اعلام کرد که قصد دارد به عنوان اولین رئیس جمهور سوسیالیستِ ایالات متحد انتخاب شود.

در بیست و یکم آوریل سال 2005، و به صورت مستقل، کاندیدای نمایندگی در مجلس سنای آمریکا شد و در سال 2006 به عنوان سناتورِ ایالت «ورمانت» به سنای آمریکا پا گذاشت. سناتورِ سوسیالیست  در سال 2012 بار دیگر و با کسب 71 درصد آرا – که اکثریت این رقم به آرای طبقه کارگر تعلق داشت - به نمایندگی از ورمانت انتخاب شد. حضورش در سنا قوی و محکم و پرحرارت بود. در تاریخ دهم دسامبر 2010 یکی از مشهورترین اقدامات سناتورِ سوسیالیست ثبت شد : سخنرانی هشت ساعت و نیمه علیه لایحه دست راستی «کاهش مالیات». جایی که در اوج بحران مالی خطاب به بانک ها و نمایندگانش با صراحت اعلام کرد:«بس کنید، چند خانه را می توانید صاحب شوید؟».

با آنکه در سال 2012 بخش قابل توجهی از اهالی ایالت ورمانت خواهان کاندیداتوری اش در انتخابات ریاست جمهوری همان سال شدند، ولی سناتورِ سوسیالیست صبر کرد تا در سال 2015 کارزار انتخاباتی اش برای ریاست جمهوری را چنین توصیف کند:«این کارزار انتخاباتی قصد دارد پیغامی به بیلیونرها بفرستد و این پیغام چیزی نیست جز آنکه: شما نمی توانید همه چیز را داشته باشید. شما نمی توانید از زیر پرداخت مالیات شانه خالی کنید در حالی که کودکان این کشور گرسنگی می کشند. شما نمی توانید امکانات شغلی ما را به چین بفرستید در حالی که میلیون ها نفر در این کشور به دنبال شغل می گردند. شما نمی توانید سودهای تان را در پناهگاه های مالیاتی مخفی کنید در حالی که بخش زیادی از نیازهای این ملت برآورده نشده است.حرص و طمع شما باید تمام شود. شما نمی توانید از تمامی سود این سرزمین به نفع خودتان استفاده کنید». 

انقلابِ سیاسی در راه

سناتورِ سوسیالیست بی طرف نیست. او، همانطور که خودش اذعان دارد، خواهان اصلاحاتی به نفع تمامی طبقات و  گروه های اجتماعی تحت ستم آمریکاست : کارگران، رنگین پوستان، همجنسگراها، مهاجران، روشنفکران، زنان، کودکان، طرفداران محیط زیست و ... با این وجود سعی دارد که تمامی  گروه های تحت ستم را تحت یک حقیقت کلی سازماندهی کند: «سوسیالیزم». سناتورِ سوسیالیست حداقل دستمزد در ایالات متحد (هفت دلار و بیست و پنج سنت) را «دستمزد گرسنگی» توصیف می کند و خواهان بالا بردن حداقل دستمزد به پانزده دلار یا «دستمزد زندگی» است. اعتقاد دارد نظام آموزشی ایالات متحد باید به دهه های پنجاه و شصت برگردد: مدارس، کالج ها و دانشگاه های دولتی می بایست خدمات شان را به رایگان ارائه دهند. و در برابر این سئوال که هزینه این برنامه را از کجا خواهید آورد به صراحت می گوید:«با اصلاح نظام مالیاتی وال استریت». 

«ریچارد وولف» - اقتصاد دان چپگرای آمریکایی – در گفتگو با «اِمی گوودمن»، این برنامه سناتورِ سوسیالیست را تأیید می کند و یادآور می شود که در دهه های پنجاه و شصت میلادی، سهم شرکت ها و کمپانی ها از مالیات فدرال نود درصد و حتی بالاتر از این رقم بود، اما در حاضر دست بالا سی و نه درصد از مالیات فدرال را تأمین می کنند.

