‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۲۸، ۱۴۰۰

روایتِ روشنگر

 دربارهٔ رمان و سریال دایی جان ناپلئون

«ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما»

– حافظ –

[این مقاله در وبسایت رادیو زمانه منتشر شده است.]

سریال دایی جان ناپلئون را نخستین بار در دورانِ «ممنوعیت ویدئو» تماشا کردم. یاد آوری دورهٔ مورد نظر از این جهت ضروری­ است که سنجش یک اثر با شرایط اجتماعی و سیاسی زمانِ خوانده شدن یا دیده شدنش توسط مخاطب ارتباط مستقیم دارد. در دهه ­های میانی قرنِ بیستم غالبِ منتقدهای ادبی رمان ۱۹۸۴ را توصیفی از عملکردِ نظام­ های توتالیترِ بلوکِ سوسیالیستی می­ دانستند. با آغاز قرن بیست و یکم اما برخی اهل نظر به منظور توصیفِ وضعیتِ حاکم بر نظام­ های سرمایه­ داری، خاصه ایالات متحد آمریکا، به کرات به اثر سترگ جرج اورول ارجاع داده­ اند. با چنین رویکردی رمانِ دایی جان ناپلئون را، که یاد آوری اش درآمیخته با یاد سریالی است که از آن ساخته اند، می ­بایست در چارچوب شرایطی تحلیل کرد که هر کدام از مخاطب­ هایش آن را خوانده ­اند یا تماشا کرده ­اند.

وحشتِ ناشی از دوران «ممنوعیت ویدئو» را هنوز به خاطر دارم. آدمهایی گرفتار در چنگال مجریانِ فرامین الهی دستگاه پخش و نوارهای ویدئو را – با لطایف الحیل – از خانه ­ای به خانه ­ای دیگر جا به جا می­ کردند بلکه برای ساعتهایی از شر منبر و نوحه و تبلیغِ مرگ رها شوند. حالا نزدیک به سه دهه از پایان آن دورانِ خنده آور/ گریه آور می ­گذرد، هر چند از نخستین سالهای دههٔ هفتاد ممنوعیتِ ویدئو جایش را به ممنوعیت ها و محدودیت­ هایی جدید داده است.

پیشکارهای فرهنگی جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته کوشیده­ اند به «امت» بقبولانند تصاویرِ رسمی مطلوب­ شان عین واقعیت است. تصویرهای مُجازْ ولی فرسنگها با واقعیتِ جاری در متنِ زندهٔ جامعه فاصله دارد. هدفِ همیشگیِ کوشش­ شان، ساختنِ انسانِ نوینِ ترازِ انقلاب اسلامی بوده است. در تمام این سالها ویژگی ­هایِ این انسانِ نوینْ تغییرات چشمگیری کرده است. با اینحال نماینده­ های خداوند در ایران هرگز در نفسِ ضرورتِ ساختنِ انسان ترازِ انقلاب اسلامی تجدید نظر نکرده­ اند. در سالهایِ «ممنوعیت ویدئو»، شخصیتهای زنِ سریالها و فیلمهای سینمایی با چادر به بستر می ­رفتند. سیاستگذارهای فرهنگی رژیم اما، در عصر محدودیت اینترنتِ پرسرعت، به لچک رضایت داده­ اند. به این ترتیب نسلهایِ گرفتارِ کارخانهٔ انسان­سازیِ رژیمِ ملاها می­ بایست وانمود کنند واقعیت آن چیزی نیست که به چشم خویش در زندگی روزمره می ­بینند، بلکه واقعیتِ محض تنها در تصویرسازی­ هایِ رسمی دیده می­ شود.

تماشای سریال دایی جان ناپلئون، آن هم در مقام یکی از اعضای چنان نسلی، شگفت زده ­ام کرد. قصهٔ جذاب، طنز درخشان و شخصیتها و موقعیت هایِ واقعی ­اش چارهٔ برنامه ­های کسالت­ بار تلویزیون رژیم فقها بود که یا پروپاگاندای سیاسی نشان می ­داد یا پورنوگرافی قبرستان. ابرانسانهای پروپاگاندای جمهوری اسلامی در برابر شخصیتهای به شدت واقعیِ دایی جان ناپلئون به موجوداتی مضحک تبدیل می ­شدند. چنین تقابلِ ناخواسته­ ای ساختمانِ پروپاگاندای «نظام مقدس» را تخریب می­ کرد. به همین خاطر می­ توان مدعی شد در دورانِ تسلط اسلامیست ­ها بر ایران معاصر، صرفِ تماشایِ سریال و یا خواندنِ رمان دایی جان ناپلئون توسط مخاطب هایش آن را به اثری سیاسی تبدیل می­ کند.

یک اثرِ سیاسی  


برخی آثار هنری و ادبی تحتِ تأثیر یک موقعیت تاریخی مشخص و خارج از ارادهٔ مؤلف سیاسی می ­شوند. جامعهٔ تحت ستم گاه به منظور مقابله با وضع موجود خاطره ­هایی را به یاد می ­آورد، که به قول والتر بنیامین، «در لحظهٔ خطر می ­درخشد». رمان و سریال دایی جان ناپلئون یکی از آن خاطره ­هاست. جامعهٔ ایران این خاطره را، به نیتِ مقابله با حکام اسلامگرا، برای دهه­ ها در حافظهٔ جمعی­ اش ثبت و ضبط کرده است. سریالش هنوز آنچنان پر طرفدار است که شبکه ­های ماهواره­ ای فارسی زبان خارج از کشور نمی­ توانند از خیر پخش غیرقانونی­ اش بگذرند. کتابش همچنان خواننده­ های پر و پا قرصی دارد؛ هرچند هرگز برای نویسنده­ اش نان و آب نشد. افکار عمومی شخصیتهای اثر را می ­شناسد و بسیاری از اهل سیاست برای توضیح مفاهیم مد نظرشان به کردار همین شخصیتها رجوع می ­کنند. در دهه ­های گذشته اصطلاح «حرفهای دایی جان ناپلئونی» به منظور ارجاع به فکرهای مبتنی بر توهم توطئه، که بُن­مایهٔ تفسیر شیعه ­های حاکم بر تهران از وقایع جهان را می­ سازد، به کار می­ رود.

دایی­ جان ناپلئون از منظری دیگر هم در دستهٔ آثار سیاسی می­ گنجد. این رمان به یک معنا ادای دینی­ ست به آرمانهای انقلاب مشروطیت ایران. ایرج پزشکزاد این مهم را در همان نخستین عبارت رمان بارگذاری کرده است:«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهرعاشق شدم». در تقویم سیاسی ایران چهارده مرداد را به عنوان پاسداشت پیروزی مشروطه­ خواه­ها ثبت کرده­ اند. با این وجود نهاد سلطنت در سیزدهم مرداد ۱۲۸۵ عقب­نشینی کرد و فرمان مشروطیت در همان روز به امضای مظفرالدین شاه رسید.

روایتِ دایی جان ناپلئون، آنچنان که خود زنده یاد پزشکزاد نیز تأکید داشت، جدال میان جهانِ پیش و پس از انقلاب مشروطیت است. خرده روایت ­های اثر پزشکزاد از دلِ تقابل نماینده ­های این دو جهان زائیده می ­­شود. مخاطب از یکسو جبهه­ ای می ­بیند که هم دایی­ جان را در دل خود جا داده است و هم آشیخ ابوالقاسم واعظ را. این جبهه لایق هیچ خطابی نیست مگر جبههٔ ارتجاع. نقش آفرینهایش آدمهایی هستند به درجات مختلف فاسد، خالی­ بند، دسیسه­ ساز، پولکی و تا مغزِ استخوان مرتجع که منزلت اجتماعی ­شان را نساخته­ اند بلکه آن را به ارث برده­ اند. در مقابل ایشان شمار اندکی از شخصیتهای رمان – سریالِ دایی جان ناپلئون جبهه­ ای دیگر ساخته­ اند. مختصات این جبهه به میانجی ویژگی­ های دو شخصیت محوری داستان بازنمایی می ­شود: آقای دکتر (پدر سعید) و اسدالله میرزا. هر دوی این شخصیتها واقعگرا و صادق­ اند، فکر منطقی دارند، صریح­ الهجه ­اند، به نهاد مذهب بی­ اعتمادند و از همه مهمتر منزلت اجتماعی­ شان حاصل تلاش و کوشش خودشان است. آنها به واسطهٔ همین ویژگی­ هاست که نظم طبقاتی جهان کهن را به چالش می­ کشند و ارزش­هایش را به سخره می ­گیرند.

