‏نمایش پست‌ها با برچسب دادخواستی برای غرامت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دادخواستی برای غرامت. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۶

ما وارثانِ مرده ریگِ گرانمان


سومین فصلِ گزارشِ «دادخواستی برای غرامت»

تاناهاسی کوتز
ترجمه فرهاد مرادی

[آنچه در پی می آید ترجمه فصلِ سوم از گزارشِ «دادخواستی برای غرامت»[1] است. فصل های اول و دوم این گزارش تحت عنوان «آن اسب تنها دارایی غصب شده ام نبود!» و «حصر: آلامِ سیاه گتو» ترجمه شده اند. متن کامل این دو فصل را می توانید به ترتیب از اینجا و اینجا بخوانید.]

دست خط «بلیندا رویال»
در 1783 برده ای آزاد شده، به نام «بلیندا رویال»، دادخواستی نوشت خطاب به حکومتِ ماساچوست – آن زن غرامت می خواست. بلیندا متولد غنا بود. در دوران کودکی ربوده شد. آدم هایی او را به عنوان برده فروختند. در کشتی حمل برده ها رنج سفری طولانی از ساحل ارغربی آفریقا تا هند غربی را تحمل کرد. تا پنجاه سال بعد از آن تاریخ هم غلام «آیزاک رویال» و پسر وی بود. رویالِ پسر – که یک بریتانیاییِ سلطنت طلب به حساب می آمد – همزمان با پیروزی انقلابِ آمریکا از این کشور گریخت. بلیندا، که حالا پس از نیم قرن بردگی آزاد شده بود، از مجلس تازه تأسیس ماساچوست تقاضایی داشت:


«گذر عمر بر چهره این عریضه نویس شیار انداخته و سال ها ظلم و ستم قامت وی را خمیده کرده است؛ در حالی که او را، با توسل به قانون زمین، از لقمه ای کوچک از ثروتی هنگفت محروم کرده اند؛ ثروتی که با سختکوشی وی انباشت و با بردگی وی تکمیل شده است. این زن به پای شما عالیجنابان می افتد اگر – برای اجر پارسایی، برای اعاده [حیثیت] از سختکوشیِ صادقانه و به مصداق بنی آدم اعضای یکدیگرند – در براندازیِ برده داری متفق القول باشید. این زن تقاضا دارد تا از محل دارایی های کُلنل رویال مبلغی به عنوان مستمری به وی تعلق گیرد. مبلغی که می تواند این زن، و دختر علیلِ وی را، در بدترین برهه زندگی رو به زوال شان از شوربختی و نکبت رها سازد».


از محل دارایی های «آیزاک رویال» مبلغی به قدر 15 پوند و 12 شیلینگ، تحت عنوان مستمریِ بازنشستگی، به بلیندا تعلق گرفت. این رویداد از نخستین تلاش های موفق در جهت ارائه دادخواست های غرامت به حساب می آمد. در آن زمان، سیاه پوست های آمریکا برده داری را برای بیش از 150 سال تاب آورده بودند و فکر پرداختِ غرامت به آنها دستِ کم ایده ای غیر عادی تلقی نمی شد – ولو آنکه در آن زمان بر سر چنین موضوعی اجماعی ملی وجود نداشت.«به عنوان جامعه ای متمدن مسئولیت تعدی به مردمانی که هیچگاه به ما آسیبی نرسانده اند با ماست». این جمله های «جان وولمن» - تاجر، روزنامه نگار آمریکایی و از اعضای جنبش دینی کوئیکرها – است که در 1769 چنین نوشت:«بنابراین به نظر می آید سیاه پوست ها از ما چیزی طلب داشته باشند».


«از اینکه مالکِ انسان بوده ام عمیقاً شرمسار و پشیمانم»


بر پایه مستند سازی هایِ مورخی به نام «روی فینکِن باین»، همزمان با تأسیس کشور آمریکا، پرداختِ غرامت به سیاه پوست ها فکری فعال بود که بارها نیز به اجرا در آمد. در آن مقطع زمانی اعضای جنبش کوئیکر به نیویورک، نیوانگلند و بالتیمور می رفتند تا عضویت در این جنبش را مشروط  به جبران خسارت از برده های سابق کنند. در سال 1782، یکی از اعضای این جنبش مذهبی به نام «رابرت پلازِنت» 78 نفر از برده هایش را آزاد کرد، و به منظور جبران خسارت، 350 هکتار زمین به آنها داد. وی بعدها در املاک این سیاه پوست ها مدرسه ای ساخت و اسباب و ابزار آموزشی مورد نیازشان را نیز فراهم آورد. رابرت پلازِنت در اینباره چنین نوشت:«اجرای عدالت به نفع آفریقایی های زخم خورده، پیشکش قابل قبولی برای اوست – [خداوندی] که "فرمانروای  قلمروی انسان هاست[2]"».


