‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۷

پورنوگرافیِ مردمِ ممتاز


مروری بر فیلمِ «چشم هایِ بازِ بسته»

تیم کِرایدِر
ترجمه فرهاد مرادی

[استنلی کوبریک آخرین فیلم اش را در 1998 ساخت. در ماهِ مارس 1999، یعنی سه ماه پیش از اکرانِ فیلم در جولایِ همان سال، درگذشت. جنجال هایِ واپسین اثرش را ندید. هالیوود، رسانه های جریان اصلی و چهره هایی که به فرمان آنها قلم می زدند با تمام توان به فیلم تاختند. «چشم های بازِ بسته» را مصنوعی خواندند. معتقد بودند در چارچوبِ قواعد ژانری که ادعایش را دارد نمی گنجد. نوشتند ساده لوحانه و از مُد افتاده است. کوبریک را به عدم شناخت از جامعۀ معاصر آمریکا و روابطِ اجتماعی آن متهم کردند. به همین ترتیب فیلم برندۀ هیچ کدام از جوایز جشنواره های سینماییِ آمریکا نشد. گردانندگان اسکار حتی فیلم را شایسته نامزدی در هیچ زمینه ای ندانستند. دم و دستگاه هالیوود برای دهن کجی کردن به کوبریک و اثر سترگش از چیزی کوتاهی نکرد.

با تمامی اینها نام «چشم های باز بسته» در تاریخِ سینما ماندگار شد. با گذشت بیست سال منتقدها همچنان درباره اش می نویسند. حاشیه هایش، از جمله زلزله ای که در زندگی خصوصی نیکل کیدمن و تام کروز به پا کرد، هنوز خبر می سازد. نسل های جوان فیلم را تماشا می کنند و، در شبکه های اجتماعی آنلاین، پیرامون پیام آن بحث به راه می اندازند. از چنین منظری می توان خشم لشگر مخالف های فیلم را ناشی از نقد رادیکالِ کوبریک بر طبقۀ حاکم آمریکا دانست: «چشم های باز بسته» روایتی هولناک است از بی رحمی و فسادِ اَبر سرمایه دارهای نیویورک و غفلتِ نخبه هایِ خادم شان در آستانۀ قرنِ جدید.

در میان آن حمله های کم نظیر به «چشم های بازِ بسته»، قلیلی از منتقدهای آمریکایی نیز در ستایش فیلم نوشتند. تیم کِرایدِر یکی از آنهاست. نقد مفصلی که در شمارۀ 53 مجلۀ «فصلنامه فیلم»، که توسط انتشارات دانشگاه کالیفرنیا منتشر می شود، نوشت مُداقه ای موشکافانه بر واپسین اثر استنلی کوبریک به حساب می آید. کِرایدر در آن مقاله طویل از منظری جامعه شناختی به تحلیل فیلم دست زد، به تنهایی در برابر پروپاگاندای هالیوود علیه فیلم ایستاد و قرائتی رادیکال از داستان فیلم ارائه داد. متن زیر ترجمه یک سوم ابتدایی مقالۀ اوست که به مناسبت کریسمس 2018، یعنی بیست سال پس از کریسمسی که داستان فیلم چشم های بازِ بسته در پس زمینه اش روایت شد، منتشر می شود. انتشار ترجمه متن کامل مقالۀ کِرایدِر زمان و فرصتی دیگر می طلبد که شاید به زودی به دست آید.

متن اصلی مقاله کِرایدِر را می توانید از اینجا بخوانید.]    
       