ردِ پای این تضادِ بنیادین در جای جای روایت دایی جان ناپلئون دیده می ­شود. در بخشی از داستان، دایی­ جان دارد برای مشقاسم از نقشِ قهرمانانه­ اش در مقاومت علیه کلنل لیاخوف می ­­گوید. آقای دکتر، که مخفیانه به مونولوگ او گوش می ­دهد، با خنده­ ای استهزا آمیز عبارتی را به سمت دشمن خونی ­اش شلیک می ­کند:«قزاق های کلنل لیاخوف هم حالا جزو مجاهدین مشروطه شده­ اند». دایی جان هم، به تلافی این تحقیر، ملایِ محل را وا می ­دارد تا بر سر منبر بگوید دکتر از دین برگشته ­ای بی­خداست تا کسب و کار رقیب به ورشکستگی بکشد. ایرج پزشکزاد از لا به لای همین تضادها حماقت و دنائت جهان کهن را تشریح می ­کند. او دایی جان ناپلئون را از جایگاه مشروطه ­خواهی پیروز نوشت. طنز گزنده­ اش را برای رسوا کردن دشمن شکست خورده به کار انداخته بود. با این همه آنچه در جریان پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد ورق را به نفع دشمن­ های مشروطه برگرداند.

نظام مقدسِ مش قاسم ­ها­


سیزدهم مرداد ۱۳۵۸، در هیاهویِ برگزاری انتخابات خبرگان و مقدمه ­چینی سرکوب کردستان توسط رژیم جدید، خبری کوتاه – اما مهم – در صفحهٔ سوم روزنامهٔ کیهان به چاپ رسید:«تعطیلاتِ رسمی کشور برای کارمندان و کارگران دگرگون شد». متن کوتاه از مصوبهٔ جدید هیئت دولتِ بازرگان خبر می ­داد. تصمیم دولت موقت بر آن بود تا روز چهارده مرداد از فهرست تعطیلات رسمی کشور حذف شود. ناظرانی مصوبهٔ کذایی را «عمل به وصیت شیخ فضل­الله» و «گرفتن انتقام بالای دار رفتن او» دانسته­ اند. خون خواه­ هایِ تازه به قدرت رسیدهٔ «شیخِ شهید» فرایند بی­ پایان انتقام­ گیری را از چند ماه قبل آغاز کرده بودند. از جمله سوژه ­های انتقامْ رمان دایی جان ناپلئون بود. در بهار ۱۳۵۸، آنچنان که پزشکزاد هم نوشته است، مشتی کمیته­ چی به انبار و کتابفروشی انتشارات دایی جان ناپلئون می ­ریزند و تمام نسخه­­ های کتاب را از بازار جمع می ­کنند.

شم ضد انقلابی آخوندها در تشخیص دشمنان­ شان همواره دقیق عمل کرده است. عدم ممنوعیت رمان و سریال دایی جان ناپلئون می­ توانست به سهم خودش در روشن شدن ماهیت، تاریخ و چشم­ اندازهای مطلوب رژیم برآمده از انقلاب اسلامی کمک کند. جمهوری اسلامی نتیجهٔ ائتلاف آخوندها، کسبهٔ بازار سنتی و روستایی ­های آواره شده در شهر بود. گروه اول ایدئولوژی، گروه دوم پول و گروه سوم عضلهٔ «نهضت» را تأمین کردند. هر سه گروه اما در داستان دایی جان ناپلئون نماینده­ هایی دارند که خلقیات­ شان زیر ذره­ بین پزشکزاد رفته است. به این معنا جمهوری اسلامی نظام مقدسِ سید واعظ و مش ­قاسم و شیرعلی قصاب­ هاست. اینها نیاکانِ هیئت حاکمهٔ رژیم نکبت­ اند. نیرنگهای آشیخ ابوالقاسم واعظ، خدعهٔ روح ­الله خمینی را به یاد می ­آورد. قاسم سلیمانی شخصیت خرافی و لاف زنِ مش­ قاسم را برای مخاطب زنده می ­کند. در نهایت نیز رفتارهای شیرعلی قصاب، در مقام کاسبی خرده ­پا در بازار سنتی، با آنچه اسدالله لاجوری و اطرافیانش در دادستانی کردند مو نمی ­زند. سید حسین نواب صفوی، از مشاورهای بنی­صدر و مقاله­ نویس روزنامهٔ انقلاب اسلامی، در آستانهٔ سی خرداد ۱۳۶۰ نوشت:«یک پارچه فروشِ بازار، دادستان تهران شده است». لاجوردی در اولین فرصت نواب صفوی را اعدام کرد.

در فصل پایانی رمانِ دایی جان ناپلئون، که در اقتباس سینمایی ناصر تقوایی حذف شده است، سعید پس از چند سال از فرنگ به ایران برمی ­گردد. به اصرار اسدالله میرزا به یک ضیافت می ­رود. در مهمانی پیرمردی متمول را می ­بیند که دارد همان دروغهای شاخدار دایی جان دربارهٔ جنگهای ممسنی و کازرون را تعریف می ­کند و خودش را قهرمان آن نبردهای میهنی در برابر قشون انگلیس جا می ­زند­. سعید با مداقه در چهرهٔ راوی او را به جا می ­­آورد: مش­ قاسم. مخلص کلام آنکه ایرج پزشکزاد برآمدن رژیم مطلوبِ مش­ قاسم­ ها را در سپهر سیاسی ایران می ­دید. بی­ جهت نیست که در آشفته بازارِ ۵۷ سمت درست تاریخ را گم نکرد و سفت و سخت از شاپور بختیار حمایت کرد.    

دایی جان ناپلئون در زمان نگارش و ساخته شدن سریالش اما این ویژگی سیاسی را نداشت. ایرج پزشکزاد که رمان را نوشت دستگاهِ سانسور در زمرهٔ آثار غیر سیاسی طبقه ­بندی ­اش­ کرد. در مقالهٔ «من و دایی جانم» نوشت تقدیر امیرعباس هویدا از رمانْ موجب شد تا اپوزیسیونِ شاه اثر درخشانش را خادمِ وضع موجود ارزیابی کند. در همان مطلب می ­نویسد وقتی شخصاً از منتقدی ادبی پرسید چرا دربارهٔ رمانْ چیزی نمی ­نویسد چنین جواب شنید:«می ­خواهی همقطارانِ خلقی به حقوق بگیری ساواک متهمم کنند؟».

در سالهای اخیر بخشی از افکار عمومی می­ پرسد: چرا روشنفکرها و اهل قلم دربارهٔ طاعون انقلاب اسلامی به جامعه هشدار ندادند؟ جامعه اگر افرادی از قماش آنها که سینما رکس را به آتش کشیدند فرض شود، پرسش مذکور از حیز انتفاع می­ افتد. فکرِ چنان آدمهایی از کانونهایی به غیر کانونهای روشنفکری تغذیه می­ شود. با اینحال اگر منظور از جامعه، جامعهٔ سیاسی ایران در آن زمان باشد سئوال را می­ بایست به ایشان برگرداند: چرا نسبت به آنچه روشنفکرها و اهل قلم گفتند و نوشتند بی ­توجه بودید؟ پس از بلوای پانزده خرداد ۱۳۴۲، دستکم در حوزهٔ ادبیات داستانی، سه رمان ایرانی چهرهٔ ملاها و متحدین­ شان را به شکلی دقیق ترسیم کرد: توپ اثر غلامحسین ساعدی، دایی جان ناپلئون اثر ایرج پزشکزاد و شب هول اثر هرمز شهدادی. نخستین رمان در زمرهٔ آثار مهجور ساعدی­ باقی ماند، مخالفهای وضع موجود رمان دوم را تحریم کردند و رمانِ شهدادی، که از قضا در فروردین ۱۳۵۷ چاپ شد، حتی در میان جمعیت کتابخوان ­ها شناخته شده نیست.

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۴۰۰

زخم هایِ قرینه

 

دربارهٔ رمانِ «از آینه بپرس» اثر شهلا شفیق

«- چگونه خودت را ساختی؟

  - زخم به زخم».