«ادوارد کولز» - شاگردِ «توماس جفرسون» و فردی که خانواده اش برده داری را برای وی به ارث گذاشته بود – بسیاری از برده هایش را به شمال برد و قطعه زمینی در ایلینوی به آنها اهدا کرد. «جان راندولف» - یکی از عموزاده های جفرسون – وصیت کرد تا تمام برده هایش را آزاد کنند و به هر یک از برده های آزاد شده ی بالای چهل سال، 10 هکتار زمین اعطا شود. «من آزادی برده هایم را به آنها اعطا می کنم». راندولف چنین نوشت:«از اینکه مالکِ انسان بوده ام عمیقاً شرمسار و پشیمانم».


در قرن بیستم، مسئله پرداخت غرامت به سیاه پوست ها بازیگرهای زیادی داشت: از «والتر. آر. وان» - کهنه سرباز جبهه جنوب در جنگ داخلی که اعتقاد داشت پرداخت غرامت به سیاه پوست ها وسیله ای می شود برای تحریک [مجدد] ایالت های جنوبی – تا فعال های سیاه پوستِ «کَلی هاوس» و از رهبرهای سیاه پوستِ ملی گرا مثل «آدلی مور» تا «جیمز فورمن» که از جمله فعال های حقوق مدنی به حساب می آمد. با این حال در سال 1987 کل جنبشِ غرامت زیر چتر سازمان «ائتلاف ملی سیاه پوست ها برای غرامت در آمریکا» تجمیع شد. در 1993، «انجمن ملی پیشرفت رنگین پوست ها» از مطالبه غرامت حمایت کرد. یکی از پروفسورهای مدرسه حقوق دانشگاه هاروارد به نام «چارلز. جی. اولگوتیری» نیز مسئولیت پی گیری پرونده مربوط به غرامت در دادگاه را بر عهده گرفت. 


با وجود دگرگونی در فکر مردم و دفاع آنها از مطالبه غرامت، اما در عمل پاسخ کشور همان است که پیش از این بود. «آنها برای کار کردن آموزش می بینند». این عبارت ها به سال 1891 در سرمقاله «شیکاگو تریبون» نوشته شد:«آنها تمدن مسیحی را می آموزند و همچنین یاد می گیرند تا به جای یأجوجات آفریقایی به زبان فاخر انگلیسی سخن بگویند. این غرامت منصفانه ای است که به برده های سابق پرداخت می شود».


چنین حرفی خطاست. سیاه پوست ها، در طی 250 سال بردگی، به حال خودشان رها نشده بودند. آنها ترور می شدند. [پس از لغو برده داری نیز] در ایالت های جنوبی، مرحله دوم برده داری حکمرانی می کرد. در ایالت های شمالی نیز، مجلس های قانونگذاری، شهردارها، انجمن های مدنی، بانک ها و شهروندها بر سر چارمیخه کردن سیاه پوست ها در گتو، که مکان هایی متراکم، گران و به لحاظ آموزشی بی کیفیت بودند، با یکدیگر توافق نظر داشتند. کسب و کارها علیه سیاه پوست ها تبعیض قائل می شدند. آنها بدترین شغل ها و پائین ترین دستمزدها را به سیاه پوست ها می دادند. پلیس در خیابان علیه آنها دست به خشونت و وحشیگری می زد. هدف قرار دادن جان سیاه پوست ها، بدن ها و دارایی آنها به شکلی گسترده در جامعه وجود دارد. در حال حاضر ما نیم قدم از قرن های هرج و مرج فاصله گرفته ایم؛ قرن هایی که امیدواریم «هرگز تکرار نشود». با این حال ما همچنان زیان می بینیم.ما بدهکاریم و همچنان داریم تاوان بدهی های گذشته را می پردازیم. تبعات ناشی از بدهکار بودن مان نیز هنوز در حول زندگی های مان پرسه می زند.


