‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فیلم. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۴۰۰

وسترن علیه وسترن

دربارهٔ فیلم سینمایی «قدرت سگ»

جین کمپین، نویسنده کارگردان فیلمِ قدرت سگ، در دستهٔ فیلمسازهایِ مؤلف می­ گنجد. غالب آثارش ویژگی­ های فرمی و دغدغه­ های فکریِ مشترکی دارد. به عنوان مثال بازسازی زیبایی­ های قرون ماضی جزو دغدغه ­های فرمیِ این فیلمساز نیوزلندی­ است. در مهمترین فیلمهایش جزئیاتی چشم­ نواز از معماری، هنرهای تجسمی و سبک زندگی مردمِ سدهٔ نوزدهمِ اروپا را به تصویر کشیده است. با اینحال هیچیک از آن فیلمها بار نوستالژیک ندارد و جنبه­ های غلط زندگی­ هایِ گذشته را از قلم نمی ­اندازد. او، در پس آن زیبایی ­های بصری، رنجهای عمیق انسانهایی تحت ستم را روایت می ­کند. از این منظر حضور همیشگی زنها در کانون آثارش بی ­دلیل نیست. برخی منتقدهای سینمایی بر این باورند که پرداختن به پیچیدگی­ های درونی زندگیِ زنها وجه تحسین برانگیز سینمای وی به شمارمی­ آید.


فیلمهای جین کمپین برشهایی از زندگی زنهایی را روایت می­ کند که در تضاد با محیطی مردانه­ به سر می­ برند. تلاطم های درونی زنهای آثار او از چنان تقابلی برمی ­خیزد. در بنام­ ترین اثرش، پیانو، زندگی زنی خاموش را به تصویر می ­کشد که توسط پدرش فروخته می ­شود؛ زنی که گرچه قدرت تکلم ندارد اما کوتاه نمی­ آید و به زبان موسیقی با محیط اجتماعی­ اش سخن می­ گوید. قصهٔ پرترهٔ یک بانو، راوی روزگار مشوشِ زنی جوان است در مسیر شکستنِ حصارهای مردانه و تبلور یافتن فردیتش. دوازده سال پیش نیز ستارهٔ فروزان را ساخت: داستان پریشانی ­های عاشقانهٔ زنی جسور در دلِ فرهنگِ محافظه­کار و مردسالارِ مسلط بر نخستین سالهای قرن نوزدهم.

قدرت سگ را نیز می ­بایست با همین رویکرد تحلیل کرد. وقایع این فیلم در مونتانایِ ۱۹۲۵ اتفاق می­ افتد. در کانون آخرین اثر جین کمپین زنی زخم­ خورده ایستاده است به نام رُز. او‌ بیوه زنی­ ست که همراه پسرش پیتر، غذاخوری کوچکی را می ­چرخاند. سیر وقایع به سمتی می­ رود که با جورج، یکی از مشتری­ های ثابت غذاخوری، ازدواج می ­کند. پس از این ازدواج به مزرعهٔ خانوادگی همسر جدیدش می ­رود. در محیطِ مردانهٔ مزرعه اما یک جهنم واقعی انتظارش را می ­کشد. فیل، برادر جورج، او را زنی حیله ­گر می ­بیند که طمع ثروت خانوادگی آنها را در سر دارد. رُز به همین اتهام تحت ستم های فیل قرار می ­گیرد: مردِ داستان امنیت را از زندگی زن می­ دزدد و او را به مسیر زوال می ­اندازد.

قدرت سگ، به لحاظ فرمی، موقعیتی متضاد دارد. این فیلم اگرچه ظرفیت های وسترن را مورد استفاده قرار می­ دهد ولی همزمان از فرهنگ غالب بر این ژانر تخطی می­ کند. تاریخ فیلمهای وسترن، به یک معنا، تاریخِ عادی ­سازی مردانگی مسموم به حساب می­ آید. قهرمانهای این ژانر عموماً مردهایی هستند سرسخت و درونگرا که احساساتشان را بروز نمی­ دهند، از اعمال خشونت ابایی ندارند و در نهایت با خیال آسوده از زنها سؤاستفاده می­ کنند. در یکی از سکانسهای روزی روزگاری غرب وقتی چارلز برانسون برای نخستین بار کلودیا کاردیناله را می ­بیند پیش از آنکه حرفی بزند زن را به باد کتک می­ گیرد، پیراهنش را می­ درد و با حالتی پیروزمندانه از او دور می­ شود. در جهان واقع چنان شخصیتی را به چشم آدمی زورگو و متجاوز نگاه می­ کنند، اما رفتار قهرمانِ کم حرف و سخت­ جانِ وسترنِ سرجیو لئونه را می ­بایست به پای جذابیت های مردانه­ اش نوشت.

با این وجود جین کمپین از وسترن اسلحه ­ای علیه خودِ این ژانر می­ سازد. در گفتگویش با خبرنگار نیویورک­تایمز می­ گوید اصلی­ ترین انگیزه­ ای که وادارش کرد تا پروژهٔ اقتباسِ رمان قدرت سگ را کلید بزند، ظرفیت های داستان این رمان برای «اخته کردن مفهوم مردانگی» بود. دوربینِ او در آخرین اثرش سراغِ مردی متمول، سفیدپوست، خودشیفته و زورگو می ­رود تا، به واسطهٔ تشریح جزئیاتِ چنان شخصیتی، چهرهٔ مستهجن مردانگی سمی را عیان کند. جزئیاتِ کردار فیل به شکلی دقیق ویژگی­ های این نوع از مردانگی را لو می­ دهد. مردانگی او محیط تحت امرش را آلوده کرده و آدمهایی را به تباهی کشانده است. جورج نخستین آسیب­دیدهٔ رفتارهای زهرآگین اوست. در پانزده دقیقهٔ اول فیلمْ مخاطب از یکسو قلدری­ های فیل را می­ بیند و از سوی دیگر دلزدگی­ های جورج را. در نخستین سکانسها آزردگی در چهرهٔ جورج موج می ­زند. او با وسواسِ کامل از مردهای اطرافش فاصله می­ گیرد. فیل اما دلزدگی برادر کوچکتر را نوعی انحراف از فرهنگ مردانه­ ای می­ داند که از نظر او عالی­ ترین نوعِ نظم محسوب می­ شود. به همین خاطر هر چه جورج بیشتر در خودش فرو می ­رود، فیل با جسارت بیشتری به جانِ برادر زهر می ­ریزد.

اقتدار شکننده


مأموریتِ اصلی داستان قدرت سگ بازنمایی صورتِ ستمگر نظم مردسالارانه است. آنتونی لِیْن، نقدنویسِ مجلهٔ نیویورکر، در نقدی که پاییز سال گذشته بر فیلم نوشت آخرین ساختهٔ جین کمپین را کندوکاوی در «اشکال مختلف ستمگری و درماندگی» تحلیل کرد. از این زاویه جورج و رُز از ستم های فیل زخم خورده­ اند. نظم اجتماعی مطلوبِ فیل آن دو را درمانده کرده است. همین درماندگی نیز زمینهٔ نزدیکی ­شان به یکدیگر را مهیا می­ کند. این موضوع را می ­توان در سکانسِ نسبتاً طولانی حضور جورج و فیل در غذاخوری رُز دید. در جریان آن ضیافتِ شام، فیل فضا را سمی می­ کند. نیتش زیر فشار گذاشتن جورج است. می­ داند رفتارهای قلدرمآبانه­ اش برادر کوچکتر را هر چه بیشتر به لاک دفاعی فرو خواهد برد. از جمله کارهایی که انجام می­ دهد دست انداختنِ پسرِ رُز است. پیتر اندامی ظریف دارد، «زنانه» راه می ­رود و کردارش با معیارهای مسلط مردانه جور نیست. فیل به همین خاطر او را هدف می ­گیرد. زخمِ زبان­ هایش رُز را از سر درماندگی به گریه می ­اندازد. در پایان شب، وقتی فیل و کارگرهایش غذاخوری را ترک کرده­ اند، جورج با میزبانْ همدردی می ­کند. آن دو آدمهایی ترس­ خورده ­اند که از سر بی ­پناهی به یکدیگر پناه آورده ­اند؛ غریبه­ هایی که پناهگاهی جز آغوش یکدیگر ندارند. یکی از تأثیرگذارترین سکانس­ های فیلم به نشان دادنِ عمقِ این بی­ پناهی و درماندگی اختصاص دارد. وقتی آن دو در برابر چشم ­اندازی زیبا با یکدیگر می ­رقصند جورج منقلب می ­شود و خطاب به همسرش می ­گوید:«چقدر تنها نبودن خوب است».