– محمود درویش[1]

[این مقاله در رسانهٔ پارسی منتشر شده است. اینجا متن کامل ترِ این مقاله را می خوانید.]


نسخهٔ فارسیِ رمانِ «از آینه بپرس»، اثر شهلا شفیق، نخستین بار در سالِ ۲۰۱۷ منتشر شد[2]. ترکیبی از حواس­ پرتی و اقبالِ بد، خواندن این اثرِ مهم را تا همین چند هفتهٔ قبل به تعویق انداخت. با اینحال روایتِ درخشانِ رمان، و زمانی که صرف تأمل بر داستانش کردم، بار دیگر سه خاطرهٔ سِمِج از سه زن را به کانونِ توجه­ ام کشاند. اولین خاطره به بیست سالگی و همکاریِ کوتاهم با زنی تیزهوش اما عبوس و مضطرب بر می ­گردد که یک روز، با حالی نژند، محلِ کار را ترک کرد و هرگز بازنگشت. دومین حادثه سه سال بعد اتفاق افتاد. سرزنده ­ترین زنِ گروهِ دوستانهٔ مختلط ­مان اقدام به خودکشی کرد و فقط به مددِ حادثه ­ای معجزه­ آسا از چنگِ مرگ رهید. با سومین واقعهٔ تلخ در بیست و پنج سالگی مواجه شدم: همبازیِ کودکی­ ام در اوجِ جوانی دق­ مرگ شد.

هر سه حادثه غافلگیرم کرد. هر بار اما گیجیِ ناشی از حیرت که می­ گذشت، سئوالی آزاردهنده سراغم می ­آمد: چرا وقایعِ سبب ­سازِ چنان لحظه ­های غمباری را ندیده بودم؟[3] فرایندِ پیدا کردنِ پاسخهایی معقول، خاطره­ هایی از آن سه زن را به یادم می ­آورد که به طور مستقیم به زخم ­هایِ پیدا و پنهان­ شان ارجاع می ­داد. تجربهٔ خواندنِ رمانِ «از آینه بپرس» هم چنین کیفیتی داشت. پایانِ غافلگیرکنندهٔ رمانْ بارِ دیگر سئوالِ آزاردهنده را به جانم انداخت: کدام قسمتهایِ داستان را از دست داده بودم که پایانش تا این اندازه حیرت­ زده ­ام کرد؟

درنگ بر زخم ­هایِ آن زنها محنت­ افزا بود؛ تجربه­ ای سوزان که یکی از پرده ­هایِ آهنینِ مقابلِ دیده­ ام را ذوب کرد. به این معنا نیکبخت بودم. برخی اهل نظر می ­گویند شناختِ از خویشتن جز با تماشایِ تصویر خویش در آینهٔ «دیگری» ممکن نیست. از این منظر مشاهدهٔ جهانِ زخمیِ «دیگری» اگرچه با شرم و حرمان همراه بود، اما فرصتِ استثناییِ تماشایِ زخم ­های خویش در آینهٔ آنها را نیز برایم فراهم آورد. زخم­ هایی که در نتیجهٔ آن مشاهده دیدم ریشه ­هایی سیاسی داشتند. به همین خاطر فرو افتادنِ پردهٔ آهنین نطفهٔ سلسله ­ای از فکرهای سیاسی را در ذهنم کاشت – فکرهایی که خَرپایه ­هایِ نوشتار حاضر را می­ سازند.

قرائتِ سیاسی از رمانِ «از آینه بپرس» به مقدمه ­چینی نیاز ندارد. نویسنده، متن را با سیاستْ نشانه ­گذاری کرده است. زبانِ روزنامه نگارانه و بی ­تکلفِ اثر در خدمتِ توصیفِ یک وضعیتِ سیاسیِ مشخص قرار دارد. انقلاب، یا به قولِ غلامحسین ساعدی «کاتاستروفِ ۵۷»، سرنوشت شخصیت­ های داستان را معین می ­کند. انسانهایِ سیاسی غالب شخصیت های رمان را می­ سازند. لوکیشنِ روایتْ جغرافیایِ تبعید است. در فصلی از رمانْ تصویرِ زندانِ سیاسی در جمهوری اسلامی به کمکِ زبانی آلوده به هذیان و کابوس ترسیم می ­شود. در نهایت نیز نویسنده سرکوبی ­های رژیم اسلامی را در پیکرِ در هم شکستهٔ یک زن بازنمایی می کند – ثقلِ رمانْ اینجاست.

رمانِ «از آینه بپرس» – از یک منظر – راویِ بدنهایِ زنانه است. انفجار بنیان کنِ ناشی از «کاتاستروفِ ۵۷» یک زنِ تحصیلکردهٔ شهرنشین را – به نام گیتا – از تهران به پاریس پرتاب می ­کند. هجرتْ رابطهٔ او با وطنْ را به حداقل می ­رساند. گیتا اما تحتِ تعقیبِ پَرهیبِ گذشته است. وضعیت روانی ­اش عبارتِ مشهورِ ویلیام فاکنر در رمانِ «مرثیه ­ای برای یک راهبه» را به یاد می ­آورد:«گذشته هرگز نمی­ میرد، حتی نگذشته است». مجموعه ­ای از وقایع، از جمله آشناییِ اتفاقی ­اش با یک زنِ فرانسویِ سرکش به نام هِلِن، گیتا را وادار به احضار و رودرویی با گذشته می­ کند. در جریان سفرش به گذشته زنهایی را به خاطر می­ آورد، و یا با آنها آشنا می ­شود، که جمهوری اسلامی جسم­ شان را به تاراج برده است – او در آینهٔ تک تکِ آن بدنهای تحتِ ستم چهرهٔ کریه یک دورانِ تاریخی را به تماشا می­ نشیند.  

 ملاقاتِ بدنهایِ استثمار شده


رمانِ «از آینه بپرس» با دیالوگی دربارهٔ وضعیتِ یک زن آغاز می ­شود. هِلِنِ فرانسوی، در نخستین دیدارِ با گیتا، خودش را به طعنه «جنده» خطاب می­ کند. می ­گوید پس از زایمان، تأمینِ مخارجِ زندگی­ اش بر عهدهٔ شوهرِ متمولش بوده است. حرفِ گزنده­ اش اگرچه از روحیهٔ سرکشِ او بر می ­خیزد، اما در عینحال بر موقعیتِ فرودستِ وی نیز دلالت دارد. در فیلمِ «چشمهایِ بازِ بسته»، که از قضا شبیه رمانِ شهلا شفیق وقایعش در آستانهٔ قرنِ جدید می ­گذرد، این موقعیتِ هِلِن با وضوح بیشتری تصویر می ­شود. استنلی کوبریک در واپسین اثرش برشهایی از زندگیِ زنی بورژوا، زیبا و خانه ­دار را به مخاطب نشان می­ دهد به نامِ آلیس هارفورد. آلیس نیز، مثلِ هِلِن، وظیفهٔ پاسداری از «خانوادهٔ مقدس» را بر عهده دارد. تیم کِرایدِر، مقاله ­نویسِ زبردستِ آمریکایی، در نقدِ مفصلی که بر فیلم نوشته است آلیس را، به خاطر تحمیل شدنِ شغلِ «زیبا بودن» و تربیتِ فرزند خانواده به او، کارگرِ جنسی فرادست­ ها می­ خواند. «شغلِ آلیس زیبا بودن است». کِرایدِر اینطور می ­نویسد:«او همچنین در کار آراستنِ دخترش هِلناست تا او نیز در آینده به تکه­ ای قیمتی مثل مادرش تبدیل شود».