لایحه کانرز: راه حل های ممکن


تابلوی «امانوئل لووتز»
امروزه مطالبه غرامت با سئوال هایی در ظاهر بی جواب روبروست: این غرامت ها می بایست به چه کسانی پرداخت شود؟ مبلغ پرداختی چقدر است؟ و یا این غرامت را چه کسانی می بایست بپردازند؟ با این حال حتی اگر تحقق مطالبه غرامت – در مقام مطالبه ای قابل اجرا و نه فقط مطالبه ای اخلاقی از منظر عدالت – با انسدادهایی واقعی مواجه باشد، دیر زمانی است که راه حلی نیز وجود دارد. در طی بیست و پنج سال گذشته، «جان کانرز» - نماینده منطقه دیتروید در کنگره – در هر یک از نشست های کنگره لایحه ای را طرح می کند - لایحه ای که به مطالعه کنگره درباره برده داری و آثار ماندگار این پدیده مربوط می شود، همچنان که شامل توصیه هایی به منظور «جبران [های] مناسب» نیز هست. [در واقع] لایحه کانرز – که در حال حاضر با عنوان «اِچ.آر 40» نیز خطاب می شود – برای بر طرف کردن شبهات مربوط به چگونگی اجرای مطالبه غرامت راه حل هایی دارد. [در چنین شرایطی] می بایست حامی این لایحه باشیم، به منظور غنای هر چه بیشتر آن سئوال هایی [تازه] طرح کنیم و راه حل های ممکن را مورد بررسی قرار دهیم. با این حال چنین تلاشی از جانب ما صورت نمی گیرد.


«علت این لایحه به خاطر ادعای سیاه پوست هاست». اینها را «اِنکاچی تایفا» درباره لایحه کانرز می گوید:«کسانی که درباره غرامت صحبت می کنند آدم هایی هستند تحت تأثیر ایده های جنون آمیز چپ. با این حال ما در حال مطالعه کردن بر روی مسئله غرامت هستیم. به قول جان کانرز، ما بر روی هر چیزی، مثل آب و هوا، مطالعه می کنیم. [اگر بنا باشد با هر موضوعی همانطوری رفتار کرد که موافق های مطالبه غرامت رفتار می کنند] ما نمی بایست هیچ موضوعی را مورد مطالعه قرار دهیم. [خیال تان را راحت کنم] این لایحه حتی مجاز به پرداخت یک تک سنتی قرمز رنگ هم نیست».


لایحه «اچ.آر.40»، چه در دوران دموکرات ها و چه در دوران جمهوری خواه ها، هرگز به منظور یافتن راه حلی برای نگرانی های [واقعی] ما در ارتباط با موانع عملی شدن مطالبه غرامت در صحن علنی طرح نشد، بلکه بیش از هر چیز دغدغه ای بود با سویه های [تئوریکِ] اگزیستانسیال. بر فرض که نتیجه بگیریم وضعیت های حاکم بر گتوهای آمریکا چندان وضعیت های دشواری نیستند، بلکه در عوض دقیقاً همان چیزی هستند که می بایست از یک اجتماع در آمریکایِ مستقل انتظار داشت، بنابراین چه ویژگی خاصی در «قدیمی ترین دموکراسی جهان» وجود دارد؟


هیچکس نمی تواند [به بهانه] ترک عادت های پیشین به سئوال های تاریخی نیز بدرود بگوید. دیر زمانی است که واپسین برده دار مرده است. مدت هاست آخرین سرباز انقلاب آمریکا نیز، که زمستان «دره فورج» را تاب آورد، دیگر زنده نیست. ادعای سرافرازی آن کهنه سرباز و در عین حال غیر خودی دانستن برده دار رویکردی دوگانه نسبت به وطن پرستی به حساب می آید. بقای یک ملت با نسل های آن معنا می یابد. وقتی «جرج واشینگتن» موفق شد تا از «رودخانه دلِور» عبور کند[3]، هیچ یک از ما در آنجا حضور نداشتیم، اما تابلوی «امانوئل لووتز» از آن واقعه برای مان معنا دار است. زمانی که «وودرو ویلسون» - بیست و هشتمین رئیس جمهور آمریکا – پای این کشور را به جنگ جهانی اول باز کرد هیچ کدام مان زنده نبودیم، ولی همچنان داریم مستمری های بازنشستگی [سربازها و دست اندرکارهای] آن دوره را می پردازیم. اگرنبوغ «توماس جفرسون» اهمیت دارد، سوءاستفاده وی از بدن «سالی هِمینگز»[4] نیز مهم است. اگر عبور جرج واشینگتن از روخانه دلِور اهمیت دارد، می بایست ستم های وی به «اونی جاج»[5] نیز مورد توجه قرار بگیرد.