وصلتِ جورج با رُز بدون مشورت و اجازهٔ فیل صورت می ­گیرد. از این جهت او ازدواجِ برادرِ کوچکتر را تمرد به حساب می­ آورد. گمان می ­کند نادیده ­اش گرفته ­­اند و اقتدارش را زیرِ سئوال برده­ اند. از سویِ دیگر ناخشنودی رُز از نابرابری موجود در روابط پیرامونش باعث می­ شود تا به دیگر افرادی که در پایین هرمِ قدرت قرار دارند نزدیک شود. او بلافاصله پس از ورود به عمارت با زنهای خدمتکارِ آنجا رابطه ­ای دوستانه برقرار می ­کند. خدمتکارها از چنان رفتاری شگفت ­زده می­ شوند. از نظرشان «بانوی عمارت» نمی­ بایست با آنها دمخور شود. آن دو نفر، از منظر منطقِ حاکم بر مناسبات عمارت، بی­ ارزش­ ترین افراد به حساب می ­آیند. پیشرویِ رُز اما در این نقطه متوقف نمی ­شود. در یک­ سوم پایانی فیلم، فیل به کارگرهایش امر می ­کند هیچ چیز، ولو چرمهایِ به درد نخوری که می­ بایست سوزانده شوند را به سرخپوستها نفروشند. مسئلهٔ اصلی برایش حفظ سلسله مراتب قدرت است. در هرمِ قدرتِ مد نظر او سرخپوستها حتی از زنها هم پست ­ترند. با این همه رُز از این فرمان نیز سرپیچی می ­کند و چرمهای مزرعه را به پدر و پسری سرخپوست می­ بخشد. با این اقدامْ برادرِ همسرش  را به مرز جنون می ­کشاند: رُز حتی نظم طبقاتی حاکم بر قلمروی تحت فرمان فیل را نیز به چالش کشیده است.

بزرگترین اتهام رُز به خطر انداختنِ اقتدار فیل است و به همین اتهام به نبردی نابرابر فراخوانده می ­شود. آنها در دل نظمی ستایندهٔ مردانگی در برابر یکدیگر قرار می ­گیرند. بازندهٔ این نبردِ نابرابر اما از پیش مشخص است: پادشاه، زنِ متمرد را قدم به قدم به اعماق هُل می ­دهد. وحشت بر زندگیِ رُز سایه می ­اندازد. حرف زدن، صدایِ پا و حتی نوایِ سازِ فیل توانِ حرکت کردن را از او می ­گیرد. مخاطب همزمان با تماشایِ این ماراتنِ شکنجه، خرد شدنِ رُز را هم می­ بیند. جین کمپین تصویر این نبرد نابرابر را به خوبی در یکی از سکانسهای فیلم نشان می ­دهد: رُز، با حالی آشفته، دارد در میان زباله­ ها به دنبال بطری مشروبش می ­گردد در حالیکه فیل، با لبخندی بر لب، از ورای پنجره ­ای مشرف به او حالِ نزارش را تماشا می ­کند.

انتقال قدرت


از نیمهٔ دومِ فیلم به بعد پیتر – که مدتی دور از رُز زندگی می ­کرد – برای تعطیلات تابستان به مزرعه می­ آید. در بدو ورودش به آن محیط مردانه موقعیتِ شکنندهٔ مادر را در می ­یابد. با این وجود خودِ او هم در صف درمانده­ هاست و از سایهٔ مردِ مستبد می ­ترسد. انگیزهٔ نجات مادر اما باعث می ­شود تا هراس را کنار بگذارد. او تصمیم به رویارویی با فیل می­ گیرد. می ­داند در نخستین حرکت باید دشمن را شناخت. برای این کار مهمترین مهارتش را به کار می ­اندازد. پیتر در کالج جراحی می­ خواند. منطق تشریح را می ­فهمد. به این ترتیب روانِ فیل را، مثل جسمِ خرگوشی که پیشتر به دام انداخته بود، روی میز تشریح می ­گذارد. در فرایندِ تشریح از راز بزرگ او سر در می­ آورد: وقتی مخفیگاهِ فیل را کشف می ­کند به کشش جنسی او به مردها پی می ­برد.

پاشنه آشیل فیل گرایش جنسی اوست. همجنسگرایی را خلافِ رسمِ مردانگی می­ داند. او مجموعه­ ای دارد از مجله­ های پورنوگرافیکِ مردهای همجنسگرا که از چشم دیگران دور نگه ­شان می ­دارد. علاوه بر این در جریان فیلم متوجه می­ شویم پیشتر معشوقی داشته است به نام برانکو هِنری؛ مردی که فیل او را الگوی زندگی خویش و عالی­ ترین شکلِ مردانگی می ­داند. پیتر از این مسیر به فیل نزدیک می­ شود. رابطهٔ عاطفی­ ای که میانشان شکل می­ گیرد این فرصت را در اختیار مردِ جوان قرار می ­دهد تا دشمن را از پا بیندازد.

پیتر معادلات نبردِ نابرابر میانِ فیل و رُز را به هم می ­ریزد. ورودِ مجددش به روایت، یادآور یکی از پیرنگهای مشهور وسترنهایِ کلاسیک است: غریبه ­ای مذکر و کم حرف به شهری وارد می­ شود که اهالی­ اش از جور و ستم مردی قدرتمند به ستوه آمده­ اند و غریبه به نفع اهالی، مردِ ستمگر را می ­کشد. چنان پیرنگی ظاهری دلنشین دارد. کسانی، از جمله آلن بدیو، به همین خاطر وسترن را «ژانر شجاعت اخلاقی» خوانده­ اند. با این وجود در پس ایدهٔ دلنشین حق­ خواهی و وفاداری به حقیقت ایدهٔ پلاسیدهٔ تجلیل از مردانگی خوابیده است. در این دست روایتها جسم عدالت در سیمایِ مردها، با تمام معیارهای الصاق شده به مفهوم مردانگی، بازنمایی می­ شود. در فیلمِ قدرت سگ نیز پیتر نقش همان غریبهٔ وسترنهای کلاسیک را ایفا می­ کند که در نهایت دشمنِ ستمگر را از میان بر می ­دارد. او اگرچه با حذفِ فیل در نقش ناجی مادرش ظاهر می ­شود اما در روندِ آن رویارویی هویت مردانهٔ خویش را شکل می ­دهد و مردانگیِ سمی دشمن را در درون خویش بازتولید می­ کند. این خواست را با شروع فیلم به زبان می ­آورد. فیلمِ قدرت سگ با این تک­ گویی پیتر آغاز می ­شود: «زمانی که پدرم مرد، چیزی نمی ­خواستم مگر خوشحالی مادرم. [بنابراین] چگونه مردی می ­بودم اگر مادرم را نجات نمی ­دادم؟». به این معنا نقطهٔ کانونی سئوالِ وجودی­ اش شادی رُز نیست، بلکه خطری­ ست که هویت مردانهٔ خودِ او را تهدید می ­کند.   

رابطهٔ پیتر و فیل را می ­بایست رابطه­ ای مبتنی بر عشق و نفرت در نظر گرفت. پیتر می­ خواهد جانشینِ فیل باشد. در فصلِ نهایی فیلم این حرف را با صراحت به زبان می ­آورد. «می­ خواهم شبیه تو باشم»؛ او این عبارت را پیش از اجرای نقشه ­اش به فیل می­ گوید. از این زاویه محرکِ اصلی ­اش در تقابل با ستمگر نه  اجرای عدالت بلکه اشغال جایگاهِ اوست. در این راه به موفقیت می ­رسد. حالا پادشاهِ قلمرویی ­ست که اساسش را بر نابرابری چیده ­اند؛ قلمرویی که تداومِ حیاتش در گرویِ حفظ موقعیت فرودست زنها و حذفِ سرخپوستهاست. او در انتهای فیلم با لبخندِ ناشی از پیروزی بر لب – و از ورای پنجره­ ای مشرف به رُز – مادرش را تماشا می ­کند. مخاطبِ فیلم آن زاویهٔ دید را به یاد دارد؛ زمانیکه فیل، از پشت دریچهٔ طبقهٔ فوقانی عمارت، پیروزمندانه به رُز چشم دوخته بود.