اعترافِ تلخِ هِلِن بسترِ یک دوستی عمیق را میان او و گیتا می ­سازد. «فقط دو بار با هم ملاقات کرده بودند». راوی کیفیتِ صمیمیتِ میان آن دو را با این عبارت توضیح می­ دهد:«اما پس از هر ملاقات، گیتا گفتگو با زن را در ذهن ادامه داده بود». گفتگویِ مد نظرِ راوی را می توان نوعی گفتگویِ درونی فرض کرد. از این منظر هِلِن چنان آینه ای در برابر گیتا می ایستد. او در آینهٔ این رفیقِ تازه، اما دیر آشنا، زخم­ های خویش را می­ جوید. جراحتِ نابرابری از جملهٔ آن زخم ­هاست. گیتا مردی را به یاد می ­آورد که از تحصیل، کار و تلاشِ او برای مستقل شدن دلِ خوشی ندارد. در بخشهایی از رمان می­ خوانیم همسر سابق گیتا نیز، مثل شریکِ زندگیِ هِلِن، تلاش می­ کرد تا در مرزهایِ «خانوادهٔ مقدس» محصورش کند. حتی معاشقه ­هایِ آنها، کالایی و مملؤ از بیگانگی ­ست. گیتا لحظه ­های رابطهٔ جنسی با همسر سابقش را به یاد می ­آورد؛ لحظه­ هایی که مرد در صورت و بدنِ گیتا چهره و اندامِ زنهایی دیگر را می جست:«عاقبت دریافت شوهر هر بار با زنی دیگر عشق می­ ورزد. گاه زنی مو بور با پستان­ هایی کوچک، گاه زنی تیره­ پوست با کفل­ هایی درشت و بار دیگر زنی سرخ­ مو و میان باریک» – جهان شان، پس از سالها زندگی مشترک، تا این اندازه از یکدیگر دور است.

هِلِن، در همان اولین ملاقات، سوگِ ناشی از مرگِ فرزندش را هم با گیتا در میان می ­گذارد. آینهٔ هِلِن، به این واسطه، یکی دیگر از زخم­ های گیتا را پدیدار می ­کند: مرگِ فرزند جزو زخم ­هایِ مشترکِ آنهاست. پیرنگِ پرداختن به پیکرهایِ مثله شده، که به نوعی اُس و اساسِ رمان به حساب می­ آید، در اینجا ریخته می­ شود. اگر جسمِ فرزند تکثیر و تداومِ تنِ مادر فرض شود، می­ توان مرگِ فرزند را نیز به مثله شدنِ پیکرِ مادر تعبیر کرد. گیتا و هِلِن – با این تعبیر – نخستین شخصیت­ های رمان­ اند که جسم و جانی مثله شده دارند – پیکرهایِ مثله شده ­ای که محصولِ تاریخِ یک وضعیت اجتماعی­ اند.

در بخشی از داستانْ گیتا به یکی از جلسه ­های ادبیِ ایرانی ­های ساکنِ پاریس می ­رود. قسمت هایی از این فصلْ به صحبت­ های حضارِ جلسه در ارتباط با مسئلهٔ رمانِ ایرانی اختصاص دارد. یکی از آن افراد زنی ­ست با دیدگاهی انتقادی نسبت به «بوفِ کور». زنْ صادق هدایت را فردی مدرن می ­داند، اما به نظرش «بوفِ کور» اثری مدرن نیست. می­ گوید خلقِ رمانِ مدرن بدونِ حضورِ «زنهایِ واقعی» ناممکن است. اعتقاد دارد این گروه از زنها در «بوفِ کور» غایب­ اند و مخاطبِ اثرِ هدایت تنها سرگذشت یک زن، با دو چهرهٔ وهمیِ اثیری و لکاته، را می ­خواند که سرنوشتش «به قتل رسیدن و تکه­ تکه شدن» است. او در ادامهٔ حرفهایش می­ گوید اگر قرار به نوشتنِ رمانی مدرن باشد می ­بایست تکه ­های بدنِ مثله شدهٔ زنِ «اثیری – لکاته» را از چمدانِ راویِ «بوفِ کور» بیرون کشید و بارِ دیگر به یکدیگر چسباند – شهلا شفیق در رمانِ «از آینه بپرس» به چنین اقدامِ جسورانه­ ای دست می ­زند.   

احضارِ پیکرهایِ مُثله شده 


گیتا و هِلِن تنها شخصیت ­هایِ رمان نیستند که تیغِ یک تاریخِ مردانه جسم و جان ­شان را مثله کرده است. ملاقاتِ آنها، شبیه وِردی جاری شده بر لبهایِ راوی، باقیِ پیکرهایِ مثله شده را نیز، به نوبت، احضار می­ کند. از این رو وِردِ جادویی، گیتا را به فراخواندنِ گذشته وا می­ دارد. در قلبِ جستجوی زمانِ از دست رفته اما سیمایِ متجددِ زنی اغواگر انتظارِ گیتا را می ­کشد. گیتا، الهه سرمدی را از دورانِ نوجوانی می ­شناسد. سالها از پشت پنجرهٔ اتاق خوابش در خانهٔ پدری، یا به قولِ راوی از پسِ «روزنه­ ای جادویی»، ناظرِ زندگیِ نامتعارفِ این زنِ نویسنده بوده است. زیباییِ الههٔ سیاه­ پوش و مهمانی­ هایِ باشکوهش گیتایِ نوجوان را سِحر می­ کند. زندگیِ الهه، که بندِ نافش را تمام و کمال از سنت بریده ­اند، برای گیتا حکمِ هوایی تازه را دارد؛ زنانگیِ او در چشم گیتا امریست نو. «خیلی زود، این پنجره به روزنه­ ای جادویی بدل شد که چشمهایِ حساسِ گیتا را به گشت و گذاری پر ماجرا دعوت می ­کرد». راوی حال و هوایِ گیتایِ نوجوان را با این عبارتها توصیف می ­کند:«شبها نوایِ موسیقی با بویِ قهوه از پنجره­ هایِ خانهٔ او به بیرون درز می­ کرد و در کوچه می­ پیچید؛ بویی که همان ­قدر با عطرِ چایِ هر روزهٔ خانه ­هایِ کوچه فرق داشت که زنْ با زنهایِ دیگر».

الهه در چشم باقیِ همسایه­ ها اما مسحور کننده نیست. اهلِ محل زندگی ­­اش را با بدبینی زیر نظر دارند. تفاوتهایِ او با دیگر زنها برای ­شان سؤظن آفرین است. زندگیِ الهه، در مقامِ امری نو، زیر سایهٔ شک و بدگمانی قرار دارد. گروهی او را «تنها دخترِ خانواده ­ای متمول» می­ دانند که به واسطهٔ ثروتی هنگفت بر همسرش حکم می ­راند، از نظرِ دسته ­ای دیگر چیزی جز «زنی صرعی و نیمه دیوانه» نیست، جماعتی او را «بدکاره­ ای» خطاب می­ کنند که معشوقه ­های طاق و جفتش هزینهٔ زندگی پر خرجش را می­ پردازند و حتی خواهرِ کتاب ­خوانِ گیتا، هما، الهه را نویسنده ­ای مبتذل می ­داند که فعالیتِ ادبی ­اش بی ­تفاوتیِ سیاسی به بار می­ آورد – یکی از مصاحبه­ هایِ مطبوعاتیِ الهه همزمان با انتشارِ خبرِ مربوط به قتلِ بیژن جزنی چاپ می ­شود و هما در واکنش چنین می­ گوید:«وقتی نویسنده­ های مملکت مثل زنِ همسایه مبتذل باشند باید هم مبارزها را بکشند و آب از آب تکان نخورد».   

زندگی الهه سرمدی، در ایرانِ اواسطِ دههٔ ۱۳۵۰، دو بازتابِ سراسر متضاد دارد. حیاتِ اجتماعی او برای شمار بزرگی از آدمهایِ محصور در جهانِ مردانهٔ سنتْ سؤظن آفرین و شایستهٔ ملامت است و برای اقلیتی کوچک از جنسِ گیتا قاصدِ امری نو و هوایی تازه. به این معنا جایگاهِ او در رمانِ «از آینه بپرس» می­ تواند یادآورِ زنِ اثیری – لکاتهٔ «بوفِ کور» باشد – مأموریتِ جسورانهٔ شهلا شفیق از اینجا آغاز خواهد شد.