در 1909، «ویلیام هاوارد تفت» - بیست و هفتمین رئیس جمهور آمریکا – رو به سوی اهالی کشور کرد و گفت سفید پوست های «باهوش» اهل جنوب آماده اند تا سیاه پوست ها را به عنوان «اعضایی مفید برای جامعه» به رسمیت بشناسند. یک هفته پس از صحبت های تفت، مردی سیاه پوست به نام «ژوزف گوردِن» را در بیرون شهر گرین وودِ ایالت «می سی سی پی» به دار کشیدند. نقطه اوج دوران به دار کشیده شدن سیاه پوست ها توسط سفیدها به سر آمده، ولی خاطره های مربوط به غارت جانِ سیاه پوست ها هنوز در دل تأثیرهای ماندگار آن پدیده زنده است. در واقع باوری غریب و نیرومند در آمریکا وجود دارد مبنی بر اینکه اگر مهاجمی سیاه پوستی را ده بار چاقو بزند، به محض کنار گذاشتن چاقو هم خون ریزی بند می آید و هم شفا پیدا کردن سیاه پوست آغاز می شود. ما باور داریم که تسلط سفید پوست ها بر ما واقعیتِ گذشته ای ساکن و بی روح بوده است؛ بدهی سفید پوست ها تنها زمانی [بدون باز پرداخت غرامت] ناپدید می شود که ما به دور و اطراف مان بی توجه باشیم.



[1]  این مقاله ترجمه ای است از «The Case for Reparations» که در ژوئن 2014 در مجله آتلانتیک منتشر شد.
[2]  کتاب مقدس – دانیال 4:17 – م
[3] عبور ارتش انقلابی آمریکا به فرماندهی «جرج واشینگتن» از رودخانه دلور در 25 و 26 دسامبر 1776 که از آن به عنوان نخستین حمله غافلگیرکننده انقلابی های آمریکا علیه سربازهای مزدورِ آلمانیِ ارتش بریتانیا یاد می شود. «ایمانوئل لووتز» - نقاش آلمانی – آمریکایی – این واقعه را به تصویر کشیده است – م
[4] «سالی هِمینگز» (Sally Hemings) برده مؤنت «توماس جفرسون» که با وی رابطه جنسی داشت و مورخ هایی بر این باورند که جفرسون پدر هر شش فرزند اوست – م
[5] «اونی جاج» (Oney Judge) برده مؤنثی که تا سال 1789 در مزارع جرج واشینگتن کار می کرد و از آن تاریخ به بعد نیز برده شخصی «مارتا واشینگتن» - همسر واشینگتن –  شد. جاج در1789 به هوای آزادی گریخت – م 

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۶

«حصر»: آلام سیاهِ گتو



دومین فصلِ گزارشِ «دادخواستی برای غرامت»

تاناهاسی کوتز
ترجمه فرهاد مرادی

فصل نخست این گزارش داستان رنج های «کلاید راس» را روایت می کند – سیاه پوستی متولد سال 1923 که در خانواده ای کشاورز و ساکن ایالت «می می سی پی» رشد کرد. در ابتدای دهه 1930 اموال خانواده راس به بهانه بدهی مالیاتی توسط دولت محلی غصب شد. این غصب آنها را به خاک سیاه نشاند. فقر، و عدم امکانات مناسب آموزشی برای سیاه پوست ها، بانی محرومیت کلاید از آموزشی مناسب شد. کلاید، با شروع دوران جوانی، به ارتش ایالات متحد پیوست. او در جنگ جهانی دوم جنگید. بعد از جنگ بار دیگر به «می سی سی پی» بازگشت. بازگشت او مملو از حرمان بود. برای همین با شروع موج دوم «هجرت بزرگ» در 1947، به شش میلیون مهاجر سیاه پوستی ملحق شد که برای همیشه جنوبِ نژاد پرست را به مقصد ایالت های شمالیِ آمریکا ترک کردند. کلاید راس خودش را به شیکاگو رساند. در آنجا خانواده ای تشکیل داد و برای خرید خانه اقدام کرد. او و همسرش خانه ای در شمال لایندِیل خریدند – محله ای واقع در غرب شیکاگو. با این حال دلالی که خانه را به آنها فروخته بود تا جای ممکن آنها را تیغ زد. کلاید راس در 1968 به عضویت گروهی در آمد که اعضای آن را افرادی تشکیل می دادند، که مثل کلاید، توسط دلال های املاک چاپیده شده بودند. آنها به دادگاه رفتند و علیه دلال ها دادخواستی تهیه کردند – دادخواستی برای غرامت. فصل اول این گزارش تحت عنوان «آن اسب تنها دارایی غصب شده ام نبود!» ترجمه شده است. متن کامل فصل نخست را می توانید از اینجا بخوانید. آنچه در پی می آید ترجمه فصل دوم این گزارش[1] است.