تأکید سناتورِ سوسیالیست بر بالا بردن حداقل دستمزد و همچنین اصلاح نظام آموزشی راه را برای نقد و اصلاح نظام قضایی آمریکا نیز باز می کند. می گوید:«وقیحانه است که به واسطه ثبت سوءسابقه برای بسیاری از جوانانی که ماریجوانا کشیده اند بر پیشانی آنها داغ ننگ زده می شود، ولی وال استریت – که باعث فروپاشی اقتصاد این کشور شده است – تحت پیگرد قانونی قرار نمی گیرد. چنین چیزی باید تغییر کند». بر مبنای همین تحلیل طبقاتی نیز «اصلاح نظام کیفری» ایالات متحد را در زمره برنامه های انتخاباتی اش گنجانده است.  

سناتورِ سوسیالیست اما دموکراسی را پشتیبان برنامه های سوسیالیستی اش می داند و در عین حال «بلند» و «واضح» اعلام می کند که سرمایه داری حاکم، دست به کار سرکوب تمامی نهادهای دموکراتیک است:«وضعیت فعلی دموکراسی نیست، بلکه الیگارشی است». سناتور سرمایه داران را محکوم می کند که رسانه ها و سیاستمداران را «خریده اند»، از ضرورت تشکیل سندیکاهای کارگری قدرتمند صحبت می کند، قصد کم کردن بودجه ارتش را دارد، نهاد پلیس را نشانه می گیرد و از کوتاه کردن دست این نهاد از زندگی اجتماعی – سیاسی مردم صحبت می کند، معتقد است که دولت نمی بایست به بهانه «جنگ با تروریسم» گفتگوهای تلفنی و مکاتبات مردم را کنترل کند چون آمارها نشان می دهند که 99.99 درصد این کنترل ها ارتباطی با تروریسم نداشته است. سناتورِ سوسیالیست بیش از سیاستمداران لیبرال دل نگران دموکراسی آمریکاست و می گوید برای پایان دادن به این وضعیت پا به میدان مبارزه گذاشته است. مجموعه این برنامه ها – و بسیاری برنامه های دیگر که در این مجال اندک فرصت پرداختن به آنها نیست - می تواند معنای دقیق جنبشی که خودِ سناتور سوسیالیست آن را «انقلاب سیاسی» خطاب می کند، را روشن سازد.

بومرنگِ سناتورِ سوسیالیست

سناتورِ سوسیالیست با مردم سخن می گوید. او با صورتی جدی وبدنی استوار خطاب به «مردم» می گوید:«این کارزار درباره من، هیلاری کلینتون و هیچ کس دیگر نیست، بلکه درباره شماست. درباره یک حرکت مردمی است تا به میلیون ها نفر اطمینان بدهد که حکومت باید در دستان مردم باشد و نه در دستان تعداد انگشت شماری از ثروتمندان». صدای سناتورِ سوسیالیست به بومرنگ می ماند. او یکه و تنها حرف هایی را به «مردم» مخابره می کند و بعد پژواک صدایش را در کنش های خلاق مردم می بیند. در کنش «ده هزار» نفری که برای شنیدن حرف هایش در «ویسکانسین» از خانه های شان بیرون آمدند و تا به امروز بزرگ ترین گردهمایی بین هر بیست و پنج کاندید جمهوری خواه و دموکرات را رقم زدند، در امید تک تک صد هزار نفری که در روز چهارشنبه - بیست و نهم جولای 2015 - برای فعالیت داوطلبانه در کارزار انتخاباتی اش اعلام آمادگی کردند و یا در هر دلاری که فرودستان به کارزار انتخاباتی اش کمک می کنند تا سناتور سوسیالیست بر وعده ای که برای قبول نکردن کمک های مالی هنگفت از سرمایه داران به مردم داده است وفادار بماند. 