«خُب ... تو ... تو فرض کردی که باید ... درباره پول صحبت کنیم؟»
دکتر ویلیام [بیل] هارفورد

بر سر ناامید کننده خواندنِ «چشم های بازِ بسته» اتفاقِ نظری نسبی وجود داشت و شِکوه ها نیز همواره یکسان بود: این فیلم جذاب نیست. لحنِ منتقدهای سرتاسر کشور به حالِ مشتی بچه مدرسه ای می ماند که موقع تماشای فیلم چرت می زدند و سه ساعت بعدتر، در حالی که حشری و ناامید و باطل بودند، فلنگ را می بستند. آنها گِلایه می کردند کوبریک [موقع ساختِ فیلم] سالخورده بود و از سرخوردگی هایِ امروز چیزی نمی دانست. [معتقدند] تابوها و آداب و رسوم جنسیِ فیلم[1]، که از رمانِ آرتور شنیتسلر دربارۀ سال های پایانی قرن نوزدهم در وین نشأت گرفته اند، نسبت به استانداردهای سال 1999 – سال کثیف «گزارش استار»[2] – عجیب و ساده لوحانه به نظر می رسد[3]. [گویی] آخرین مرتبه ای که استنلی کوبریک،مثل سرتاسر زندگی شغلی اش، توقع های رایج از یک ژانر سینمایی را به استهزا گرفت، منتقدها تنها قادر بودند تا آنچه را در فیلم حضور نداشت ببینند[4].


در حال حاضر واکنش ها علیه فیلم به طور کلی به سرزنشِ یک پیش بینیِ غلطِ مبتنی بر کمپین تبلیغیِ فیلم مربوط می شود. با این حال همچنان یک نکته ناروشن باقی مانده است: کسانی که فیلم های قبلی کوبریک را دیده اند چرا می بایست حرف هایی تبلیغاتی را باور می کردند و توقع می داشتند تا فیلم، آنگونه که مجله «سرگرمی هفتگی»[5] نفس نفس زنان توصیفش کرد، «شهوانی ترین فیلم تاکنون موجود» باشد؟ شهوانی ترین سکانس هایی که کوبریک تا پیش از این ساخته بود لحظه پرتاب بمب در فیلم «دکتر استرنج لاو» است و سکانس خروج سفینه کوچک از دهانۀ کشتی فضاییِ بزرگ تر در فیلم «اودیسه فضایی 2001». کوبریک، در نخستین سکانس فیلم چشم های باز بسته، تمامِ این انتظارهای شهوانی از فیلم را بی هیچ مقدمه ای به تمسخر می گیرد. در سکانس آغازین فیلم نیکل کیدمن لباس از تن در می آورد، آن را به گوشه ای می اندازد و، پیش از آنکه تصویر همچون درب های کشویی شهرفرنگ ها ما را در تاریکی فرو برد، برهنه و بی اعتنا همانجا می ایستد. سپس عنوان فیلم، در مقام یک گوشمالی، به ما می گوید در حال تماشای چیزی که واقعاً به آن خیره شده ایم نیستیم. به عبارت دیگر، «چشم هایِ باز بسته» فیلمی دربارۀ رابطۀ جنسی نیست.


یگانه پورنوگرافیِ واقعی در این فیلم درنگ آن بر بی حیایی و ثروت عریانِ منهتنِ هزارۀ جدید و تأثیر ناپسندِ آن بر جامعه و روح ماست. با این همه منتقدهای کوته بین سراسرِ کشور کانون توجه شان را بر رابطۀ جنسی و روانشناسی سطحیِ هارفوردها، که زوجِ اصلی فیلم اند، متمرکز کرده اند؛ هرچند دیگر عناصر فیلم[6]  بیش از آنکه از بی کفایتی کوبریک در ساخت پورنوگرافی بگویند راوی بی بصیرتیِ نخبه های ما نسبت به محیط اجتماعی پیرامون شان هستند. «چشم های باز بسته»،برای آنها که چشم هایی باز داشته باشند، تصویرهایِ غنیِ فراوانی دارد.