----------------------------------------------------

[این مقاله برای نخستین بار در رسانهٔ پارسی منتشر شد]

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۸

بازنماییِ کشتارِ بزرگ

تحلیلی سیاسی از فیلم «خانهٔ پدری»

«گذشته هرگز نمی میرد»
ویلیام فاکنر

«خانهٔ پدری»، فیلم پر حاشیهٔ کیانوش عیاری، شروعی تکاندهنده دارد. پدری سنتگرا به قتلِ دختر جوانش فرمان می دهد. پسر نوجوانش مجری دستور می شود. زن جوان، پس از تعقیب و گریزی جانکاه، به قتل می رسد. جانی ها نعشِ دختر را در زیرزمینِ خانهٔ پدری دفن می کنند. خانه به زندان می ماند. دیوارهای بلند، دالانِ دراز و زیرزمینی تو در تو دارد. کمی بعدتر عمو و پسر عموی قربانی نیز به جانی ها می پیوندند. دستهٔ آدمکش ها تکمیل می شود. آنها ذکور و در عین حال حُکام خانواده اند. سوگند می خورند که تا همیشه پاسدار این رازِ مردانه باقی بمانند. جز آن گروه کسی از جنایتِ هولناک چیزی نمی داند – آنها هیئتِ مرگ اند.

فیلم اشارهٔ مستقیمی به زمان وقوع جنایت نمی کند. توجه به برخی نشانه ها اما می گوید نخستین اپیزود فیلم پیش از سال ۱۳۰۷ رخ می دهد. این را می توان از پوششِ جانی ها فهمید. هیچکدامِ آنها لباس فرنگی به تن ندارند؛ یعنی داستان فیلم از پیش از تصویب قانون البسهٔ متحدالشکل توسط مجلس هفتم شورای ملی آغاز می شود. با این حال داستان در همان سال متوقف نمی ماند. با آغاز هر یک از اپیزودهای پنجگانه، زمان داستان نیز دستکم یک دهه جلوتر می آید. بنابراین وقایع واپسین اپیزود در نخستین سالهای دههٔ ۱۳۷۰ می گذرد.

کیانوش عیاری در «خانهٔ پدری» دارد سرگذشت یک جنایت پنهان را در طول چند دهه روایت می کند. قتلِ ملوک، بر خلاف تصورِ جانی ها، مخفی نمی ماند. آنها در هر یک از اپیزودها ستمی علیه اُناث تحت امرشان اعمال می کنند و هر بار تحت تأثیرِ مقاومت زن های خانواده گوشه ای از رازِ مردانهٔ ایشان فاش می شود. از این منظر غالبِ ناظرهای موافقِ فیلم معتقدند اثرِ عیاری روایتِ ستم های تاریخی به زن هاست. «خانهٔ پدری»، از یک منظر، دارد بی رحمی مشمئز کنندهٔ استبدادِ مردانه را به تصویر می کشد. نشان می دهد ساختمانِ روابط اجتماعی ایرانی ها را بر پایهٔ استثمار زن ها بنا کرده اند. در فیلم، خانهٔ پدریِ تحت تسلط مردها بر گورِ یک زن استوار است، در عین حال که معماری خانه گور قربانی را مخفی می کند. با این همه تنشِ مداوم میان زن های خانواده با استبدادِ مردانهٔ حاکم بر خانه بحران های عمیق می سازد. پایان هر بحران نیز به مسئلهٔ قتلِ ملوک می رسد. گورِ قربانی در کانون توجه قرار می گیرد. زن های تحت ستم، به میانجیِ این گورِ پنهان، مردهای ستمگر را به چالشی عمیق می کشند: آنچه امروز با ما می کنید تداوم همان جنایت خونین است.

کلیت داستانِ فیلم خانهٔ پدری همین است. داستانی که نهادهای مختلف جمهوری اسلامی، در طی ده سال گذشته، از آن بهانه هایی ساخته اند تا به توقیف و سانسور فیلم حکم دهند. از منظر سخنگوهای نهادهای رسمی، فیلمِ خانهٔ پدری «تأثیرِ ویرانگر و مخربی بر ذهن مخاطب دارد». آبانِ ۹۸ روزنامهٔ کیهان نوشت فیلمِ عیاری «تصویری موهن و متوحش از ایرانیان نمایش می دهد». پیش تر نیز کسانی گفته بودند نمایش فیلم می تواند «مستمسکِ منادیانِ دروغینِ حقوق بشر علیه ایران» باشد.

هوادارهایِ وضعِ موجود در حالی به فیلم حمله می کنند که هزینه های آن در سال ۱۳۸۹ توسط «ناجی هنر»، مؤسسهٔ وابسته به نیروی انتظامی، تأمین شده بود. چنین امری یعنی آنچه پلیس های فرهنگی از داستان و پیام آن دریافته اند با خطوط قرمزِ نظام اسلامی انطباق دارد.[1] واقعیت امر نیز این است که روایت کیانوش عیاری از خشونت علیه زن ها جزو روایت های دردسر ساز نیست. رویکرد فیلم نسبت به تبعیض های جنسیتی در زمرهٔ ملامت هایِ فرهنگی می گنجد که علی الاصول می بایست مورد استقبال ایدئولوگ های رژیم اسلامی قرار بگیرد. از بدو تولدِ جمهوری اسلامی قوانین تبعیض آمیزِ این دستگاه سیاسی – ایدئولوژیک، خاصه در مورد زن ها را با یک منطق توجیه کرده اند: اینها قوانینی هستند برآمده از هنجارها و باورهای عمومی. از این رو مادامی که هنرمند یا منتقد اجتماعی، در بررسی صورت مسئله هایی چون تبعیض های جنسیتی، خشونتِ قانون را نشانه نگیرد عموماً به دردسر جدی نخواهد افتاد.

با این حال «خانهٔ پدری» به یک دردسر جدیِ ده ساله افتاده است. دولت، مجلس و قوهٔ قضائیه در دوره های مختلف علیه فیلم قد علم کرده اند. حتی مدیر مؤسسهٔ ناجی هنر، که پیش تر سرمایهٔ فیلم را تأمین کرده بود، در سال ۱۳۹۳ گفت «این فیلم با ارزش های انقلاب اسلامی هماهنگی ندارد». در ده سال گذشته دو مرتبه فیلم را از پرده های سینما پائین کشیده اند. در لحظهٔ نگارش این سطور بار دیگر خبرهایی از اکران مجدد فیلم منتشر شده است، ولی برخی کاربرهای شبکه های اجتماعی آنلاین می گویند موفق به تهیه بلیط فیلم نمی شوند. این ستیزه سئوال برانگیز است. آدمی را وا می دارد تا فیلم را با دقت بیشتری بکاود: داستان «خانهٔ پدری» بر کدام زخمِ ممنوعه انگشت می گذارد که صدر تا ذیلِ رژیم فقها را علیه خویش شورانده است؟

ناپدید شدهٔ قهری

تصویرِ سمت راست ملوک را در گور نشان می دهد و تصویرهای سمت چپ
نعش شهدای سال ۶۷ در گورِ جمعی خاوران؛ آیا شباهت شان اتفاقی است؟
پس از ده دقیقه کوبندهٔ ابتدای فیلم، مادرِ ملوک به همراهِ فرزندانش به خانه می آید. چهره ای خسته و جسمی در هم کوبیده دارد. دخترِ جوانش – خواهرِ ملوک – مظنون و مضطرب است. آنها از جستجویی طولانی برای پیدا کردن ملوک باز می گردند. می ترسند حُکامِ خانه زنِ جوان را سر به نیست کرده باشند. مادر می پرسد:«ملوک کجاست؟». شوهرش – پدرِ ملوک – اظهار بی اطلاعی می کند. سرنوشتِ ملوک در ابهام است. هست و نیستِ او معلوم نیست. جز «هیئت مرگ» کسی از سرنوشتِ قربانی اطلاعی ندارد – ملوک یک ناپدید شدهٔ قهری­ ست.