صحبت ها و برنامه های سناتورِ سوسیالیست در جبهه نود و نه درصد امید می دمد و به همین دلیل بیش از پنجاه  نفر از فعالان مدنی جامعه آمریکا – که اکثریت شان از رهبران و سازمان دهنگان جنبش «اشغال وال استریت» بودند – طی بیانیه ای از وی و برنامه هایش حمایت کردند و خاطر نشان ساختند که «با تمام قوا» پشت او ایستاده اند تا به عنوان نماینده حزب دموکرات برای انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحد در سال 2016 به میدان بیاید، چرا که وی «برجسته ترین آلترناتیو موجود است».
صدایِ سناتورِ سوسیالیست فرودستان جامعه آمریکا را به سیاسی شدن تشویق می کند. نگارنده در اولین روز از فعالیت داوطلبانه اش در ستاد سناتورِ سوسیالیست مردان و زنان سالمندی را دید که که جسم شان در زیر بار نابرابری های موجود آسیب دیده است و با چشمانی نگران به آینده خیره شده اند، کارگران جوانی را دید که برای حداقل دستمزد ساعت ها کار می کنند و کار می کنند و کار می کنند، زنانی را دید که همپای مردان این جامعه ثروت تولید می کنند، اما به خاطر جنسیت شان، دستمزد کمتری از مردان می گیرند، مهاجران لاتین تباری را دید که نگران آینده فرزندان شان هستند، زوج روشنفکری را دید که  سعی دارند در کتاب فروشی کوچک شان ادبیات مترقی را پاس بدارند و دست آخر انرژی سیاسی آزاد شده ای را دید که سناتورِ سوسیالیست و برنامه هایش را تنها نمی گذارد. 

برای آنکه بتوان به طور دقیق تر درباره انرژی سیاسی آزاد شده فرودستان این کشور صحبت کرد می توان به وضعیت شهر Vellejo اشاره کرد. شهری در چند مایلی محل سکونت نگارنده که در تسخیر خرده جنایتکارهای شهری است و تنها با دو صفت می توان آن را توصیف کرد: سیاه و غمگین. شهری که اکثریت غالب ساکنانش را آفریقایی تبارهای فقیر تشکیل می دهند. Vellejo مرکز فروش مواد مخدر و فعالیت اقتصادی کارگران جنسی است و آمارهای رسمی این شهر را «ورشکسته» اعلام کرده اند. شهری ناامن که هیچکس به هیچکس اعتماد نمی کند و دست و پنجه نرم کردن با تیراندازی و خشونت و دزدی بخشی جدایی ناپذیر از زندگی روزمره ساکنانش را تشکیل می دهد. با تمامی اینها مردم Vellejo در روز چهارشنبه بیست و نهم جولای – که بزرگ ترین گردهمایی سراسری برای سازماندهی نیروهای داوطلب ستاد سناتورِ سوسیالیست بود – پنج جلسه بزرگ را در شهر برگزار کردند؛ این شهر شاید  با قوانین اقتصادی بازار ورشکسته باشد، اما در بیست و نهم جولای 2015 ثابت کرد که به لحاظ سیاسی و فکری ورشکسته نیست.

مجموعه مشاهدات و آمارها نشان می دهد که صدای سناتورِ سوسیالیست طنین می اندازد و فرودستان سیاسی می شوند. صدای او شنیده می شود و محذوفان امید می گیرند. سناتور حقیقت را می گوید. او با صدایی واضح از حقیقت صحبت می کند و  با انگشتانش «سرمایه» را نشان می دهد و مسئولیت اصلی نابرابری های موجود و سرکوب آزادی ها را در جایی جستجو می کند که «سرمایه داران» ایستاده اند. نامش را در سکوتِ مطلق و معنادارِ رسانه های فارسی زبان به خاطر داشته باشید: سناتورِ سوسیالیست «برنی ساندرز».

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۷

ظهورِ رژیمِ وحشت


مروری بر گزارش های نیویورک تایمز از ایدۀ «جمهوری اسلامی»

[ژانویه و فوریۀ 1979]


[آنچه در پی می آید سومین بخش از یک سه گانه است. بخش های اول و دوم آن را می توانید به ترتیب از اینجا و اینجا بخوانید.]