«آشنایی با جامعه شناسی»


پلانی که می توان عنوان کتابِ «آشنایی با جامعه شناسی» را دید
در لحظه ای از فیلمِ چشم هایِ بازِ بسته بیل هارفورد از آپارتمانِ یک فاحشه با همسرش تماس می گیرد و از آن سوی خط به وی دروغ می گوید. این زمانی است که ما عنوانِ کتاب «آشنایی با جامعه شناسی» را نیز در جلوی صحنه می بینیم. [دیده شدن] اسم آن کتاب [در آپارتمان یک فاحشه]، که برای نشان داده شدن در فیلم عنوانی خشک دارد، خودفروشی را به عنوان پایه ای ترین بده بستانِ جامعه ما تعریف می کند. تقریباً تمام شخصیت های این فیلم، به قیمت های مختلف، خودفروشی می کنند. با این حال همین نکته کلیدِ اصلیِ فهم کل فیلم نیز هست و پیشنهاد می کند تا، بر خلاف غالب منتقدها که از منظری روانشناختی فیلم را تفسیر می کنند، از منظری جامعه شناختی به تفسیر«چشم های باز بسته» بنشینیم. 


متیشیکو کاکوتانی، در مطلبی که برای نیویورک تایمز نوشت، می گوید کوبریک «هرگز به روانشناسی کاراکترها توجه خاصی نشان نداده و کمتر از آن نیز به روابط میان زن ها و مردها پرداخته است» و در واقع «کوبریک فعالیت حرفه ای خویش را صرف نادیده گرفتن – یا طفره رفتن از – زندگی روحی مردم، رؤیاهای خصوصی و محرومیت های آنها کرده است». کاکوتانی، ناتوان از مفروض گرفتن اینکه مواردی دیگر نیز می تواند در فیلم وجود داشته باشد، همچون بسیاری دیگر از منتقدها با تکیۀ وسواس آمیز بر [نقدهای] تکنیکیِ محض آثار کوبریک را بیهوده می خواند. اشتباه وی در وهلۀ نخست این است: استنلی کوبریک زندگی درونی [و روحیاتِ] شخصیت های آثارش را به واسطه تصاویر به بوته نقد می گذارد و نه به واسطه دیالوگ نویسی. آنچنان که خودش می گوید: «سکانس هایی که مردم در موردِ خودشان صحبت می کنند به شدت کسل کننده اند»[7]. کاکوتانی همچنین این مهم را نادیده می گیرد که فیلم هایِ کوبریک صرفاً دربارۀ افراد نیستند – حتی در مواردی، مثل فیلم اودیسۀ فضایی 2001، به سختی می توان در فیلم جایگاهی برای فرد یافت. فیلم های کوبریک همواره درباره بشریت به معنای عام آن بوده اند؛ دربارۀ تاریخ تمدن و تاریخ انسان. حتی درام خانوادگی «درخشش» نیز،آنگونه که بیل بِلِیکمور در مقالۀ «خانوادۀ انسان» نشان می دهد، تنها دربارۀ یک خانواده نیست، بلکه فیلمی است درباره قتل عام سرخ پوست های آمریکا و تکرار مکررِ کشتارهای برآمده از دلِ تمدن غرب.


منتقدها گِلایه داشتند هارفوردها درخود، سبُک و کسل کننده اند. این دست واکنش ها خاطرۀ گیجیِ منتقدهایی را یادآور می شود که گمان می کردند با ذکرِ این نکته که خویِ انسانی کامپیوترِ فیلمِ اودیسۀ فضایی 2001 بیش از فضانوردهای این فیلم است زیرک به نظر می آیند. با این حال چنین نقصی، آن هم چهار سال پس از نمایش «دکتر استرنج لاو»، تنها می توانست به [ماهیت] عجزِ انسان نسبت داده شود [و نه به عدم تواناییِ فیلمساز]. انتخاب کوبریک در برگزیدنِ دو چهرۀ هالیوودیِ بی نقص، که تصاویرشان بر روی جلد مجله های شکیل چاپ می شود، به منظور ایفای نقش یک زوجِ ظاهراً جذابِ فرادست، یادآورِ انتخاب رایان اُنیلِ خوش پوش توسط کوبریک است که [در فیلم بری لیندون] نقشِ رِدموند بری – یک جاه طلبِ قرن هجدهمی – را بازی کرد. هارفوردها شاید به ویکتوریایی هایِ مجموعه رمانِ «حماسۀ فورسایت»، نوشته جان گالزوُرثی، شباهت داشته باشند، اما آرزوی پیچیده تر و یا خودآگاه تر بودن آنها گمراه کننده است. برای فهمِ یک فیلم، که توسط متفکرترین و ساعی ترین فیلمسازها ساخته شده است، می بایست فرض را بر این بگذاریم که شخصیت پردازی ها حساب شده اند – به این معنا که هدف اصلی همان [نمایش] سطحی بودن و واپس رانیِ شخصیت هاست.