در اثرِ ماندگار صادق هدایت، زنِ اثیری – لکاته توسط تیغِ بُرایِ مناسباتِ مردانه سلاخی می ­شود. آن زن در خانهٔ قرون وسطاییِ مردی عقیم و افیونی جان می ­دهد. مردْ پیکرِ بی­ جانِ او را تکه ­تکه می­ کند و سپس تنِ مُثله شده ­اش را با همدستیِ پیرمردی قوزی، که صدایِ خنده­ های مشئوم­اش پشت آدمی را می­ لرزاند، به خاک می­ سپارد. مردِ افیونیِ «بوفِ کور» حاکمِ خانه ­ای متعلق به «عهد دقیانوس» است و پیشه­ اش، به تناسبِ مکانی که در آن روزگار می­ گذراند، «نقاشی رویِ قلمدان». پرسوناژِ در هم شکسته و عقیم او می­ تواند بازتابِ سنتهایِ مردانه باشد. سنتهایی تمامیت­ خواه که بدنِ زنها را در انقیادِ خویش می­ خواهد. تحقق یافتنِ این تمکین اما جز با همدستی نهادِ مذهب امکان ­پذیر نیست. نقشِ «پیرمردِ قوزی» در این چارچوب معنا دارد. کسب و کارِ او، آنچنان که از کارگزارهایِ نهاد مذهب انتظار می­ رود، مرگ است – او کالسکهٔ نعش کش می­ راند، تابوت می­ سازد و در قبرستانِ شاه عبدالعظیم مرده چال می ­کند.

الهه سرمدی نیز، به نوعی، هم­ سرنوشتِ زنِ اثیری – لکاته است. همدستیِ سنتهای مردانهٔ جامعه و نهاد مذهب، او را از ساحت اجتماعی حذف می­ کند. آن زن، با پیروزیِ انقلاب اسلامی، به ناگاه ناپدید می ­شود. ایران، به واسطهٔ زلزلهٔ بنیان ­کنِ ۵۷، نظمی جدید را می­ پذیرد. نظمی که، به قولِ راویِ رمان، «ضرب­ آهنگش با صدایِ اذانِ بلندگویِ کمیتهٔ محل در وعده­ های نماز تنظیم می ­شد». بنابراین در شرایطِ جدید دیگر فضایی برای زنی نویسنده قابلِ تصور نیست. قدری پس از آغازِ جنگِ جمهوری اسلامی با حکومتِ صدام حسین، الهه سرمدی خانه و زندگی ­اش را ترک می­ کند. دیگر کسی از سرنوشت زنِ اغواگرِ ساکنِ «کوچهٔ صبا» خبری ندارد. انگار ارباب­ های تازه جلوه­ هایِ حیاتِ اجتماعیِ زن را پاک کرده باشند. شاید به همین خاطر خوانندهٔ رمان هم هرگز از زندگیِ الهه در دههٔ اولِ پس از پیروزیِ انقلاب اسلامی تصویرِ دقیقی به دست نمی ­آورد. حتی بعدتر، که در اواخر دههٔ ۱۳۷۰ برای درمانِ سرطان به پاریس می­آید و در زندگیِ گیتا حضوری کوتاه دارد، باز هم خوانندهٔ رمانِ «از آینه بپرس»، جز اشاره­ ای گنگ به حضورِ او در زندانِ سیاسیِ جمهوری اسلامی، داستانِ دیگری از زندگی الهه سرمدی نمی­ خواند.      

روایتِ رنج ­های نام ناپذیر


سرگذشتِ الهه سرمدی در دههٔ ظلمت را می ­بایست در آینهٔ دیگران خواند. استقرارِ رژیم اسلامی، بر پیکرِ دیگر زنهایِ رمانِ‌ «از آینه بپرس» زخم ­هایی کاری می­ اندازد. گیتا، پس از به دنیا آوردنِ کودکی مرده، تن به جلایِ وطن می ­دهد. پاسدارها هما را می ­کشند. از دست دادنِ فرزند، جسم و جانِ مادرِ گیتا و هما را مثله می­ کند. در یکی از تکان­ دهنده ­ترین فصلهایِ رمانْ سلاخی شدنِ حیاتِ زنهایِ سیاسیِ دههٔ شصت تصویر می­ شود. الهه، که حالا به منظورِ درمان سرطان به پاریس آمده است، دفترچه ­ای را به گیتا می­ دهد که حاوی تجربهٔ زیسته­ اش از زندانِ سیاسی جمهوری اسلامی ­ست. او مشاهده­هایش از آن فضایِ کابوس ­وار را به قالبِ کلمه ­هایی پراکنده و جمله ­هایی هذیانی ریخته است. می ­گوید بارها تلاش کرده تا قصهٔ هولناکِ آن بدنهایِ مثله را به شکلی متعارف بنویسد، اما کوشش­ هایش جز شکست حاصلی نداشته ­اند. استیصالِ ادبی او از وفاداری ­اش به واقعیت برمی ­خیزد – آن رنج ­ها نام ناپذیرند؛ به نظمِ روایی که در بیایند می ­پوسند.

با این وجود، عبارتهایِ پریشان و تب ­آلودهٔ این فصلْ در خدمتِ اقدامِ جسورانهٔ به هم چسباندنِ تنهای مثله شده ­اند. خواننده ابتدا نامهایی پراکنده را – نامِ بدنهایی رنجور را –  می ­خواند و سپس، گویی به فرمانِ طلسمی جادویی، آن نامها به یکدیگر می­ چسبند و سرگذشتِ غمبارشان در سرنوشتِ یکی از انبوهِ رنج دیدگان منقبض می­ شود. «نورا. سمیه. پروانه. منیره. قدسی. نجمه». تمامِ این نامها اما در نهایت یک رنج را روایت می ­کنند:«می ­گویند به نجمه تجاوز شده. گاهی لباسهایش را تکه ­تکه از تن می ­کند. لخت توی سلول قدم می ­زند و آوازهایِ رکیک می­ خواند. یک روز می ­برندش و دیگر به بند بر نمی ­گردد». کلیدِ فهمِ پایانِ غافلگیرکنندهٔ رمان هم همین فصل است. مخاطبْ با خواندنِ روایتِ هر یک از زنهای داستان، با تنی مثله شده ملاقات می ­کند. آنها نقشِ همان نامهایِ پراکنده را ایفا می­ کنند و منتظر می ­مانند تا در فصلِ نهایی در تنِ الهه سرمدی بازنمایی شوند.

در انتهایِ رمانْ الهه در برابر جمعی در تسلطِ مردها لخت می­ شود. بر تنِ عریانش، که راوی به عروسکی شکسته توصیفش می­ کند، ردِ زخمی عمیق به چشم می ­آید. در چارچوبِ قرائتِ مد نظرِ نوشتار حاضر از رمانِ «از آینه بپرس»، شکل و شمایلِ آن بدنْ تنی تکه­ تکه را به یاد می ­آورد که اجزایِ جدا شده ­اش را به هم چسبانده باشند. به این ترتیب شهلا شفیق، به میانجی تشریحِ وضعیتِ بدنِ زنها در دورهٔ حکمرانی اسلامیست­ ها بر ایرانِ معاصر، روحِ یک دورهٔ تاریخی را روایت می­ کند. رمانِ او نه در پیِ توصیفِ جزء به جزء تاریخِ شکنجه و کشتار بلکه در پیِ عریان کردنِ منطقِ نظامِ سرکوبِ رژیم نکبت و تأثیرِ آن بر جسم و جانِ آدمیزاد است.

 رژیم فقها، در ۴۲ سالِ گذشته، اقتدارِ ایدئولوژیک و سیاسی ­اش را به واسطهٔ استثمارِ بدنِ زنها بازنمایی کرده است. آنچه مجریانِ فرامینِ الهی «جامعهٔ اسلامی» می­ خوانند، بیش و پیش از هر جایِ دیگر، در وضعیتِ این دست از بدنها به چشم می ­آید. محدودیت­ های اعمال شده بر این گروهِ اجتماعی همزمان هم حدود و ثغورِ وضع موجود را مشخص می­ کند و هم صورتِ مطلوبِ اجتماع مد نظر اهل دیانت را عینیت می ­بخشد. تدقیق در مسئلهٔ حجاب اجباری می­ تواند، به شکلی فشرده، هستهٔ منحرفِ این ساز و کار را لو دهد. هیئت حاکمهٔ «نظام مقدس» توانسته است به واسطهٔ این امر، در وهلهٔ نخست، مکانیزم انطباقِ گناه و قانون در جمهوری اسلامی را به «تمامی آحاد امت» تفهیم کند. شهلا شفیق، در یکی از آثار نظری ­اش، این مکانیزم را «جرم به مثابه گناه» نامگذاری کرده است. زُبدهٔ حرفش این است: جمهوری اسلامی با «در آمیختنِ قدرت با امر قدسی» این امتیاز را برای خویش به وجود آورده تا با «هرگونه نقض قوانین یا هر گونه اعتراض به نظم حاکم» به مثابه «نقض احکام الهی» یا «گناه» برخورد کند[1]. مرزِ استثمار اما در همین حد باقی نمی ­ماند. اگر این قولِ تفکرِ انتقادی که «فُرم ته نشینِ محتواست» مبنایِ مشاهده قرار بگیرد سویهٔ دیگر این بهره­ کشی نیز آشکار خواهد شد: از نقطه نظرِ مردانِ خدا بدنِ زنها را می­ بایست، ولو به زورِ سر نیزه، به انقیاد کشید تا محتوایِ قوانین الهی در برابر دیدگانِ دوست و دشمن پدیدار شود.