«چه خطیر است آن ظلمت»

انجیل متی – 6:23


هجدهم ژانویۀ 1979 یادداشتی کوتاه در روزنامۀ نیویورک تایمز دیده می شود به امضای نویسنده و جامعه شناسِ چپگرا«جیمز.دی. کاک کِرافت»[1]. عنوان یادداشتِ کاک کرافت این است:«ایران: تصورِ آیت الله خمینی از یک جمهوریِ نوین». جامعه شناسِ آمریکایی می گوید نزدیک به دو هفته را در نوفل لوشاتو به گفتگو با شخص آیت الله خمینی و همراهان وی گذرانده است. می نویسد لازم می داند تا نتیجۀ آن گفتگوها را در اختیار افکار عمومی قرار دهد – بر پایۀ یادداشت منتشر شده در ستونِ نامه هایِ نیویورک تایمز، روح الله خمینی و همراهان وی اظهاراتی داشته اند روشن و مترقی.


کاک کرافت می نویسد جمهوری اسلامیِ مد نظر شیعه هایِ ایران قصد توزیع عادلانه ثروت را دارد. می گوید مدافعان جمهوری اسلامی برنامه ای دارند مدون به منظور مکانیزه کردن کشاورزی و همچنین حرکت ایران در مسیر صنعتی شدن. تذکر می دهد برنامۀ این گروه از مسلمان های شیعه نه بر مونتاژ صنایع خارجی بلکه بر توسعۀ صنایع سنگین داخلی تمرکز دارد. کاک کرافت نقل می کند که خمینی و همراهان وی در پی احیایِ آزادی ها، و از جمله آزادی مذهب، هستند[2]. می نویسد آنها مدافع یک نظام انتخاباتی چند حزبیِ دموکراتیک اند. تشریح می کند آیت الله با حقوق اجتماعی و آزادی های زنان سر ستیز ندارد. از قول خمینی می نویسد اسلام شیعی حق «انتخاب همسر» و «حقوق مربوط به ازدواج و طلاق» را برای زنان به رسمیت می شناسد. «چرا می بایست علیه تحصیل زنان باشیم؟ چرا می بایست علیه اشتغال زنان باشیم؟». اینها را جیمز کاک کرافت از قول آیت الله می نویسد:«زن ها، درست شبیه به مردها، در تمام فعالیت های فوق الذکر آزادند».


چهارم فوریۀ 1979، در صفحۀ «مرور اخبارِ هفته» امّا گزارشی تحلیلی به چاپ رسید با این عنوان:«آیا خمینی ایران را به 1300 سال قبل بر می گرداند؟». مبنایِ سئوال اصلیِ آن گزارش یکی از اظهار نظرهای مهدی بازرگان بود دربارۀ ماهیت «جمهوری اسلامی». بازرگان می گفت ایدۀ «جمهوری اسلامی» نه به حکومتِ معمر قذافی در لیبی شباهت دارد و نه به سلطنتِ آل سعود در عربستان و نه حتی به امپراطوری های عثمانی و اموی. «آقای بازرگان می گوید آنچه در پی اش هستند قسمی حکومت از جنس ده سال [زمامداری] پیامبرِ اسلام و همچنین پنج سال [خلافتِ] داماد ایشان علی [ابن ابیطالب] نخستین امامِ شیعیان است». آر. دبلیو. اَپِل اینطور می نویسد:«با این حال [هر دوی] آن [حکومت ها] به 1300 سالِ قبل تعلق دارند. این سرمشق[ها] چگونه می تواند در کشوری نیمه متجدد – نیمه سنتی اجرا شود؟». خبرنگارِ نیویورک تایمز می پرسد تحت حکمرانی چنین الگویی از کشورداری چه بر سر بانکداری، ارتش و زنان خواهد آمد؟ بازرگان امّا در پاسخِ به این سئوال ها همین یک جمله را می گوید:«خودِ آقا همه چیز را به وقتش روشن خواهد کرد»[3].