پیام سیاسی «خانهٔ پدری» را از همینجا می توان دید. فیلم سرنوشت یک ناپدید شدهٔ قهری را روایت می کند. با این حال ملوک یک ناپدید شدهٔ قهریِ انتزاعی نیست. جانش را آدم هایی گرفته اند که به لحاظ اجتماعی شناسنامه دارند. مخاطبِ «خانهٔ پدری» هیئت مرگ را می شناسد. آنها به خرده فرهنگ حوزه – بازار تعلق دارند. پدر، و در عین حال قاتلِ قربانی، یک کربلا رفتهٔ فرش فروش است. در میزانسنِ زیرزمین، در محل وقوع جنایت، ادواتی به چشم می آید دالِ بر تعزیه خوان بودنِ صاحبِ آن خانه[2]. آنها آدم هایی متدین اند. هم پدر و هم عمویِ ملوک، او را «دین ندار» می خوانند – از منظرشان بی دین بودن بزرگترین اتهام است.

نظام مقدسِ بازاری هایِ متدینْ ید طولایی در سر به نیست کردن آدم ها دارد. رژیم اسلامی در چهل سال گذشته اقلیت مذهبی، روشنفکر و مخالف سیاسی را سر به نیست کرده است. با این همه کیفیت و کمیتِ هیچیک از آن ترورها به قدرِ کشتارِ بزرگِ سال ۱۳۶۷ هولناک نیست. در عرفِ سیاسی کمتر جنایتی را به اندازهٔ اسیرکُشی مذموم دانسته اند. خبثِ چنان فعلی همسنگِ فرزندکُشی در عرف اجتماعی ست. هر دو جنایت به کیفیتی خاص از سنگدلی و بی رحمی نیاز دارد. «خانهٔ پدری»، به واسطهٔ تصویر کردنِ فرزندکُشی، خاطرهٔ اسیرکُشیِ تابستانِ ۶۷ را به یادِ مخاطب می آورد – ملوک، در مقام یک ناپدید شدهٔ قهری، نمایندهٔ شهدایِ آن سالِ شوم است.

نشانه هایی متعدد می تواند به مدد بسطِ این قرائت مشخص از فیلم بیاید. مسئلهٔ النگوهایِ ملوک یکی از آنهاست. در واپسین دقایقِ اپیزودِ اولِ فیلم، خواهرِ ملوک به زیرزمین می رود. همانجا النگوهای قربانی را، که بر زمین افتاده اند، پیدا می کند. النگوها از چشمِ «هیئت مرگ»، که هنگامِ اختفایِ جنایت دست پاچه بوده اند، پنهان مانده است. رازِ جنایت، برای نخستین مرتبه، در همین سکانس افشا می شود. خواهرِ قربانی می پرسد اگر ملوک به خانه نیامده است پس النگوهایش اینجا چه می کنند. «هیئت مرگ» به لکنت می افتد. آمرِ جنایت ترهات می بافد. از دخترش می خواهد النگوها را از چشمِ مادرش، از مادرِ قربانی، پنهان کند. می گوید آرامش همسرش را می خواهد. دروغ می گوید. هدفش اختفایِ جنایت است. النگوها بخشی از تنِ ملوک اند – آنها به قربانی هایی اشاره دارند که، بخشی از جسم و یا دیگر متعلقات شان، از گورِ جمعی خاوران – به عنوان نمادِ کشتارِ بزرگ – بیرون مانده بود[3].

گورِ پنهان

«گورِ پنهان» اما با نخستین شکاف در درون «هیئت مرگ» کشف می شود. با آغازِ اپیزودِ دوم، علیرضا – پسر عمویِ ملوک که پیش تر در گورِ قربانی شمشیر فرو کرده بود – حضورِ فرزندان خردسالش در زیرزمینِ خانهٔ پدری را ممنوع می کند. می گوید دوست ندارد بچه هایش در «این قبرستان» بازی کنند. موضعی متناقض دارد. از یک سو زور می زند تا حسابش را از «هیئت مرگ» جدا کند، از سویِ دیگر اما می خواهد همچنان پاسدار رازِ مردانه باقی بماند. رفتارش موضع ریاکارانهٔ جناحِ اصلاح طلب رژیم اسلامی را به یاد می آورد. آنها نیز در قبال «کشتار بزرگ» همین رویکرد را دارند. از یک طرف جنایت تابستان ۶۷ را ملامت می کنند و از طرف دیگر بر حفظِ «رازِ نظام» مُصراند. واضح ترین تصویر این رویکرد را می توان در صحبت های میرحسین موسوی دربارهٔ «کشتار بزرگ» دید. در یکی از سخنرانی هایش در سال ۱۳۸۹، جنایت ۶۷ را آبی سیاه بر چهرهٔ نظام توصیف می کرد در عین حال که می گفت گشودن پروندهٔ آن جنایت را صلاح نمی داند. 

از اپیزودِ دوم به بعد گورِ ملوک در کانونِ قصه می ایستد. ستمدیدگان به حضورش شهادت می دهند. گورْ، ستمدیگان را به سویِ خویش می خواند. گویی رستگار شدن آنها در گرویِ رستگاریِ «گورِ پنهان» باشد. یا بالعکس؛ تا وقتی موجودیت گور انکار می شود ستمکشان رستگار نخواهند شد. این مهم را لحظهٔ مرگِ مادر به تصویر می کشد. در پایان دومین اپیزود، وقتی برای نخستین مرتبه محل دفنِ ملوک معلوم می شود، مادر بر گورِ دخترش دق می کند. جانش به یکباره فرو می ریزد. حیاتش می پوسد. ناکام از دنیا می رود. «گورِ پنهان» به واپسین منزلش تبدیل می شود. تصویرش خاطرهٔ «مادران خاوران» را به یاد می آورد – آنها که جز فرزندِ شهیدشان فکر و ذکری ندارند و جز گور[های] مخفی جغرافیایِ دیگری را نمی شناسند.

«کشتار بزرگ» نیز به یک معنا در کانون سیاست ایران ایستاده است. تمامی بحران های سیاسی ایران دست آخر به ۶۷ می رسند. سرکوب شدگان سیمای خویش را در صورت شهدایِ آن سال می بینند. سبعیتِ جمهوری اسلامی را با جنایت تابستانِ آن سالِ شوم می سنجند. افکار عمومی به هر بهانه ای خاطرهٔ کشتار را به یاد می آورد. شبحِ کشتار دست از سر رژیم بر نمی دارد. سرکرده های رژیمِ فقها، درست مثل قاتل های «خانهٔ پدری»، مجبورند جنایت شان را توجیه کنند یا در اختفای آن بکوشند. سالهاست گورستان خاوران را، در مقامِ نمادِ کشتار ۶۷، در حصر کشیده اند. بر آن گورِ جمعی نظارت امنیتی دارند. بارها به تخریب گورستان برآمده اند. خواسته اند آثار جنایت را از میان بردارند. حضور جمعی در آنجا را جرم دانسته اند. در «خانهٔ پدری» نیز هیئت مرگ به همین شکل رفتار می کند. می کوشد تا گورِ ملوک را محصور کند. در پایان سومین اپیزود بر درب ورودی آن قفل می زنند. در پایان چهارمین اپیزود دورِ گور را دیوار می کشند. می خواهند حضورِ گور را انکار کنند، می خواهند گور را از برابر چشمِ افکارِ عمومی بدزدند – مردهایِ حاکم بر خانهٔ پدری حضور بر مزارِ ملوک را جرم می دانند.

ردِ خون

اپیزودِ پنجمِ فیلم «خانهٔ پدری» دربارهٔ نبش قبر است. حالا دیگر نزدیک به شش دهه از قتل ملوک می گذرد. محتشم – برادر و یکی از قاتل های ملوک – آخرین روزهای زندگی را پشت سر می گذارد. با پسر جوانش به خانهٔ پدری، که حالا دیگر متروکه ای بیش نیست، می رود. می خواهند خانه را بکوبند و از نو بسازند. «گورِ پنهان» اما سدِ راه است. اگر خانه را از نو بسازند، یا به یک معنا اصلاحش کنند، قتلِ ملوک بر ملا می شود. پس چاره ای جز جا به جا کردن گور ندارند. محتشم «رازِ مردانه» را با پسرش در میان می گذارد. مردِ جوان به پدر قول می دهد تا گور را بشکافد، استخوان های قربانی را بیرون بکشد و باقی ماندهٔ جسد را جایی دیگر دفن کند.