با این وجود، مقاومتِ مردم علیه این تبعیضِ بنیادینْ رژیم اسلامی را، از همان نخستین مراحلِ استقرارش، به دردسر انداخته است. از یکسو استثمارِ عریانِ یک گروه اجتماعی و از سویِ دیگر مبارزه ­ای رهایی بخش علیه این ستم، به بدنِ زنها موقعیتی ویژه می ­بخشد. بر پایهٔ این دو واقعیتْ می ­توان مدعی بود، در ایرانِ تحتِ سلطهٔ اسلامیست ­ها، بدنِ زنها سیاسی ­ترین عنصرِ موجود است. زنها – در مقامِ تحتِ ستم ­ترین گروه وضعِ موجود – می­ توانند تمثالِ تمامی گروه­ های تحتِ ستم باشند. ستمی که بر آنها اعمال می ­شود انقباضِ تمامی ستم هایِ موجود است و رهاییِ آنها رهاییِ همه. «از آینه بپرس» را به همین علت می­ بایست در دستهٔ رمان های سیاسی قرار داد. شهلا شفیق با روایت کردنِ سرگذشتِ این گروه از بدنهای تحتِ ستم ساختمانِ سرکوب در ایرانِ معاصر را تشریح می­ کند. او از بدنهای زنانه آینه ­هایی می ­سازد تا زخم­ هایِ همگانی پدیدار شوند. عنوانِ رمان نیز، که قطعه­ ای ا­ست از فروغ فرخزاد، عصیرِ داستان را به این واسطه بر ملا می ­کند:«از آینه بپرس/ نامِ نجات­ دهنده ­ات را».



[1] اسلامیسم و الگویِ نوینِ انسان؛ زندانِ سیاسی در ایران / شهلا شفیق / صفحهٔ ۶۸

 

[1] متأسفانه نام مترجم را نمی­ دانم.

[2] شهلا شفیق این رمان را دو بار نوشته است: یکبار به فرانسه و بار دیگر به فارسی.

[3] به قولِ فروغ فرخزاد:«چرا نگاه نکردم؟/ تمامِ لحظه­ های سعادت می ­دانستند/ که دستهایِ تو ویران خواهد شد/ و من نگاه نکردم».

[4] اسلامیسم و الگویِ نوینِ انسان؛ زندانِ سیاسی در ایران / شهلا شفیق / صفحهٔ ۶۸

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۷

حاشیه نشین هایِ تاریکی


درنگی بر داستانِ «آرامش در حضور دیگران»

«خداوند نورشان را خاموش کرد و آنان را در تاریکی های مطلق واگذاشت»
سوره البقرة – آیه 17

«آرامش در حضور دیگران» قصه ای دربارۀ «تاریکی»ست. غلامحسین ساعدی واژه تاریکی را شانزده مرتبه در طول داستان می نویسد. «تاریکی» کلیدواژه اصلیِ داستان اوست. تمام جزئیات داستانِ سیاهِ وی به نحوی به تاریکی مربوط اند. خواننده، تاریکی را گاه در معنای تمثیلی آن در می یابد، گاه در وجه توصیفی و گاهی در هر دو شکل. غالبِ وقایع داستان در تاریکی شب رخ می دهد. شهر کوچکی که داستان در آن روایت می شود، کم نور و تاریک است. شخصیت های پریشان خاطرِ داستان یا به شکلی وسواس آمیز به تاریکی چشم دوخته اند، یا از درون تاریکی بیرون جسته اند و یا دارند به درون تاریکی پا می گذارند. 

تاریکی در هر کنجِ «آرامش در حضور دیگران» اعلام موجودیت می کند. داستانِ ساعدی با تاریکی نشانه گذاری شده است. فضای دلگیر داستان برساختۀ همین تاریکی هاست. گویی حتی اشیاء نیز از محنتِ ناشی از تاریکی در امان نیستند. «خانۀ تاریک و ترسیده و دست و پا جمع کرده تووی لاک خودش رفته بود». ساعدی فضای داستانِ آرامش در حضور دیگران را با همین توصیف هایِ افسرده قوام می دهد:«خانه گرفتار رخوت غریبی بود».

«آرامش در حضور دیگران» راویِ سقوطِ سرهنگی بازنشسته است به درون حفره هایِ تاریکِ روانش. ساعدی، همچون غالب آثارش، تصویری دقیق از تأثیرِ اجتماع در شکلگیری بیماری های روانی فرد ترسیم می کند. با این حال «آرامش در حضور دیگران» درباره تأثیرِ رفتارهای فردِ روان نژند بر محیط اجتماعی پیرامون خویش نیز هست. «هر سه بلند شدند و دویدند روی ایوان و سرهنگ را که یک پایش آن ور نرده ها بود گرفتند و از سقوط در تاریکی نجاتش دادند». اینها عبارت هایی از داستان است در توصیف جنونِ سرهنگِ بازنشسته و واکنش اطرافیانش به وضعیتِ روانیِ وی. 

با وجود این سرهنگ بازنشسته یگانه شخصیت داستان نیست که چشم به تاریکی دوخته است. دیگران نیز در سطوح مختلف با مسئلۀ تاریکی درگیراند. تاریکی همگانی ترین فضای «آرامش در حضور دیگران» است. آدم هایِ در حال تلاشیِ قصه، که شبیه سایه هایی کمرنگ لحظه ای ظهور می کنند و سپس محو می شوند، یکدیگر را در تاریکی ملاقات می کنند. تاریکی میعادگاه آنهاست. شخصیت های داستان جملگی دارند در تاریکی حل می شوند. تاریکی آنها را در ربوده است. آنها دارند در حاشیۀ تاریکی از نفس می افتند. تاریکی اجاق زندگی هایشان را سرد کرده است – درست شبیه به مرد چشم آبیِ داستان که به همپالکی هایش چنین می گوید:«با این زندگی یخ و سرد و مرده چه کار بکنیم؟».

مشاهده کنندگان؛ مشاهده شوندگان

پوستر فیلم آرامش در حضور دیگران
غلامحسین ساعدی روان انسانِ ساکن در ایرانِ عصر جدید را رصد می کرد. مکتوباتِ وی درباره روان انسان معاصر بازتاب هایی بودند از روابط اجتماعی ایرانِ معاصر. با این حال روایت های وی هرگز در دامِ فکرهای مکانیکی گرفتار نشد. آگاهیِ اجتماعی ساعدی به شکل چشمگیری دیالکتیکی بود. انسان را محصول اجتماع پیرامونش می دید، اما هرگز اجتماع پیرامون را نیز مستقل از رویکردها و اعمال انسان رصد نکرد. تضادهای اجتماعی را کیفیت هایی می دانست مؤثر بر طرز تلقی فرد، در عین حال که وضعیت های اجتماعی را متغیرهایی می دید وابسته به آگاهی های انفرادی.