«آقا»، به وقتِ تأسیسِ حکومتِ وحشت، «همه چیز را روشن کرد». با این همه در همان زمان نیز حرفِ ناروشنی در میان نبود. از جمله نکته های جالبِ همان گزارش ارجاعِ مُخبرِ نیویورک تایمز است به مصاحبۀ آیت الله یحیی نوری با کیهان انگلیسی. نوری در آن گفتگو به صراحت گفته بود در نظام اسلامی قوانین خدا حکم می راند و «اکثریت» در ادارۀ مملکت نقشی نخواهد داشت. از منظر آیت الله نظامِ مبتنی بر آرای عمومی چیزی نبود مگر «دموکراسی کیلویی». باور داشت در دموکراسی های متعارف «آدم ها را مثل خیار و تخم مرغ وزن می کنند» – علمای دین چنین برداشتی از وزن اجتماعیِ نیروهای سیاسی داشته اند، دارند و خواهند داشت. بر پایۀ چنین اظهار نظرهایی بود که خبرنگار روزنامه از پا گرفتن ترسی عمیق در میان اقلیت های دینی، زن های متجدد شهری، طبقۀ متوسط تحصیلکرده و مارکسیست ها خبر می داد. ترس آن گروه هایِ اجتماعی بیهوده نبود؛ یکایکِ آنها به نوبت گرفتارِ تیغِ بُرایِ فرامین الهی شدند.


بازگشتِ به اسلام!


با این حال تمام ناظرهایِ خارجی تا این اندازه هوشیار نبودند. 29 ژانویه در صفحۀ هفدهم نیویورک تایمز مقاله ای از ادوارد سعید به طبع رسید با این عنوان:«اسلامِ چه کسانی؟»[4]. حرف آن مقاله تکرار نظریاتِ طرح شدۀ وی بود در کتابِ «شرق شناسی». در آن مقاله ادعا می کرد تا پیش از فروپاشی رژیم پهلوی غربی ها مردم ایران را – به خاطر پیروی از الگوهایِ تمدنِ غرب – نه یک ملت مسلمان بلکه ملتی «غیر عرب» و یا «هندواروپایی» خطاب می کردند. می نویسد حالا که ایرانی ها رژیم غرب گرای پهلوی را برانداخته اند غربی ها ایران را جزو سرزمین های اسلامی، با تمامی بار منفی الصاق شده به این سرزمین ها، دسته بندی می کنند. تأکید دارد غرب «اسلام و ستیزه جویی» را هم ردیف یکدیگر فرض می گیرد و بر سویه های روشنِ تمدنِ اسلامی چشم می بندد. از قول فرانتس فانون می نویسد مردم غیر سفید پوستِ سرزمین هایِ غیر غربی به منظورِ مقاومت در برابر «نیروی مهاجمِ» نوگرایی [غربی] به بخش هایِ قابل اتکایِ گذشتۀ خویش باز می گردند. بر همین اساس نتیجه می گیرد مسلمان ها جز اسلام چیز دیگری برای رجعت ندارند. وضعیت ایران را نیز بر همین پایه تحلیل می کند: ایده هایِ سیاسی آیت الله خمینی مقاومتی در برابر سلطۀ خارجی ها بر ایران است[5].


آن مقاله از عدم شناخت ادوارد سعید نسبت به تاریخ و نیروهای سیاسی ایران خبر می داد. او حتی مختصات کلی را هم نمی دانست. واقعیت این است که عُلمای دین نه درکی از ملیت و استقلال کشور داشتند و نه حتی دلبستۀ چنان گفتارهایی بودند. یازده روز پس از انتشار آئین نامۀ دادگاه های انقلاب و آغاز به کارشان در فروردین 58 کاظم پگاه، که در آن زمان بیش از 35 سال سابقۀ وکالت داشت، نامه ای سرگشاده به روح الله خمینی نوشت. آن متنِ موجز یکی از درخشان ترین نقدها به رژیم ولایت فقیه است. از جمله بخش های آن نامه تأکیدِ پگاه بود بر ماهیت ضد ملی رژیم تازه تأسیس. وی هشدار می داد قوانین جدید، یعنی قوانین اسلامی، به زبان فارسی نیست و «تاکنون هم از طرف آیات عظام قوانین دیات و قصاص و احکام شرعی به فارسی تألیف و منتشر نگردیده و مردم جاهل به حکمند»[6]. هفت دهه پیش از زمستان 57 نیز محمد مصدق، در رسالۀ دکترایش، شرع اسلام را منطبق بر کاپیتولاسیون خوانده بود:«قانون شرع که می گوید غیر مُسلم اگر با خودشان طرف باشند قانون آنها در حق خودشان اجرا می شود امروزه مضرِ به استقلال ایران و اسلام است».