مسئلهٔ گورِ پنهان این مرتبه به همین خاطر طرح می شود. نجات خانه از فرسودگی و فروریختن جز با تعیین تکلیف نهایی با گورِ پنهان ممکن نیست. وضعیت در سال ۱۳۸۸ – یکسال پیش از ساخته شدن فیلم – نیز کمابیش اینطور بود. چهره های شاخص جنبش قصد تعیین تکلیف با «کشتار بزرگ» را نداشتند. از پاسخگویی در بابِ آن جنایت طفره می رفتند. مسئلهٔ کشتار اما از سرشان دست برنمی داشت. ننگ همدستی در کشتار سایه به سایهٔ آنها می آمد. اگر قرار بود تا نقشی تاریخی ایفا کنند می بایست سهم خویش را در کشتار می پذیرفتند یا دستکم از وظیفهٔ پاسداریِ «راز نظام» دست می کشیدند – بحرانِ سیاسیِ سال ۱۳۸۸ یک نبشِ قبر تاریخی نیز بود.

در آخرین دقیقه هایِ فیلم مغز محتشم دچار اختلال می شود. تحت تأثیر سکتهٔ مغزی، از دماغش خون می چکد. خون بر روی زمین رد می گذارد. چند دقیقه بعد که مریم – عروسِ تازهٔ خانواده – برای مداوای محتشم به خانهٔ پدری می آید ردِ خون را می بیند. رد خون مریم را به «گورِ پنهان» یا به یک معنا به سابقهٔ جنایتکارِ حُکام خانه می رساند. آن سکانس می تواند واقعی ترین تصویر از هیئت حاکمه ایران باشد: آدمکش هایی که میهن و مردمش را عقیم کرده اند[4].

در «خانهٔ پدری» کیانوشِ عیاری تاریخِ هولناکِ جمهوری اسلامی را با به تصویر کشیدنِ تاریخ یک استبدادِ مردانه به مخاطب نشان می دهد. انتخابی هوشمندانه است. ساختمانِ جمهوری اسلامی را بر عقب افتاده ترین باورهای مردانه ساخته اند. زن ها نخستین قربانی هایِ رژیم فقها بوده اند. در چهل سال گذشته هیچیک از گروه های اجتماعیِ ایران به اندازهٔ  زن ها ستم و سرکوبِ سیستماتیک را در زندگی روزمرهٔ خویش تاب نیاورده اند. وضعیت شان به وضعیتِ یهودی ها در دوران تسلط آلمانِ نازی می ماند. از این رو بیراه نیست اگر گفته شود زن ها نماینده تمامی گروه های تحت ستم اند و پیش شرطِ آزادی، آزادی زنان است. این طرزِ تلقی را در فیلم خانهٔ پدری نیز می بینیم. در تمامی پنج اپیزودِ فیلم تعداد زن ها بیشتر از مردهاست. آنها در اکثریت اند. به این معنا زن هایِ «خانهٔ پدری» نه اقلیتی تحتِ ستم بلکه نمایندهٔ اکثریتی تحت ستم اند – آنها مردم اند.



[1] کیانوش عیاری می گوید زمانی به صرافت ساختِ «خانهٔ پدری» می افتد که اسماعیل احمدی مقدم، رئیس پلیس وقت، در سال ۱۳۸۷ از فیلمسازها گلایه می کند چرا به مسئلهٔ قتل های ناموسی نمی پردازند.
[2] کنار دربِ ورودیِ زیرزمین پرچم تعزیه دیده می شود. بعدتر عموی قربانی صندوقچه ای را باز می کند که داخلش شمشیر و باقی ابزارهای تعزیه خوانی، مثل زره، وجود دارد.
[3]  با پایان اپیزودِ اول، خواهرِ ملوک – همان که النگوها را پیدا می کند – از روایت حذف می شود و بر خلاف دیگر شخصیت های داستان در دیگر اپیزودها نقشی ندارد. نکته ای قابل تأمل است: آیا در «خانهٔ پدری» تنها با یک جنایت روبروئیم یا «هیئت مرگ» نخستین کاشفِ جنایت هولناک را نیز سر به نیست می کند؟  
[4]  از جمله نکته های دیگر فیلم این است: پس از فاش شدنِ محلِ گورِ ملوک دیگر هیچیک از زن ها و مردهای خانواده بچه دار نمی شوند.  