داستان های «زنبورک خانه» و «آشغالدونی»، از مجموعه داستان «گور و گهواره»، شاید بهترین مثال ها برای تشریح این طرز تلقی ساعدی باشند. غلامحسین ساعدی در «زنبورک خانه» روزگار دوزخیِ مردمانی ساکن در حاشیه یک گورستان را روایت می کند. زندگی در حاشیۀ گورستان دمار از روزگار روانِ آن آدم ها درآورده است. در داستان زنبورک خانه آدم ها به شکل غیرقابل باوری حقیقی هستند. داستان پر از آدم هایی است که از زورِ فقر سلامت روان شان را از دست داده اند. از جمله شخصیت های غریبِ داستان مادرِ خانواده ای نفرین شده است که نیمه های شب از خواب بر می خیزد و صدای مرغ و ماکیان در می آورد. به قول داستایوفسکی «چه چیز می تواند در نظر من شگفت انگیزتر، نامنتظرتر و غیر حقیقی تر از خود حقیقت باشد». شخصیت های داستانِ «زنبورک خانه» به محیطی اجتماعی چشم دوخته اند. مشاهده هایِ آنها روان شان را شکل می دهد. روانِ شکل گرفتۀ تحت تأثیرِ محیط گورستان عادت ها و رفتارهایی را برای جمعیت مشاهده کنندگان می سازد. آن عادت ها و رفتارها به استانداردهایِ اجتماعی بدل می شوند و بار دیگر روابط محیط اجتماعی پیرامونِ مشاهده کنندگان را سازمان می دهند. 

داستان «آشغالدونی» نیز همین سبک و سیاق را دارد. داستان درباره گروهی از انسان های از پا افتاده است که در حاشیه یک بیمارستان – که مجموعه ای از روابط اجتماعی را سازماندهی می کند – در حال گذران عمرند. روابط اجتماعی پیرامون بیمارستان شخصیت آن آدم های وامانده را شکل می دهد. از این منظر، پسرِ نوجوان داستان مهمترین شخصیت قصه است. نوجوانی فقیر، که به واسطه مراوده با دلال هایِ خون، به یک «لمپن – پرولتر» بدل می شود. همین کاراکتر است که بار دیگر به محیط اجتماعی اش باز می گردد و در سازماندهی مجددِ روابط مبتنی بر سلطه و استثمار مشارکت می کند[1].

ساعدی در داستان «آرامش در حضور دیگران» اما گروهی از مشاهده کنندگانِ اجتماعی را انتخاب می کند که پایگاه طبقاتی شان با پایگاه طبقاتی غالب شخصیت های آثار وی تفاوت دارد. شخصیت های «آرامش در حضور دیگران» لایه های مختلف طبقه متوسط دهۀ چهلِ ایران هستند: نظامی ها، دکترها، پرستارها و معلم ها. آنها نه قربانی های یک وضعیتِ استبدادیِ نابرابر، بلکه نگهبان های همان وضعیت هستند. آنها از تداوم وضعیت موجود منتفع می شوند. گفتگوهای سه مردِ جوانِ داستان، که دارند در کافه ای شلوغ عرق و کباب می خورند، از مهمترین بخش های داستان و مؤید این ادعاست: یکی از مردها پزشک است، دیگری به احتمال زیاد معلم و سومین مرد، که ساعدی «مردِ چشم آبی» خطابش می کند، بیکاره ای مأیوس با سابقه فعالیت های سیاسی. «این همه جاده های تعالی و ترقی رو واسه کیا آسفالت کردن؟». «مردِ چشم آبی» خطاب به پزشکِ راضی و مدافع وضع [سابقاً] موجود چنین می گوید:«چرخ های مملکت باید به دست شماها بچرخه!».

این گروه اجتماعی، که «چرخ های مملکت» می بایست به دست های آنها بچرخد، به کدام فضای اجتماعی چشم دوخته اند؟ نسبت آنها با فضای اجتماعیِ مد نظر چیست؟ مشاهده این فضای اجتماعی چه تأثیری بر روح و روان آن افراد گذاشته است؟ و طرز تلقی های برساخته شدۀ آنها اجتماعی که به آن تعلق دارند را به کدامین سبک و سیاق سازماندهی مجدد می کند؟ 

در حاشیۀ تاریکی    
        
غلامحسین ساعدی و ناصر تقوایی پشت صحنه فیلم آرامش در حضور دیگران
پیش تر از تاریکی به عنوان همگانی ترین فضای داستانِ «آرامش در حضور دیگران» یاد شد. با این همه شخصیت هایِ «آرامش در حضور دیگران»، بر خلاف داستان های «زنبورک خانه» و «آشغالدونی»، نه در دل تاریکی بلکه در حاشیه آن ساکن اند. آنها در فاصله ای امن از تاریکی ایستاده اند. درون تاریکی را نمی شناسند. نسبت به آنچه در دل تاریکی جریان دارد بی اطلاع اند. از این رو، به منظور فهم وضعیت شخصیت های داستان، می بایست چنین پرسید: تاریکیِ مد نظر ساعدی چیست؟ و آیا زیستن در حاشیه این تاریکی می تواند برای حاشیه نشین هایش امن و یا آرامش بخش باشد؟

در صفحه های میانیِ داستان، یکی از دو دخترِ جوانِ سرهنگ به همراه معشوقه اش و دختری دیگر برای هواخوری به بیرون شهر می روند. در انتهای گفتگویی بیمارگونه میان آنها معشوقۀ ملیحه و دختر جوان، او را تنها می گذارند و برای معاشقه کردن پشت درختی پنهان می شوند. ملیحه، که از زور این خیانت وقیحانه دل شکسته و حزین است، داخل اتومبیل معشوقۀ خائن تنها می ماند. اطراف اتومبیل چیزی نیست مگر بیابانی تاریک. در همین حین آواره ای درشت اندام، که ساعدی وی را «غول بیابانی» می خواند، از دلِ تاریکی بیرون می جهد و ملیحه از حضورِ مالیخولیایی وی زَهره ترک می شود. «ملیحه وحشت زده گفت:"خدایا! این غولِ بیابانی از کجا پیدا شد؟"». ساعدی مواجهۀ ملیحه با «مرد ژنده پوش» را اینطور توصیف می کند:«غول بیابانی خنده بلندی کرد و دندان های سفید و درشتش را نشان ملیحه داد». آن «مرد ژنده پوش» پیام آور حرمان های تاریکی است؛ جغرافیایی سرتاسر وحشت که ملیحه و دیگر شخصیت های داستان، نسبت به آن بی تفاوت اند.

مفهوم «تاریکی» در داستان «آرامش در حضور دیگران» را می بایست در یک چشم انداز تاریخی فهمید. ظلمتی که ساعدی به آن اشاره دارد، تمثیلی از خفقان و مصائب اجتماعی ایرانِ پس از کودتاست. «تاریکی» استعاره ای از روابط اجتماعی مبتنی بر نابرابری و استثمار است.  زندگی هایِ هولناک اهالی گورستان در داستان «زنبورک خانه» و یا تصویر وحشتزایِ «تجارت خون» در داستان «آشغالدونی» بخش هایی هستند از ساختمانِ این تاریکیِ مخوف[2]. با وجود این حاشیه نشین های تاریکی، همان ها که از فاصله ای به اصطلاح امن به تاریکی چشم دوخته اند، گمان می کنند که آرامش در حضور دیگریِ رنج کشیده امکان پذیر است. ساعدی اما بر چنین باوری خط بطلان می کشد. وی در «آرامش در حضور دیگران» نشان می دهد که مصائبِ «دیگری» در روانِ حاشیه نشین های تاریکی حفره هایی تاریک می سازد – آدمی نمی تواند همجوارِ رنجِ «دیگری» زندگی کند، اما از تبعات رنجِ او در امان بماند.   

تحلیل شخصیت سرهنگ نیز تنها بر پایه همین چشم انداز امکان پذیر خواهد بود. او پیر مردی است رو به تلاشیِ روانی که در تاریکی اشباحی ناشناخته می بیند. وی بی وقفه از تاریکی می گوید. سرهنگ دائم تاریکی را می پاید. «سرهنگ بی سر و صدا وسط مجلس راه می رفت و از گوشه روشنی در می آمد و به گوشه تاریکی می رفت». ساعدی وضعیت سرهنگ را در شب مهمانی دخترهایش اینطور توصیف می کند:« سرهنگ [...] با اشاره انگشت تاریکی را نشان داد». 