در همین رابطه بیل را در [سکانسی] به خاطر بیاوریم [که روی] صندلی عقب تاکسی [نشسته است]: وی چهره ای عبوس دارد و با تصور کردن خیانتِ آلیس، و تکرار مکررِ آن در غالب تصویری سیاه و سفید در ذهنش، خودش را شکنجه می دهد[8]. یا خندۀ آلیس در خواب. وی به وضوح دارد از رؤیایِ خیانت و خفیف کردنِ همسرش لذت می برد و تنها وقتی گریان از خواب بر می خیزد می گوید «خوابی ناگوار» دیده است. انکارِ آلیس به همان اندازه بدیهی و روشن است که وقتی جک تورنسِ فیلم درخشش، درست دوازده ساعت پیش از تلاش برای قطعه قطعه کردن خانواده اش با تبر، از خواب برخاست، فریاد کشید و رؤیایِ شقه کردن اعضای خانواده اش با تبر را «مخوف ترین کابوسی که تا به حال دیده ام» توصیف کرد. به تصویر کشیدن زندگی درونی به شدت پوچِ هارفوردها می بایست به ما بگوید تا برای یافتن کانون اصلی فیلم به نقطه ای دیگر بنگریم. 
       

«مردمِ ممتاز»


نقطه ای که می بایست به آن نگریست نه خودِ هارفوردها، بلکه پیرامون آنهاست؛ مکان هایی که در آن زندگی می کنند و چیزهایی که مالکیت شان را در اختیار دارند. غالبِ مکان هایی که داستان فیلم در آن جریان دارد، حتی سکانس های مربوط به خیابان های نیویورک را، در استودیو ساخته اند. چنین چیزی به [جایگاه] هتلِ فیلم درخشش[9] شباهت دارد که به اندازۀ خودِ بازیگرها در مرکزیتِ فیلم قرار داشت. [از این قرار] حتی سکانس های خیابانیِ «چشم های بازِ بسته» - که مطبوعات ایالت نیویورک با «غیر دقیق» خواندشان از آنها انتقاد کرده اند – بیانگر خوابزدگیِ پیرامون شخصیت هاست که در کارِ پیش بینی حرکت ها و یا توضیح آنها هستند: رویارویی با ناخودآگاهِ احضار شدۀ بیل (دستۀ پسرهایِ همسال و زنِ فاحشه)، تیترهای روزنامه (خوش شانسم که زنده ام) و چراغ های نئون (اروس). هیچ چیز در پخته ترین اثر کوبریک اتفاقی نیست.


استیفن هانتر، از واشینگتن پست، می نویسد آپارتمانِ هارفوردها «می بایست هفت میلیون دلار قیمت داشته باشد». هدف وی از اشاره به این موضوع مطایبه با کوبریک است [تا به زعم خویش] گسستِ کوبریک از [وضعیت] آمریکایِ معاصر را آشکار سازد. با این همه هدفِ صحنه هایِ دقیق فیلم، یعنی آپارتمان های شیک و عمارت های مجلل، شگفت زده کردنِ ماست. کوبریک و همراه وی، فردریک رافائل، در این فیلم بر سر میزان دقیق درآمد سالانۀ پزشکی چون بیل هارفورد در نیویورک بحث کرده اند. استانداردِ زندگیِ هارفوردها پرسش های زیادی درباره میزان ثروت آنها برمی انگیزد – آیا هارفوردها زندگی شان را از درآمدِ ناچیز مطبِ خصوصی بیل تأمین می کنند یا از خدماتی زیر میزی که نمونه ای از ارائۀ آنها توسط بیل را در شب مهمانی مشاهده کردیم؟ [در واقع] دکتر هارفورد طبیبی است در خدمت آن طبقۀ اجتماعی که اعضایش توان پرداخت هزینه های منتظر نماندن در اورژانس و یا جان نسپردن در اتاق های بیمارستان را دارند – آدم هایی از جنسِ ویکتور زیلگر، که حتی نامش، وی را در زُمرۀ برنده های جهان قرار می دهد[10].