اساسِ درگیری روح الله خمینی و محمدرضا پهلوی در سالهای 1962 و 1963، که سعید به عنوان شاهد ادعایش به آن ارجاع می دهد، نه بر سر «استبداد خارجی»ها که بر سر به هم ریختن نظم طبقاتی کهن بود – اصلاحات ارضی و اعطای حق رأی به زنان، که هر دو جزو مطالبه های قدیمی جناح چپِ مشروطه خواه ها محسوب می شدند، پایه های نظم کهن را در هم کوبید. خمینی، در مقام پاسدارِ جهان کهن، از دو دهه پیش از پانزده خرداد 42 حدودِ رژیم مطلوبش را تعیین کرده بود. «تمامی قوانین مصوبۀ مجلس را باید آتش زد. [این] مجلسِ تحمیلی صاحب هیچ حقی نیست». اینها اظهارات روح الله خمینی است در سال 1941 که به تاریخ 30 ژانویۀ 1979 در نیویورک تایمز منتشر شد:«حرفِ ما این نیست که حکومت توسط روحانیت اداره شود، امّا حکومت می بایست معطوف به قوانینِ الهی باشد و حول همین قوانین متشکل شود – چنین امری تنها با نظارت روحانیت امکان پذیر است»[7].


از سویِ دیگر ادعای ادوارد سعید مبنی بر بازگشت ایرانیان به یگانه نقطۀ مورد اعتماد فرهنگ شان، یعنی اسلام، ادعایی مطلقاً اشتباه بود. فرهنگ امری ایستا نیست. مبارزه های سیاسی تغییرات فرهنگی به ارمغان می آورد. ایرانی ها هفت دهه پیش از بهمنِ 57 انقلاب مشروطه را پشت سر گذاشتند. آن انقلاب با تبعید یک شاهِ مستبد و به دار کشیدنِ با نفوذترین مُلای مرتجعِ زمان به پیروزی رسید. بدعت هایی تا بدان حد متهورانه حاصل چندین دهه فعالیت فکری و اقدام عملی روشنفکرها بود. فریدون آدمیت می نویسد در بحبوحۀ انقلاب مشروطه غالب مکاتب فکری و سیاسیِ زمان هوادارهایی فعال در ایران داشته اند. از جمله موارد شگفت انگیزی که به آن اشاره می کند تجمع آنارشیست های رشت است در اعتراض به قتلِ رهبر جنبش آنارشیستی فرانسه[8]. بعدها در دو نقطۀ مختلف ایران دو جمهوریِ سوسیالیستی تأسیس شد – هرچند هر دو جمهوری دولت هایِ مستعجل بودند. در دوران جنگ سرد نیز پس از ایتالیا فراگیرترین حزب کمونیست خارج از قدرت به ایران تعلق داشت.