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۹۸

جوکر: تمثالِ شرورِ افراطی

گزارشی تحلیلی دربارهٔ فیلمِ جوکر

        I.            گیشه و شیرِ طلایی
فصلِ پیش شبکه های اجتماعی در قُرق تبلیغاتِ فیلم ‌جوکر بود. آگهی های تبلیغاتی فیلم وعده می داد چهارم اکتبر ۲۰۱۹ «بهترین فیلمِ سال» به نمایش درخواهد آمد. در این میان منتقدهایی حتی فراتر رفته اند. یک ماه پیش از اکران عمومی فیلم الکس بیلینگتون، از منتقدهایِ سینمایی پر خواننده، نوشت تاریخ سینما به پیش و پس از جوکر تقسیم خواهد شد. چنین حرف هایی اما از اساس بوی بازار گرمی می دهد. مخاطب مطلعْ این دست داوری هایِ شتابزده  را جدی نمی گیرد. جوکر، برای قرار گرفتن در لیست آثار سترگ سینمایی، پیش از هر چیز نیازمندِ رقابت با برجسته ترین فیلم های امسال است. چنین رقابتی نیز ساده نخواهد بود. رقبای فعلی جوکر یا فیلم هایی هستند محصولِ چهره های تاریخ سازِ سینما و یا آثار فیلمسازهایی جوان و مؤلف اند مثل بونگ جون هو. 
با وجود این اهمیتِ واپسین اثرِ تاد فیلیپس قابل انکار نیست. اثری که، به قول کارگردان فیلم، «مطالعهٔ موردی یک شخصیت» است. از این رو داستان فیلم حال و هوایی گیرا دارد. از زمان خلقِ جهان داستانی گاتام سیتی در دههٔ ۱۹۴۰، این نخستین مرتبه است که آشوبِ این شهرِ خیالی نه از بلندای برجِ عاجِ بتمنِ متمول بلکه از زاویهٔ دیدِ شخصیتی فقیر و محذوف روایت می شود. شخصیتی پشتِ پا خورده که جهان افسرده اش یادِ درماندگی های دو شخصیتِ ماندگارِ سینمای آمریکا را زنده می کند: تراویس بیکل در فیلم راننده تاکسی و روپِرت پاپکین در فیلم سلطان کمدی. در عین حال ردپایِ دیگر فیلم های کلاسیک آمریکا نیز در فیلمنامهٔ جوکر به وضوح دیده می شود. فیلم شبکه ازجملهٔ آن فیلم هاست: رویکرد داستانِ فیلم جوکر به موضوع «رسانه» ادای احترامی ست به این اثر بنامِ سیدنی لومِت. از این منظر می توان مدعی بود فیلمنامهٔ جوکر را بر شانهٔ محکم کلاسیک ها نگاشته اند[1]. تاد فیلیپس پیش تر در گفتگویی بر این نکته تأکید داشت. می گفت اگرچه هنگام نگارش فیلمنامه به دنبال تقلید نعل به نعل از کلاسیک های دههٔ ۱۹۷۰ نرفته است ولی روح آن آثار «در خونِ فیلم جاری ست».  
روایتِ تاد فیلیپس اما مسلح به زیبایی های بصری نیز هست. ذکاوتِ کارگردان و تصویربردار فیلم در استفاده از جدیدترین تکنولوژی های تصویربرداری دیجیتال توانسته  تا وزنِ زشتی های محیط اجتماعی بر روانِ شخصیت اصلی فیلم را به تصویر بدل کند. تمام آن پلان های کم نور، سکانس های مملو از سایه ها، قاب بندی های غیرعادی و نماهای بسته بخش قابل توجهی از بارِ به تصویر کشیدنِ حرمانِ شخصیتِ رو به تلاشیِ فیلم را بر دوش می کشند. بازی تماشایی واکین فینِکس در نقشِ آرتور فلَک نیز در چارچوب همین قاب ها بیشتر به چشم می آید. از جمله لحظه های تأثیرگذار بازی فینِکس، که شاید به کار اثبات این ادعا هم بیاید، به نخستین گفتگویش با مددکار اجتماعی مربوط می شود. در آن سکانسِ مغموم مخاطب آدمی بی پناه را می بیند که دارد در پیرامون خویش حل می شود. اشیایِ اتاق مددکار به وضوح آرتور را محاصره کرده اند و او در میان شان چیزی جز شبحی بی اهمیت نیست. «ما به دنبال فرصت هایی می گشتیم تا کوچکی و عدم اهمیتِ آرتور در نسبت با فضایی بزرگ را نشان دهیم». این  عبارت های لارنس شِر – تصویربردار فیلمِ جوکر – است در گفتگویی با مجلهٔ فوربْس:« فرصت هایی، که از منظر روانشناختی، ما را به سوی جهان آدمی می کشاند که [حتی] در شهر[خودش] به چشم کسی نمی آید».
برای باقی عناصرِ سازندهٔ فیلم نیز می توان ویژگی های مثبت دیگری برشمرد. طراحی صحنهٔ چشمگیر فیلم یکی از آنهاست. جاش وایس – از نویسنده های کمپانی مارولمی نویسد حضور «انبوهِ زباله ها، گرافیتی ها و سالن های نمایش فیلم های پورن» در گاتام سیتیِ تاد فیلیپس «بازتابی مادی ست از وضعیت روانیِ رو به زوالِ شخصیت اصلی فیلم». همین رویکرد را می توان در تحلیل موسیقی متن فیلم نیز به کار بست. در مشهورترین سکانس فیلم آرتور، با آرایش و لباس جوکر، از پلکانی پائین می آید و همزمان با قطعه ای از گَری گِلیدر می رقصد. ناظرانی، با اشاره به پرونده سؤاستفاده جنسیِ گِلیدر از کودکان، به حضور آن قطعه در فیلم خرده گرفته اند. با این حال می توان قطعهٔ راک اندرولِ گِلیدر را پیش  درآمدی دانست بر دگردیسیِ شخصیت اصلی داستان. اگر به یاد داشته باشیم در آن سکانس آرتور دارد خودش را به برنامهٔ تلویزیونی پر بیننده ای می رساند تا در برابر چشم  میلیون ها نفر اعلام کند، که درست مثل گِلیدر، به هیچ چیز باور ندارد و آمادهٔ زیر پا گذاشتنِ تمامی ارزش های متمدنانه است.
مجموع این عوامل جوکر را در فهرست مهمترین فیلم های سال ۲۰۱۹ قرار می دهد. فیلمی که هم در گیشه و هم در میان اهل فن موفق عمل کرده است. در سه روز نخستِ اکران عمومی فیلم، جوکر تنها در خاک ایالات متحد ۹۵ میلیون دلار فروش داشت که در نوع خودش رقمی بی نظیر به حساب می آید. در زمان نگارش این سطور ناظرانی فروش یک میلیارد دلاری جوکر را انتظار می کشند. از سوی دیگر سپتامبر گذشته، جوکر به عنوان بهترین فیلمِ هفتاد و ششمین دورهٔ جشنوارهٔ ونیز انتخاب شد. کسانی معتقدند شیر طلاییِ ونیز می تواند مقدمه ای باشد برای درخشش فیلم در مراسم اسکار؛ خاصه آنکه این فیلم در جشنوارهٔ ونیز با آخرین اثر رومن پولانسکی رقابت کرده است. هشتم اکتبر، خبرنگار مجلهٔ وِرایتی در گزارشی اعلام کرد «غالب داورهای آکادمی اسکار» که به گفتگو با وی تن داده اند «نقش آفرینی فینِکس [در فیلم جوکر] را ستایش کرده اند». برخی از اعضایِ آکادمی حتی ستایش شان از فیلم را علنی  به زبان آورده اند: کریس راک در حساب توئیترش جوکر را «شاهکار» و اثری «افسانه ای» خواند و مایکل موور نیز در حسابِ اینستاگرام اش جوکر را «شاهکاری سینمایی» لقب داد.    
با تمامی این اوصاف جوکر به فیلمی بحث برانگیز تبدیل شده است. در هفته های گذشته موافق ها و مخالف های فیلم در جدالِ با یکدیگرند. جدال هایی که بیش از هر چیز بر پیام فیلم و تأثیرهای اجتماعی آن تمرکز دارد. مجموعه ای از لیبرال ها  و رسانه های در اختیارشان فیلم را «خطرناک» توصیف کرده اند. ضمیر اشارهٔ گروهِ اخیر اکیپ های ماجراجویِ فضاهای آنلاین است که خشونت و رویکرد نهلیستی  کاراکترِ جوکر را ستایش می کنند. تولید کنندگان اثر در برابر انتقادِ مخالف های لیبرال شان می گویند آنچه بر پرده می بینید تنها و تنها یک فیلم است و در پی تحریک و یا القای فکرهای موذیانه به جامعه نیست. از سوی دیگر ناظرانی از جناح چپ، با برجسته کردن پس زمینهٔ تاریخی داستان فیلم، ارزیابی هایی مثبت از واپسین اثر تاد فیلیپس داشته اند و جوکر را در دستهٔ آثار انتقادی قرار می دهند. از این رو مأموریتِ اصلی گزارشِ حاضر کنکاش در مضمون هایِ احتمالی این فیلم است: آیا جوکر فیلمی خطرناک است؟ آیا می بایست این فیلم را در مقام اثری هالیوودی دید که جز فروش سرگرمی به مخاطب هدف دیگری ندارد؟ آیا آنگونه که منتقدهای چپگرا می گویند جوکر نقدی ست بر ریگانیسم و سیاست های ریاضتی؟ و یا می بایست پیام سیاسی فیلم را تکرارِ فکر محافظه کارانهٔ مرکزگراهایِ ولرمی دانست که معتقدند افراط گرایی راست و افراط گرایی چپ جهنمی یکسان بر پا می کنند؟   
      II.            جوکر کیست؟

سابقهٔ بحث هایِ انتقادی پیرامون شخصیت داستانی جوکر به اواخر دههٔ ۱۹۸۰ برمی گردد. در ماه مارسِ ۱۹۸۸ کمپانی دی سی کامیکس برای نخستین بار رمان مصورِ «بتمن: شوخی مرگبار» را چاپ کرد. در بخشی از آن رمان باربارا گوردِن – دخترِ یکی از پلیس های خوشنامِ گاتام سیتی – توسط جوکر دزدیده می شود. هیولایِ گاتام سیتی بعد از ربودن باربارا او را فلج می کند و، به منظور شکنجه دادن پدر وی، عکس هایی برهنه از باربارا می گیرد و آنها را انتشار می دهد. در آن زمان فمنیست ها به این فصلِ رمانِ شوخی مرگبار انتقاد کردند. زُبدهٔ انتقادشان این بود: شأن انسانی باربارا، در مقام یک زن، به شی ای تقلیل داده  شده است تا به واسطهٔ اعمال خشونت علیه وی داستانِ بزن بزن های یک مشت مرد با هیجان بیشتری پیش برود. درستی حساسیت این گروهِ منتقد بعدها مشخص تر شد. سه دهه بعد آلن موور، نویسندهٔ شوخی مرگبار، به نکته ای مهم اعتراف کرد. بر پایهٔ شهادت موور، وقتی وی نظر کمپانی دی سی کامیکس را دربارهٔ قربانی کردن شخصیت باربارا – که از قضا در مجموعه های بتمن شخصیتی محوری داشت – می پرسد این جواب را از سوی مدیرهای کمپانی می گیرد:«حتماً؛ بزن این ماده سگ را فلج کن!».