[در جایی از فیلم] بیل به شکل ناامید کننده ای تلاش می کند تا آپارتمانِ دومینوز – که عملاً فاحشه خانه است – را مکانی «دنج» خطاب کند، در عین حال که آپارتمان خودش، در مقام مقایسه با عمارتِ ویکتور، مکانی تنگ و تاریک به نظر می آید[11]. عمارتِ ویکتور – با آن سالن رقص عظیم، راه پله های مجلل، آینه ها و طلاکاری ها و حمام هایِ واقع در اتاق خواب هایش – هتل فیلم درخشش را به یاد می آورد. [از چنین منظری] حتی عمارتِ زیلگر، در قیاسِ با آن قصرِ باشکوهِ محل برگزاری عیاشیِ محرمانه، عمارتی ساده به نظر می رسد.


این واقعیت که هیچ یک از منتقدها توان تشخیص تعمدِ [کوبریک] را نداشتند تا حدودی قابل اغماض است. همۀ ما ثروت های خارق العاده و کُمدهای پر از لباس های رنگارنگ را که در فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی نشان داده می شوند نادیده می گیریم؛ درست شبیه مخاطب های سیاه پوستی که می بایست برای دهه ها اتفاق نظر بر سر حضور ظالمانه [و انحصاری] سفیدپوست ها بر پرده سینما و یا قاب تلویزیون را می پذیرفتند. با این وجود اشتباه نکنید: «چشم های بازِ بسته» فیلمی دربارۀ «محرومیت ها و رؤیاهای خصوصی» آنهایی که ویکتور با بنده نوازی «مردمانِ عادی» می خواندشان نیست؛ این فیلم دربارۀ مردمان بسیار بسیار ثروتمندی است که توسط لُرد وِندُوِر در فیلم بری لیندون و مستر اولمِن در فیلم درخشش «مردمِ ممتاز» خطاب می شدند[12]. این فیلم توخالی بودن و عدم مسئولیت پذیری اخلاقی این گروه را به ما نشان می دهد. آنها [در فیلم چشم های باز بسته]، به شکلی ناخودآگاه، کسانی که جایگاه اجتماعی شان پائین تر از ایشان بود را به همان صورتی مصرف می کردند که گویی داشتند اموال خودشان را مورد استفاده قرار می دادند و در نهایت نگرانی شان نسبت به خطاهای اجتماعی، مثل خیانت در روابط زناشویی، بیش از جنایت هایی مثل قتلِ نفس بود – درست همانگونه که مخاطب های فیلم نیز به مسئله رابطه جنسی علاقۀ بیشتری نشان می دادند تا قتلی که هستۀ اصلی «چشم های بازِ بسته» بود.


فرهنگِ والا، هنر متعالی!


شاید بیل و آلیس هارفورد جزو کسانی باشند که ما، به صورتی غیرانتقادی، خیال می کنیم آدم هایی خوب اند. آنها جذاب اند، تحصیلات عالیه دارند و در نهایت زوجی هستند که تولیدات فاخر هنری جمع آوری می کنند و به آثار دمیتری شوستاکوویچ گوش می دهند. با این حال چنین ویژگی هایی برای دوست داشتن و یا همدردی کردن با آنها کافی نیست[13]. امر شیطانی در میان نخبه ها نه به صورت ستمگریِ از رویِ تعمد بلکه به صورت جهلِ مشروع و انفعال از سر عدم بصیرت حضور دارد. [از این منظر] کوبریک همواره بر این نکته تأکید داشته است که فرهنگ والا و یا فضل و دانش با نیکی و یا عمقِ شخصیتِ افراد ارتباطی ندارد. هیولاهایِ شرورِ آثار او کسانی هستند که اصول زیبایی شناسی را نیز می شناسند.