اقلیتِ مرتجع


از این رو، بر خلاف ادعای ادوارد سعید، تأسیس رژیم ولایت فقیه بازتاب خواست بازگشتِ ایرانیان به اسلام نبود. خمینی نه تنها تمام ایرانی ها بلکه اکثریت آنها را هم نمایندگی نمی کرد. آر. دبلیو. اپل در گزارش تحلیلی 28 ژانویۀ نیویورک تایمز نوشت «پانزده تا بیست درصد ایرانی ها» خودشان را «عدوی خمینی می دانند و یا نسبت به ایشان بی تفاوت اند». مُخبرِ نیویورک تایمز، که این اعداد را حاصلِ تخمینی محتاط می دانست، آیندۀ محبوبیت روح الله خمینی را اینطور پیش بینی می کرد:«محتمل است تا طی چند ماه آینده آیت الله خمینی به قدر امروز شخصیت مرکزی [وقایع] به نظر نیاید». دوازده فوریه، همزمان با استعفای بختیار، مقاله ای در صفحۀ هشتم نیویورک تایمز منتشر شد که از احتمالِ قویِ به چالش کشیده شدنِ مشروعیت خمینی توسط مارکسیست ها – در مقامِ اقلیتی تأثیرگذار – خبر می داد[9]. دو هفته پیش ترگزارشِ اریک پِیس از درگیری های خونین روز 28 ژانویه[10] در اطراف دانشگاه تهران نیز بازتاب مایکروسکوپی همین طرز تلقی بود. «خمینی را دوست دارم. او برای ایرانی ها رهبری قابل احترام است». این عبارت ها را زیبا – یک دانشجوی جوان – به اریک پِیس می گوید:«با این حال دنبال [اجرای قوانین] اسلام نیستم؛ من یک کمونیست هستم».سیر وقایع ثابت کرد «امامِ امت» رقیب هایی جدی دارد که حتی پای مبارزۀ مسلحانه علیه رژیمِ فُقها می ایستند. مؤسسِ جمهوری اسلامی و هوادارهایش اقلیتی بودند که یگانه مهارت شان بی پرواییِ مطلق در اعمال خشونت بود. با توسل به چنان خشونت بی سابقه ای نیز توانستند باقی رقبا را از میدان به در کنند – رقبایی که بدون مبارزه مستمرشان علیه دیکتاتوری محمدرضا پهلوی و مشارکت آنها در انقلاب، نهادِ سلطنت شانسِ سرنگون شدن نداشت.


آن اقلیتِ مرتجع در واپسین روزهای انقلاب پیمان شکنی می کرد. هر راه حل متمدنانه ای را با خشونت جواب می داد. بیش از تغییر وضعِ موجود به دنبالِ هرج و مرج می گشت. تیترِ یکِ روز 28 ژانویۀ روزنامه به تصمیم بختیار برای سفر به فرانسه مربوط می شود. در متن آن گزارش اینطور آمده است: «شاپور بختیار طی 48 ساعت آینده به سوی فرانسه پرواز خواهد کرد تا "بر سر آینده کشور" با آیت الله خمینی مذاکره کند». پُل لوئیس، خبرنگارِ اعزامی نیویورک تایمز به نوفل لوشاتو، گزارش داد خمینی از تصمیمِ بختیار استقبال می کند. از قولِ ابراهیم یزدی نوشت آیت الله خمینی این اقدام بختیار را به فال نیک می گیرد. با این حال چند ساعت بعد از اعلام این خبر درگیری هایی خونین به پا شد و آدم هایی ناشناس به جان غلامحسین دانشی، تنها آخوندِ حامیِ بختیار، سوء قصد کردند[11]. روزِ بعد در صفحۀ نخست نیویورک تایمز این عبارت به چاپ رسید:«پیشنهاد صلح آمیزِ بختیار به خمینی شکست خورد؛ خشونت بار دیگر از سر گرفته شد». جان وینوکور در گزارشِ اختصاصیِ سی اُم ژانویه اش برای نیویورک تایمز از قولِ پُل ویِل، روشنفکرِ چپگرایِ فرانسوی و جزو مدافعین انقلابِ ضدِ سلطنتی در ایران، رویکردِ ملاهای شیعه را خطرناک خواند. «این رویکرد [ملاها] به علتِ در هم آمیختنِ خواست تسلطِ ایدئولوژیک و امتناع کردن از گفتگو خطرناک است». تحلیلِ پُل ویِل این بود:«[چنین رویکردی] همین حالا نیز به سویِ اقدام هایی تروریستی علیه گروه های سیاسیِ خارج از دستگاهِ مذهبی [مد نظر ملاها] هدایت شده است».   
    