سرهنگ، که شبیه به شخصیت های جوانِ داستان برای سال ها در حاشیه تاریکی زیسته است، حالا دارد به درون ظلمت سقوط می کند. در همان شب مهمانی جام شرابش را رو به همسر و دو دختر جوانش بالا می برد و می گوید:«به سلامتی سه خانم خوشگل». وقتی زن های جوان معنی آن عبارت را می پرسند، سرهنگ توضیح می دهد اصطلاحی از مجموعه اصطلاح های باشگاه افسران را به زبان آورده است. چنین چیزی یعنی وی، بر خلاف وضعیت رو به زوال امروزش، سال ها خوش گذرانده است. با آغاز پیری اما احساس های وی دیگر دخلی به روزهای جوانی اش ندارند. شادی و سرور از زندگی سرهنگ رخت بسته اند. اقتدار جوانی اش را بر باد رفته می بیند. دیگر نمی تواند حاشیه نشینِ بی تفاوت تاریکی باشد. خودش، در همان نخستین صفحه های داستان، یکبار وضعیت خویش را اینطور توصیف می کند:«حالا دیگه نوبت پیری و گرفتاری و خستگیِ عصبی و افکارِ عجیب و غریبه». 

سرهنگ جایگاهی ویژه دارد. زوال تدریجی او دارد پایانِ پاره خط زندگی طبقه متوسطِ مبتلا به بی تفاوتی اجتماعی را نشان می دهد. درست است که سرهنگ سال ها در فاصله ای امن از تاریکی ایستاده بود، اما حالا راه فراری از تاریکی نیست. تاریکی دارد به سویش می آید. منطقه های تاریک در کار تسخیر روح و جسم او هستند. زوالِ سرهنگ تصویری از آینده محتومِ دیگر شخصیت هاست. یک به یکِ جوان هایی که در روایتِ «آرامش در حضور دیگران» حاضرند – همان ها که در رقص و شکم چرانی و رابطه های جنسی غرق اند – پایانی چون پایانِ سرهنگ انتظارشان را می کشد. سرهنگ تصویری خلاصه شده از آتیۀ تمام آنهاست.

بازگشت به تاریکیِ سنت

پوستر فیلم «دایره مینا» که اقتباسی از داستان «آشغالدونی»ست
وضعیت سرهنگ کاتالیزورِ «تاریکی»ست. او تسریع کنندۀ پیشرویِ تاریکی به سوی حاشیه نشین های ظلمت است. ورودِ وی به خانه دو دختر جوانش تاریکی را به زندگی آنها و دوست های جوانِ آنها قاچاق می کند. سقوط سرهنگ به درون ظلمت زمینه ای می شود برای سقوطِ دیگر حاشیه نشین ها به درون «تاریکی». همسر مه لقا، که ساعدی با عنوانِ «مرد جوان» از او یاد می کند، برادرش را از دست می دهد. در صفحه های میانی داستان کسانی با «مردِ جوان» تماس می گیرند و خبر خودکشی برادرش را به او می دهند. «مردِ چشم آبی» نیز به شکلی دیگر به درون تاریکی می خزد: تتمه های اعتراض اجتماعی اش را وا می نهد و از روی وظیفه مردانۀ تشکیل خانواده با زنی نادان و حراف وصلت می کند. سرهنگ یکیِ یکیِ آن شخصیت ها را به درون تاریکی می کشاند. 

تأمل بر سرنوشت نهایی دو شخصیتِ داستان اما اهمیت دارد: همسرِ جوان سرهنگ، منیژه، و دختر جوانش ملیحه. تقریباً از میانه های داستان، یعنی پس از بستری شدن سرهنگ و ازدواجِ مه لقا، منیژه و ملیحه نیز به یکدیگر نزدیک می شوند. آنها به خاطر زندگی کردن در خانه ای مشترک زمان بیشتری را با هم می گذرانند. درباره پیرامونشان با یکدیگر حرف می زنند. یکی از مکالمه های مهم آنها به شبِ مراسم ازدواج مه لقا مربوط می شود. ملیحۀ ملول از خیانت معشوقه، که آن شب با بی تابی و وسواس تاریکی را رصد می کند، اجتماعِ پیرامونش را به شکلی بنیادین به نقد می کشد. وی، در جریان گفتگویش با منیژه، می گوید زن هایی چون او نه به طور کامل از سنت بریده اند و نه به زن هایی متجدد بدل شده اند. «زندگیِ بی خود و مسخره ایه،خودمو عاطل و باطل و بی مصرف حس می کنم». ملیحه خطاب به منیژه اینطور می گوید:«نه مثل قدیمی ها شدیم و نه مثل تازه ها».

آن خیانتِ وقیحانه ملیحه را نسبت به اعتبار اخلاقی اجتماع پیرامونش مردد می کند. خیانت معشوقه اش برای وی در حکم شوکی بزرگ بود. چشم های ملیحه، در مقام یک زن، به روابط مبتنی بر سلسله مراتب پیرامونش باز می شود. درست است که ظاهر امور زندگی شخصیت های داستان «آرامش در حضور دیگران» متجدد و بریده از سنت است، اما آیا روحِ این رابطه ها نیز مدرن شده اند؟ روح روابط میان شخصیت های داستان به شدت مردانه است. زن های داستان «آرامش در حضور دیگران» به معنی دقیق کلمه «جنس دوم»اند. مردها آنها را یا به عنوان ابژه های جنسی به رسمیت می شناسند، یا به عنوان حافظان ناموس نهاد خانواده و یا به عنوان مزدبگیرهایی بی اهمیت در نظام اقتصادی. در همان گفتگوهای سه مرد داستان در کافه، «دکتر»، که معشوقۀ ملیحه است، برای به رخ کشیدن مردانگی اش دفترچه تلفنش را باز می کند و نام زن هایی را که با آنها رابطه دارد به زبان می آورد. با تمامی اینها در پایان گفتگو به مرد جوان می گوید که همراه او به خانه مه لقا و ملیحه می آید و زمانی که مردِ جوان ناراحتی ملیحه از خیانت وی را یادآوری می کند چنین پاسخ می دهد:«دنیا را جدی نگیر! مرد هر وقت بخواد می تونه آشتی بکنه».

چشم های ملیحه بر همین سویۀ تاریکِ اجتماع پیرامونش باز می شود. تردید او نسبت به گیر افتادنش در جایی میان سنت و جهان جدید نیز از همین نقطه بر می خیزد. در برداشت سینمایی از داستان «آرامش در حضور دیگران» ملیحه راه فراری از تاریکی نمی یابد و اقدام به خودکشی می کند. با این وجود در داستان، آگاهیِ وی نسبت به «تاریکی» به عمل اجتماعی آگاهانه ای علیه تاریکی ختم می شود. ملیحه، در واپسین فصلِ داستان، چون زنی مستقل با حاشیه نشین های تاریکی وداع می کند و راهی فعالیتی اجتماعی در جغرافیایی پرت افتاده و فقیر می شود.

منیژه اما راهی خلاف ملیحه می رود. او، که از نخستین سطرهای داستان در مقام زنی اُمل از سوی حاشیه نشین های تاریکی ملامت شده است، زمانی را صرف همرنگ شدن با آن جماعت می کند. با این همه وقتی روحِ تاریک و نابرابر روابط میان حاشیه نشین های تاریکی را در می یابد به تقابل آگاهانه با آن محیط بر نمی خیزد. ساعدی، در آخرین صفحه های داستان، منیژه را توصیف می کند که به تیمارستان می رود و وظیفه پرستاری از سرهنگ مجنون، این نماد سنت، را بر عهده می گیرد. «منیژه دور و بر اتاق را نگاه کرد، ظرفی نبود که تووی آن به سرهنگ آب بدهد». ساعدی داستان «آرامش در حضور دیگران» را با این عبارت ها به پایان می رساند:«[منیژه] دست هایش را از آب خنک و زلال پر کرد و با احتیاط به طرف سرهنگ آمد و سرهنگ آرام آرام سرش را خم کرد و لب هایش را پیش برد و از دست های منیژه آب خورد».


[1]  آصف بیات در کتاب «سیاست های خیاباتی؛ جنبش تهی دستان در ایران» با اشاره به داستان «آشغالدونی» این داستان را نخستین سند مربوط به روانشناسیِ اجتماعیِ لمپن- پرولتاریا در ایران خطاب می کند.
[2]  داریوش مهرجویی از قول دکتر اقبال، رئیس وقت سازمان نظام پزشکی، نقل می کند وقتی محمدرضا پهلوی فیلم «دایره مینا»، که اقتباسی از داستان «آشغالدونی»ست، را تماشا کرد به شدت برآشفت و با اشاره به وقایع مهیبِ فیلم چنین گفت:«باید کسی که این قصه را نوشته اگر دروغ گفته، محاکمه شود و اگر راست گفته باید ببینیم این دیگر چه وضعی است؟».