در فیلم چشم های بازِ بسته، کارکردِ هنر چیزی نیست مگر نمایشی از روی تعمد برای نشان دادنِ شکوهِ ثروت. نقاشی هایی که دیوارهایِ [آپارتمان] هارفوردها را از زمین تا سقف پوشانده اند[14] – و تقریباً یا ترسیم نقشِ گل هاست یا غذا – وظیفۀ اصلی هنر در محیط پیرامون هارفوردها را آشکارا تابعی از [اصول] تزئینات داخلی ساخته است – [به عبارت دیگر] هنر در مقامِ کالایی قابل مصرف. به احتمال زیاد غالب آن نقاشی ها از گالریِ مُرده و از یاد رفتۀ آلیس می آید؛ نقاشی هایی که مثل هر کالای دیگری توسط دلال ها کنترل می شوند.


[با وجود این] هارفوردها تنها هنر دوست هایِ فیلم نیستند. آپارتمانِ لو ناتانسون، بیمارِ[از دست رفتۀ] بیل، حتی با اشیایِ هنری گرانقیمت تری تزئین شده و اتاق خوابش، شبیه به راهروی بیرونِ آپارتمانِ هارفوردها، با کاغذ دیواریِ مجللی پوشانده شده است. [از سوی دیگر] ویکتور زیلگر کلکسیونی معروف دارد از عتیقه های چینی که در قاب های شیشه ای قرار گرفته اند، مجسمه ای از پسوخه و کوپیدو در راه پله اش و، گویا، موزه ای از مجسمه های برنزیِ دورۀ رنسانس در طبقه فوقانیِ عمارتش. در عمارت مجلل محلِ عیاشی مخفیانه نیز پرده های نقاشی شده و پرتره های رنگ روغنِ بزرگان را آویخته اند و داخل عمارت را با ترکیبی از سبک های مجللِ قرون وسطی، موریش، مکتب ونیز و دورۀ لویی چهاردهم تزئین کرده اند. خانه های این گروه از مردمان [ممتاز]، درست شبیه به عمارت درب و داغانِ کِلِر کوئلتیِ بچه باز در لولیتا، با غارت گنجینه هایِ جهان پر شده است.


امپراطوریِ جدید


اسلوبِ مربوط به زیبایی های فیلم، مکان های عتیقه و کهنۀ آن، رقصِ والس آغازینش و مجموعه شخصیت های اروپایی حاضر در «چشم های باز بسته» جملگی تمایزمیان منهتن هزارۀ جدید و سال های پایانی قرن نوزدهمِ وین را از بین برده اند – به عبارتی یکی دیگر از فرهنگ های والا، ولی فاسد و منحط، دارد بر لبۀ پرتگاه می رقصد. [در حقیقت] زیر بخار شامپاین های مهمانی ویکتور، دهۀ 1990 با دهۀ 1890 در هم می آمیزد؛ درست به همان سیاقی که در فیلم درخشش دهۀ 1970 تنها در عرض یک نیمروز به ملاقات دهۀ 1920 می رود و با آن یکی می شود. در هر صورت این مقایسه تنها به پایتخت های اروپاییِ دورۀ طلایی[15] محدود نمی ماند بلکه مجموعه ای از ارجاع های مختلف، که به طور ضمنی آمریکا را در ادامۀ امپراطوری های اعصار دیگر قرار می دهد، تا رُم باستان پیش می رود.