    

غالب آمارهایِ مربوط به شاخص های اجتماعی نشان دهنده وضعیت وخیم شمال لایندِیل است. در دهه 1930 جمعیت این منطقه 112000 نفر بود. امروز 36000 نفر جمعیت دارد. در حال حاضر خوش خیالی ها درباره آمیزش نژادی در این منطقه از بین رفته اند. 92 درصد ساکنین این منطقه را سیاه پوست ها تشکیل می دهند. نرخِ آدمکشی این منطقه را از هر 100000 نفر 45 نفر اعلام کرده اند – یعنی سه برابر نرخِ قتل در کل شیکاگو. از هر 1000 نوزادی که در این منطقه متولد می شود، 14 تای آنها می ­میرند – یعنی دو برابر بیشتر از نرخ مرگ و میر نوزادها در کل ایالات متحد. سی و پنج درصد ساکنین شمال لایندِیل زیر خط فقر زندگی می کنند – یعنی دو برابر افرادی که در کل شیکاگو زیر خط فقراند. زندگی چهل و پنج درصد خانواده های این محله به بُن های غذا وابسته است – یعنی سه برابر بیشتر از کل جمعیتی که درشهر شیکاگو از بُن های غذا استفاده می کنند. وقتی در سال 1987 شرکت «سیرز - روباک» از این منطقه رفت، 1800 شغل را نیز با خودش برد. آینده بچه های منطقه شمال لایندِیل جلوی چشم آنهاست: بازداشتگاه نوجوانان درست دیوار به دیوار محله قرار دارد. 


شمال لایندِیل پُرتره دقیقی از آلام سیاه پوست های شیکاگو است. آلامی که انگار می گویند سیاه پوست ها و سفید پوست های شیکاگو ساکن یک شهر نیستند. متوسط سرانه درآمد محله های سفیدپوست نشین سه برابر محله های سیاه پوست هاست. «رابرت. جی . سمپسون» - جامعه شناس فارغ التحصیل از دانشگاه هاروارد – کتابی دارد تحت عنوان «شهر عظیم آمریکا». سمپسون، با بررسی آمار زندانی های شیکاگو در این کتاب، نشان می دهد که تنها در یکی از محله های سیاه پوست نشین شیکاگو – یعنی محله «گارفیلد پارک غربی» - نرخ زندانی ها چهل برابر بیشتر از محله سفیدپوست نشینِ «کیلیرینگ» است:«چنین آماری حتی در مقیاس محلی نیز متغیری حیرت آور است. این تبعیض از جنس تبعیض نژادی است، نه لزوماً تبعیضی بر مبنای پایگاه اجتماعی».


به عبارت دیگر، فقر تنها مشکل محلات سیاه پوست های فقیرِ شیکاگو – که با شاخص هایی مثل بیکاری و خانواده های تک سرپرست توصیف می شوند – نیست. این محله ها «جداسازی شده اند». سمپسون اعتقاد دارد این وضعیت «تنها به درآمد پائین و موقعیت به لحاظِ اقتصادی فرودست ساکنین محله ها بر نمی گردد». وی همچنین می نویسد:«شیکاگو تنها شهری نیست که محله های آن از چنین الگویی تبعیت می کند».