حکایت تازه ترین نقدهای منفی به نسخهٔ جدید جوکر اما متفاوت است. پس از نمایش فیلم در جشنوارهٔ بین المللی تورنتو منتقدهایی نوشتند تماشا کردن یک داستانِ دیگر دربارهٔ «خشونت های قابلِ فهم مردهای سفیدپوست» کسالت بار است. مخالف های فیلم می گویند روند تبدیل شدنِ آرتور از یک سفیدپوستِ شکست  خوردهٔ مذکر به نهلیستی آدمکش، با روایت کلان رسانه های آمریکایی از سرگذشت آن گروه از مردهای سفیدپوستِ مسلح که اینجا و آنجا جمعیت های بی دفاع را به گلوله می بندند هماهنگی دارد. از نقطه نظر ایشان پیام نهایی فیلم این است:«[آرتور] به قاتلِ گروهی از آدم ها تبدیل شد [چون] جامعه انتخابِ دیگری برایش باقی نگذاشته بود». این دسته از مخالف ها استدلال می کنند در زمانه ای که رنگین پوست، مهاجر، زن، همجنس خواه، اقلیت مذهبی و آدم ترقی خواه از شر گلوله های مردهای خشمگین سفیدپوست در امان نیستند پیام نهایی جوکر می تواند عمیقاً دردسرساز باشد. «آدم هایی شبیه به آرتور عملاً دارند هر هفته در آمریکا به یک تیراندازی کور[2] دست می زنند و یا تلاش می کنند اقدامی خشن انجام دهند». اینها بخشی از معروف ترین مقالهٔ این طیف از منتقدهاست که ۳۱ آگوست در مجلهٔ تایم منتشر شد:«با این حال ما همچنان می بایست با آرتور همدردی کنیم؛ با این برهٔ رنجور که [گویا] به قدر کافی طعم عشق را نچشیده است».

تولید کنندهای جوکر اما نسبت به این نقدها رویکردی دیپلماتیک داشتند. بیست و چهارم سپتامبر تعدادی از خانواده های قربانی های کشتار سال ۲۰۱۲ در یکی از سالن های سینمایِ ایالت کلورادو به کمپانی برادران وارنر نامه ای سرگشاده نوشتند. نویسنده های نامه می گفتند از شنیدن خبر ساخته شدنِ فیلمی دربارهٔ جوکرتوسط این کمپانی فیلمسازی، که داستان اش مخاطب را به هم دردی کردن با شخصیت تروریستِ فیلم وا می دارد، به فکر فرو رفته اند. در آن نامه اظهار می شد اگر چه «حق آزادی بیان» این کمپانی را به رسمیت می شناسند اما معتقدند «قدرت بیشتر مسئولیت بیشتر به همراه می آورد». امضا کنندگان نامه، به جای دعوت مردم به تحریم فیلم و یا اصرار بر ممنوعیت فیلم، از کمپانی برادران وارنر می خواستند تا از کمک مالی به سیاستمدارهایی که مدافع منافع «انجمن ملی سلاح در آمریکا» هستند خودداری کنند. برادران وارنر در پاسخ به آن نامهٔ سرگشاده نوشت:«اشتباه نکنید؛ نه شخصیت داستانی جوکر و نه خودِ فیلم در تأیید هیچ یک از اشکال خشونت در جهان واقعی نیست». در بیانیهٔ برادران وارنر تأکید می شد که آنها بارها به بازمانده های حمله های مسلحانه در آمریکا کمک های مالی کرده اند. مدیرهای این کمپانی همچنین وعده می دادند که در پی رای زنی با سیاست گذارهایی هستند تا هر چه زودتر قوانینی برای پایان دادن به این پدیدهٔ شوم فراگیر تصویب شود.

چنان نقدها و چنان پاسخ هایی در اصل جزو تعارف های مرسوم دوران تسلط «نزاکت سیاسی» است. تروریسمِ سفیدپوست های آمریکا، به عنوان زائدهٔ شیوهٔ تولید سرمایه داری، نه قابل تقلیل به پیامِ تحریک آمیز یک فیلم است و نه با صدقهٔ شرکت های خصوصی قابل حل. واقعیت این است که اجامر سفیدپوست تحت تأثیر هیجان های هالیوودی دست به ترور نمی زنند، بلکه فکرشان از کانون هایی دیگر تغذیه می شود. آنها جهان بینی، شبکه های اجتماعی و سازمان های سیاسی و نظامی خودشان را دارند. سال ۲۰۰۹ وزارت امنیت داخلی دولت باراک اوباما گزارشی منتشر کرد دربارهٔ خطر رو به گسترش سازمان های تروریستی راستگرا در خاک ایالات متحد. گزارشِ وزارت امنیت داخلی تجدید قوای بی سابقهٔ این سازمان ها در آمریکا را از نتایج انتخاب نخستین رئیس جمهور سیاه پوست این کشور و همچنین بحران مالی و سقوط بازارهای بورس در سال ۲۰۰۸ می دانست. در بخشی از این گزارش آمده است تروریست ها به شکلی منظم از میان کهنه سربازهای ارتش آمریکا عضوگیری می کنند. محافظه کارهای کنگره، خصوصاً چهره های وابسته به جریان خطرناک تی پارتی، در آن زمان برای به حاشیه راندن گزارش اخطار آمیز دولتِ اوباما به هر کاری دست زدند. هشت سال بعد، و پس از درگیری هایِ خونینِ شارلوتسویل، نویسندهٔ آن گزارش شهادت داد دولت اوباما تحت تأثیر فشارهای سیاسی جمهوری خواه ها مجبور شد فعالیت علیه «خشونت راست های افراطی را متوقف کند». 

از سوی دیگر برخی متفکرهای معاصر معتقدند رویکرد دولت های راست نسبت به مسئلهٔ تغییرات اقلیمی آتش تعصب های ملی گرایانه و نفرت های نژادی را به شکل بی سابقه ای تیز کرده است. شماری از گزارش های سازمان ملل در ارتباط با مسئلهٔ گرمایش زمین نیز بر همین نکته تأکید دارد. ژوئن گذشته یکی از گزارشگرهای ویژه این سازمان به صراحت نوشت استراتژیِ چهره هایی چون دونالد ترامپ و ژائیر بولسونارو – رئیس جمهور فاشیست برزیل – در مقابله با بحران های زیست محیطی تهیج و تحریکِ گروه های «ملی گرا، دیگری هراس و نژادپرست» کشورهای تحت فرمان شان را به همراه خواهد داشت.

از این رو مخالف های لیبرالِ جوکر، که فیلم را «خطرناک» می خوانند، سرگرم ساده سازیِ موضوع اند. نقدشان قوام ندارد. شخصیت جوکر با هیچ متر و معیاری شبیه تروریست های سفیدپوست آمریکا نیست. مشکل اصلی چنین نقدهایی، برخلاف ژست مخالف شان نسبت به روایت کلان رسانه ها از اَعمال خشنِ مردهای سفیدپوست، درونی کردن روایت تقلیل گرای همان رسانه های جریان اصلی ست. آنها نیز پیشاپیش تروریست های سفیدپوست را مشتی مرد نژند فرض می کنند که پیام هر چند خطرناکِ یک فیلم می تواند هیولای درون شان را بیدار کند. این طرز تلقی نقش ایدئولوژی تروریست ها و همچنین تأثیر نهادهای سازندهٔ وضع موجود در جان بخشیدن به چنان جهان بینی هایی را نادیده می گیرد. علت تقلیل گرا بودن شان این است: معضلی سیاسی، که می بایست به مقابله ای سیاسی با آن برخاست را، به دست گفتارهای روانشناختی می سپارند.