دوازدهم ژانویه مقاله ای به قلمِ جان آوکس، از سردبیرهای پیشین نیویورک تایمز و جزو مترقی ترین لیبرال های آمریکا، به چاپ رسیده بود تحت عنوانِ «وضعیتِ خطیر در ایران[12]». آوکس  وضعیت تراژیک ایران در آن زمان را درک می کرد. موقعیت بختیار را به وضعیت بندبازی شبیه می دانست که شانس موفقیت ندارد. معتقد بود یا بازی را به روح الله خمینی و پیروانش می بازد و یا به نظامی های رژیمِ شاه.«اگر خمینی و پیروانش در جبهۀ ملی موفق شوند دولت بختیار را – حتی بدون [توسل به] جنگ داخلی – سرنگون کنند ایران با یک استبداد دینی مرتجع و دیگری هراس مواجه خواهد شد». جان آوکس اینطور می نویسد:«با این حال اگر ارتش – حتی همین حالا که غالب ژنرال های "وفادار" مملکت را همراه با ثروتمندهای متهم به فساد ترک کرده اند – [در امور] مداخله کند، ایران با یک دیکتاتوری نظامی مواجه می شود که به همان اندازۀ [رژیم اسلامی] سرکوبگر خواهد بود». با تمامی اینها مهمترین پیش بینیِ آوکس این بود: به قدرت رسیدن خمینی و پیروانش شاه را، در مقام مقایسه، «به یک لیبرال دو آتشه بدل می سازد».


واقعیتِ تاریخی نشان داد ناظرانی از جنسِ جان آوکس واقع بین تر بوده اند. جنایت های حکومتِ پلیسیِ شاه در مقابلِ توحشِ رژیم ملاها رنگ باخت. در حال حاضر بازگشت سلطنت جزو قوی ترین احتمال هاست. پیش بینیِ جان آوکس به شکل غم انگیزی محقق شد: شمارِ قابل مشاهده ای از ایرانی ها، که دستکم برای دو دهه مجبور بوده اند نیروهای سیاسی بنیادگرایِ ایران را اصولگرا و محافظه کارها را اصلاح طلب صدا بزنند، جریانِ مرتجعِ مدافعِ نهاد سلطنت را لیبرال می نامند. این کمدیِ سیاه مخلوقِ اجرای قوانین خداست. ادایِ حدودِ الهی بدیهیاتِ زندگیِ شهری را برای مردمان ساکن جغرافیایِ ایران به غبطه و دریغ بدل ساخته است – سقف لیبرالیسم، برای گروهی از ایرانی ها، چیزی نیست مگر آزادی هایِ فردی و مراودۀ عادی با جهان. برخی روشنفکرهای ایرانی تحرک تاریخی جامعۀ ایران را «یک گام به پیش، دو گام به پس» توصیف کرده اند. از این رو در این لحظۀ خطیر می بایست چنین پرسید: آیا قاطبۀ ایرانی ها، پس از گام سترگِ مشروطه خواه ها به پیش، دومین گام ارتجاعی به سویِ جهان کهن را بر خواهند داشت؟





[1]  James.D.Cockcroft
[2]  کاک کرافت می نویسد آیت الله خمینی آزادی مذهب را شامل حال بهائیت و پیروان این دین نمی داند.
[3]  خبرنگار نیویورک تایمز آقا را «The Agha» نوشته است.
[4]  Whose Islam?
[5]  ایدۀ عامه پسند شکلگیری انقلاب به واسطۀ فعالیت آزادانۀ مذهبی ها در مساجد نیز در مقالۀ ادوارد سعید آمده است که از عدم اطلاعِ سعید نسبت به وضعیت اجتماعی آن زمان ایران نشان دارد. برای مداقۀ بیشتر در این بحث مقالۀ «اژدهایی که به آسمان رفت» را بخوانید. 
[6]  «ولایت فقیه قابل توکیل نیست» / روزنامۀ آیندگان / 27 فروردین 58 / صفحۀ 8
[7]  Ayatollah’s Opposition to Shahs Goes Back Many Years
[8]  فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران / صفحه های 23 و 24
[9]  Leftist May Cause Problems for Khomeini,” By James M. Markham
[10]  برابر با هشتمِ بهمن 1357
[11]  دانشی از آن سوء قصد جانِ سالم به در برد. گزارش نیویورک تایمز تأکید دارد وی تنها از ناحیۀ سینه زخمی شد. با این حال یک ماه پس از آن ترورِ ناموفق پایِ جوخۀ اعدام رفت.
[12]  Tightrope in Iran