حصرِ سیاه پوست ها


اوضاع زندگی سیاه پوست های آمریکا به طور قطع بهتر از پنجاه سال قبل است. احساس حقارت ناشی از علایم «مختص سفید پوست ها» از بین رفته اند. نرخ فقر در میان سیاه پوست ها کاهش داشته است. نرخ باردار شدن نوجوان های سیاه پوست پائین آمده و شکاف بزرگی که پیش از این بین نرخ بارداری سیاه پوست های نوجوان و سفید پوست های نوجوان وجود داشت به شکل قابل ملاحظه ای پُر شده است. با این حال پایه های مسیر بهبود شرایط زندگی سیاه پوست ها لرزان است و گسل های زیادی در اینجا و آنجا به چشم می آید. سطح در آمد خانواده های سیاه پوست و سفید پوست تقریباً همان قدر با هم فاصله دارد که در دهه 1970 فاصله داشت. مطالعات «پاتریک شارکی» - جامعه شناسِ فارغ التحصیل از دانشگاه نیویورک – بر روی کودکان متولد شده بین سال های 1955 تا 1970 در آمریکا نشان می دهد که 4 درصد کودکان سفید پوست و 62 درصد از کودکان سیاه پوست در محله های فقیر نشین بزرگ شده اند. همین مطالعه بر روی نسل بعدی کودکان آمریکایی نشان می دهد که اعدادِ قبلی تقریباً تغییری نداشته اند. در عین حال کودکان سفید پوستی که در محله های اعیان نشین به دنیا آمده اند باقی عمرشان را نیز در همان محله ها می گذرانند ولی کودکان سیاه پوست متولدِ این محله ها نه.


جای تعجب ندارد. صرف نظر از سطح در آمدها، خانواده های سفید پوست از خانواده های سیاه پوست ثروتمندتراند. «مرکز تحقیقات پیو» تخمین می زند که ثروت خانواده های سفید پوست بیست برابر بیشتر از ثروت خانواده های سیاه پوست است. در عین حال این مرکز تحقیقاتی می گوید پانزده درصد خانواده های سفید پوست یا برابر با میزان دارایی های شان بدهکارند و یا بیش از آن؛ رقمی که برابر با یک سوم خانواده های سیاه پوستی است که در این شرایط قرار دارند. تبعات این وضعیت واضح است. موقع نزول بلاهای مالی – مثل درمان های اورژانسی، طلاق و یا از دست دادن شغل – سقوط این دست خانواده ها حتمی است.

از سوی دیگر تنها خانواده های سیاه پوست نمی توانند آنطور که می خواهند ثروت شان را خرج کنند. همه این خانواده ها گزینه های محدودی برای انتخاب محل اقامت شان در اختیار دارند. خانواده های سیاه پوستی که سطح در آمدشان از سطح درآمد طبقه متوسط بالاتر باشد، لزوماً ساکن محله هایی نیستند که اهالی اش را طبقه متوسط به بالا تشکیل می دهد. بررسی های پاتریک شارکی نشان می دهد خانواده های سیاه پوستی که سالانه درآمدی صد هزار دلاری دارند در محله هایی زندگی می کنند که سطح در آمد اهالی آنجا سی هزار دلار در سال است. وی در توضیح این موضوع چنین می نویسد:«سیاه پوست ها و سفیدپوست ها در محله هایی متفاوت زندگی می کنند که این امر مقایسه عواقب اقتصادی برای کودکان سفیدپوست و سیاه پوست را غیرممکن می سازد». پیامدهای این امر موحش است. مسیر زندگی سیاه پوست های فقیر، به شکلی قاعده مند، در مرزهایِ گتو محصور است. آنها نیز که توانسته اند این حصر را بشکنند، می بایست دل نگران باشند تا مبادا فرزندها و نوه های شان به گتو بازگردند. حتی شواهد ظاهری هم تغییری نکرده اند. مؤسسه چیرلیِ منهتن در سال 2012 به نکته ای قابل تأمل اشاره کرد: با اینکه قانون تفکیک نژادی از دهه 1960 لغو شده است ولی آمریکایی های آفریقایی تبار هنوز منزوی ترین نژاد در آمریکا به حساب می آیند.


تفکیک نژادی –  یا به یک معنا انزوایی ناشی از جراحت و غارت – با انباشتِ معایب همراه است. یک آمریکای فارغ از تفکیک نژادی توان مشاهده کردن گسترش فقر و تأثیرات آن در سرتاسر کشور را دارد، بی آنکه تعصب مشخصی بر رنگ یا نژاد داشته باشد. در عوضِ این طرز تلقی اما، انباشت فقر با انباشت تبعیض های نژادی جفت هم نشسته اند و نتیجه این همنشینی تاکنون چیزی جز ویرانی و تاراج نبوده است.