    III.            «درجهٔ صفر» : تقدیرِ قیامِ فرودستان

جوکر در نخستین سال های ۱۹۸۰ روایت می شود. شواهد امر نشان می دهد قدرت سیاسی در ید دولت نئولیبرالِ ریگان است. در واپسین فیلم تاد فیلیپس فرودستان دارند از «ریاضت اقتصادی» عذاب می کشند. دولتمردها بودجهٔ خدمات اجتماعی گاتام سیتی را قطع کرده اند. فلاکت امری همگانی ست. کارگرهای بخش خدمات شهریِ گاتام سیتی در اعتصاب اند. همه چیز در قبضهٔ ثروتمندهاست. مددکار اجتماعی به آرتور می گوید سرنوشت  آدم هایی از جنس آنها دیگر پشیزی نمی ارزد. سایهٔ بازار بر همه جا، از جمله میدان سیاست، سنگینی می کند. بازاریِ میلیاردری به نامِ توماس وین سودایِ شهرداری گاتام سیتی را دارد – شهری که آدم هایش از زور مصیبت های اجتماعی خُرد شده اند و افسردگی اختلال عمومی ساکنان اش  به حساب می آید. در جایی از فیلم آرتور از مددکارش می پرسد آیا تنها او دچار زوال عقل است یا دیگران هم وضعیتی مشابه دارند؟ مددکار در پاسخ سئوال او این عبارت ها را می گوید:«اوضاع وخیم است. مردم آشفته اند، به دنبال کار می گردند و برای یک لقمه نان دارند دست و پا می زنند. این روزها، جزو روزهای سخت است».

همین پس زمینهٔ تاریخیِ فیلم، توجه ناظرهایی از جناح چپ را به خودش جلب کرده است. مجلهٔ مارکسیستیِ ژاکوبن، سه روز پیش از اکران عمومی فیلم، نقدی بر آن منتشر کرد با این عنوان: «در آمریکای جوکر صبح است». عنوان مقاله به مشهورترین شعارِ تبلیغات تلویزیونی رونالد ریگان در انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۸۰ ارجاع می داد[3]. پرسش جنجالیِ «جوکر کیست؟» پایه و اساسِ متن آرون فریدمن را می ساخت و نویسنده برای پاسخ دادن به این سئوال بر پس زمینهٔ تاریخی فیلم انگشت می گذاشت. ادعای مقاله اش این بود: تماشای فیلم از منظر وقایع زمان حال، و «خطرناک» خواندن آن، امکان فهمیدنِ پیام اصلی فیلم را از مخاطب می گیرد. از نظر فریدمن، جوکر استراتژی نیروهای دست راستی در بسیجِ توده های ناآگاه  به واسطهٔ استفاده از ظرفیت  های تلویزیون، یا در مقیاسی بزرگتر صنعت سرگرمی، را به تصویر می کشد. از نقطه نظر وی اینکه داستانِ جوکر در «سال شوم» ورود ریگان به کاخ سفید روایت می شود اتفاقی نیست. به این ترتیب استفادهٔ جوکر از مدیوم تلویزیون برای به راه انداختن یک جنبش توده ای را با اقدام شومن – سیاستمدارهایی مقایسه می کند از جنسِ ریگان و ترامپ. «فیلمِ فیلیپس به یادمان می آورد این رونالد ریگان بود، که مدت ها پیش از ترامپ، برای نخستین بار از ظرفیت های تلویزیون به منظور راه اندازی یک جنبش ارتجاعیِ توده ای و موفق استفاده کرد». این بخش هایی از نقدِ فریدمن است بر فیلم جوکر:«[این فیلم] می تواند به عنوان عنصری عمل کند تا به یادمان بیاورد استفادهٔ پوپولیست های دست راستی از کمدی، نمایش و سلبریتی دیگر در حد قصه و افسانه نیست».

مقالهٔ فریدمن ماهیت «جنبشِ دلقک ها» در فیلم جوکر را با جنبش های توده ای پوپولیست های دست راستی یکی می گیرد. چنین قیاسی مع الفارق است و متن آشوب زده و نثر پر دست انداز نویسنده را گنگ تر و ناهموارتر می کند. در اینجا اگر قرار به پیدا کردن مابه ازایی برای «جنبش دلقک ها» باشد می توان به شورش های اکتبرِ ۲۰۰۵ پاریس، آگوستِ ۲۰۱۱ لندن و میِ ۲۰۱۳ استکهلم اشاره کرد. آن شورش ها، درست مثل شورشِ دلقک ها در فیلم جوکر، به گروه هایی تعلق داشت که «بیرون از حیطهٔ سازمان یافتهٔ جامعه قرار دارند، از مشارکت در فرایند تولید اجتماعی منع شده اند و نارضایتی خود را فقط در قالب غلیان غیرعقلانی خشونت ویرانگر می توانند ابراز کنند»[4]. اسلاوی ژیژک این دست شورش ها را «درجهٔ صفر اعتراض» خطاب می کند؛ «یعنی طغیان های خشونت باری که هیچ تقاضا و مطالبهٔ مشخصی ندارند»[5].

مایکا اوچریک، از نویسنده های جوانِ مارکسیست، در مقاله ای برای گاردین  نوشت «جوکر قصیده ای در ستایشِ راستِ افراطی نیست، بلکه اخطاری ست علیه ریاضت  اقتصادی». کانون توجه مقالهٔ او نیز، مثل دیگر منتقدهای چپگرا، پس زمینهٔ تاریخی فیلم جوکر است. وی مسیر دگردیسی آرتور به جوکر را در نسبت با دگرگونی های نئولیبرالِ جامعه آمریکا در دهه ۱۹۸۰ بررسی می کند. آرتور را قربانی جامعه ای نابرابر می بیند. می نویسد بیش از آنچه استحقاق دارد از مصائب جامعه سهم برده است. اعتقاد دارد محرومیت های اجتماعی کرامت انسانی او را له کرده اند و به جانب خشونت و وحشیگری سوق اش داده اند. «زمانی رُزا لوگزامبورگ در عبارتی مشهور گزینه های پیشِ روی آیندهٔ ما را بیان کرد: سوسیالیسم یا بربریت». اوچریک اینطور می نویسد:«جوکر پرتره ای ست از جامعه ای که بربریت را انتخاب کرده است».

آن مقاله لحنی موعظه گر دارد. به دشمنِ طبقاتی انذارِ اخلاقی می دهد که مبادا با نادیده گرفتنِ رنج های فقرا، آنها را به سویِ بربریت برانند. از این نظر اخلاق را بر مبارزهٔ طبقاتی مقدم می داند. اما همین رویکردِ متنِ اوچْریک، به شکلی ناخواسته، پیام نهایی فیلم را نیز عریان می کند. فیلم جوکر، به یک معنا، جامعه ای را به تصویر می کشد که به واسطهٔ جنگی طبقاتی از مسیر اعتدال خارج شده است. در یک سوی گاتام سیتیِ تاد فیلیپس میلیاردرهای فاشیست ایستاده اند و در سوی دیگر بربریت جوکر و هوادارهایش. این شهر، آنطور که مخاطب آن را می بیند، دارد در آتش افراط گرایی راست و چپ می سوزد. فیلم به مخاطب می گوید آشوب ویرانگر شهر حاصل مقابلهٔ این دو نیروی شرور است و حقیقت، بنا به ذاتِ اثیری اش، همان عنصری ست که در قاب دوربین فیلیپس دیده نمی شود: اعتدال یا همان نقطهٔ تعادل سیستم.


طنین این پیامِ محافظه کارانهٔ مرکزگراها را می توان در اظهار نظری از تاد فیلیپس نیز به وضوح شنید. در بیست و پنجم سپتامبر، وقتی کلنجار با منتقدهایی که مدام فیلم اش را خطرناک می خواندند کلافه اش کرده بود، گفت:«آنچه برایم در بحث های شکل گرفته پیرامون این فیلم  روشن شد این است که وقتی پای خواسته های چپِ افراطی در میان باشد [آنها] تا چه اندازه می توانند شبیه راست افراطی باشند». از این رو می توان در پاسخ به سئوال «جوکر کیست؟» چنین نوشت: جوکر تمثالِ شرورِ افراط گرایی ست.





[1] ردِ پای فیلم هایی مثل خیابان های پائین شهر، سِرپیکو، پرواز بر فرازِ آشیانهٔ فاخته، بعد از ظهر سگی و صد البته پرتقال کوکی، که سرآمدهای سینمای دههٔ ۱۹۷۰ آمریکا هستند، در جوکر می درخشد.  
[2] Mass Shooting
[3]  It’s Morning Again in America
[4]  سال رؤیاهای خطرناک/ اسلاوی ژیژک/ ترجمهٔ صالح نجفی و رحمان بوذری/ صفحهٔ ۸۲
[5]  همان منبع / صفحهٔ ۹۳