میراثِ ظلم


از جمله مشغله های فکری جامعه آمریکایی های آفریقایی تبار یکی هم این است که خیال می کنند انزوای آنها از آسیب های فرهنگی اجتماع شان ناشی می شود. سال 2011 «مایکل نوتر» - شهردارِ سیاه پوست فیلادلفیا – به خاطر رفتار خشن مردهای سیاه پوست، خانواده های آنها را سرزنش کرد.«آدم هایی بچه پس می اندازند ولی مسئولیتی در قبال تربیت کردن شان نمی پذیرند. [حواس تان باشد] در نهایت ما با بچه های شما سر و کله می زنیم». نوتر، بعد از به زبان آوردن این جمله ها، همان بچه های بی پدر را خطاب قرار داد و چنین گفت:«شلوارتان را بالا بکشید و یک دانه کمربند برای خودتان بخرید، چون کسی دلش نمی خواهد لباس زیر یا چاکِ کون تان را تماشا کند».


این مشغله فکری قدمتی به درازای فعالیت سیاسی سیاه پوست ها دارد. با این وجود چنین رویکردی خطاست. این نوع نژاد پرستی تند و تیز را نمی توان با مطیع کردن و آبرومند جلوه دادن قربانی هایش از پا در آورد. ذات نژادپرستی در آمریکا بر بی احترامی استوار است. با وجود ضعف سیاه پوست های ظالمی از قماش «مایکل نوتر» ما فقط می توانیم وارثانِ ظلم را تماشا کنیم. دادخواست «کلاید راس» و متحدان وی نیز همین میراث را هدف قرار داده بود. ریشه های آن دادخواست در تاریخِ بلند تفکیک نژادیِ شیکاگو – که توانسته بود دو نوع بازار مسکن بسازد – ریشه داشت: یکی بازاری قانونی که توسط حکومت پشتیبانی می شد و سفیدپوست ها از آن منتفع می شدند و یکی هم بازاری غیرقانونی که یک مشت دلالِ دزد از آن پاسداری می کردند تا سیاه پوست ها را بچاپند. بررسی دادخواست گروهِ کلاید و متحدهای وی تا 1976 طول کشید – یعنی زمانی که هیئت منصفه علیه آنها رأی داد. ضمانت برابر بودن در مقابل قانون به سختی رخ می داد؛ غرامت که دیگر امری محال بود. اگر شک و شبهه ای هم در ارتباط با مشرب هیئت منصفه وجود داشت، این شک موقع قرائت حکم توسط مباشر بر طرف شد.


در حال حاضر نیز به نظر می رسد که دادگاه عالی ایالات متحد آمریکا همان حال و احوال را داشته باشد. در طی دو دهه گذشته ما شاهد عقب نشینی از قوانین مترقی دهه 1960 هستیم. لیبرال ها در وضعیتی تدافعی قرار گرفته اند. در جریان رقابت های انتخاباتیِ سال 2008 از «باراک اوباما» پرسیده شد آیا دخترهایش می بایست از امتیازهای مربوط به «اقدامات مثبت»[2] بهرمند شوند؟ پاسخ وی به این سئوال منفی بود. قیاس یک خانواده متوسط سفیدپوستِ آمریکایی با استثنایی شبیه به خانواده اوباما قیاسی مع الفارق است. سیر صعودی میشل و باراک اوباما مدیون سرسختی دو چندان آنهاست. به همین خاطر نیز مالیا و ساشا اوبا می توانند از امتیازهایی برخوردار باشند که رؤیای کودکان سفید پوست خانواده های متوسط آمریکاست. در حقیقت دخترهای باراک اوباما را می بایست با جینا و باربارا بوش مقایسه کرد – کسانی که محصول  چندین نسل از آدم های ممتازند و نه تنها یک نسل از آنها. در هر صورت آنچه فرزندهای خانواده اوباما به دست آورده اند ناشی از پشتکار منحصر به فرد والدین آنهاست، نه تابعی از فرصت های برابر اجتماعی.

[ادامه دارد...]   


[1]  این مقاله ترجمه ای است از «The Case for Reparations» که در ژوئن 2014 در مجله آتلانتیک منتشر شد.
[2]  سیاستی که بر پایه آن امتیازهایی در اختیار گروه های تحت ستم قرار می گیرد – مترجم.