[در همان شبِ مهمانیِ ویکتور] سَندور شاووُست، مردی مجارستانی که قصد از راه به در کردنِ آلیس را دارد، از وی می پرسد که آیا تا به حال «هنرِ عشق ورزیدن»، نوشتۀ آوید را، خوانده است؟ [در حقیقت] این ارجاعِ شاووُست مملؤ از مفهومی مُحیل و شیطنت آمیز است. «هنر عشق ورزیدن»، در میان نخبه های دورانِ حکمرانی آگوستوس در رُم، کتاب راهنمایی به حساب می آمد به منظور یادگیری آدابِ خیانت کردن. این کتاب پر است از اندرزهایی در بابِ رشوه دادن به خدمتکارها، خریدن هدایا [برای معشوقۀ متأهل] و دوری جستن از زنان پول پرست[16]. از سویِ دیگر این واقعیت که آوید از مرکز امپراطوری رُم تبعید شده بود پیوندی میان او و مهاجرِ مجارستانی برقرار می سازد. مهارتِ شاووُست در رقص والس و پیشنهاد وی مبنی بر نشان دادنِ کلکسیون مجسمه های ویکتور به آلیس نمونه های دیگری از حمایت امپریالیستی از هنر والا – یعنی از شعرِ لاتینِ رُم تا سالن های بالۀ امپراطوری اتریش – هنگری و هنر دگرگون شوندۀ عصر رنسانس – است و [فیلم] تمامی اینها را به یکباره در نیویورک به نمایش می گذارد. 

در همان حال که آلیس دارد خودش را از ژستِ اغواگرِ شاووُست خلاص می کند، [کسانی] همسرش را برای حضور در یک ملاقات محرمانۀ نه چندان آبرومند فرا می خوانند – جایی که کوبریک دروغ های پنهان در پشت آن نمای خارجی را به ما نشان می دهد: مرگ و استثمارِ عریان. در پسِ مهمانی زیلگر، در آن حمام واقع در طبقۀ فوقانی عمارت، بیل هارفورد همان چیزی را پیدا می کند که جک تورنس نیز در حمام اتاق شمارۀ 237 هتلِ فیلمِ درخشش یافت: تن برهنۀ یک زن. با ورود بیل به طبقۀ بالای عمارت بازتاب موسیقیِ پر زرق و برق رقص به گوش می رسد و ما دختری برهنه را می بینیم به نامِ مَندی که به خاطر مصرف موارد مخدر گیج و بی حس پهن زمین شده است. در همان حال ویکتور نیز شلوارش را با عجله می پوشد و می گوید مَندی به خاطر استفادۀ بیش از حد از موارد مخدر اُوِردوز کرده است. بعد از آنکه بیل مَندی را به زندگی برمی گرداند، ویکتور از بیل می خواهد تا این نیمه رسوایی را تنها «بین خودشان» نگه دارد. با این همه کوبریک، این هنرمندِ تبعیدیِ آمریکای معاصر[17]، در «هنر عشق ورزیدنِ» نیشدارِ خویش حقیقت ماجرا را به ما می گوید. او به مددِ همۀ آن جزئیات و کنایه ها پایۀ انگیزه های پنهان در پس و پشت امپراطوریِ فرهنگِ والا را به نمایش می گذارد: شاووُستِ عالِم که از آثار کلاسیک، سالن رقص و مجسمه های عصر رنسانس به عنوان پشتوانه ای برای از راه به در بردنِ زنی متأهل استفاده می کند و ویکتور، که به وندیِ برهنه و در خویش جمع شده می نگرد، در عین حال که قابِ نقاشیِ یک زن عریان وی را در برگرفته است. زمانی از کوبریک دربارۀ معنایِ علاقه و اُنسِ شخصیتِ الکس در فیلم «پرتقال کوکی» به آثار بتهوون پرسیده شد و وی در پاسخ چنین گفت:«به گمانم این موضوع نشان دهنده آن است که ورشکستگی فرهنگ منجر به پاکسازی اخلاقی جامعه می شود. بسیاری از سران نازی ها مردانی ماهر و اهل فرهنگ بودند، با این حال چنین چیزی نه برای آنها، و نه برای هیچکس دیگر، امری خیر به بار نیاورد». [از این رو] همین مهم بار دیگر در «چشم های باز بسته» تکرار می شود؛ یعنی زمانی که ما عنوانِ اُپرایِ بتهوون، «فِیدِلیو»، را به عنوان اسمِ شبِ عیاشی می شنویم.


[1] مثلِ رؤیاها و فانتزی های ناشی از حسادت، حسِ گناهِ ناشی از ملاقاتِ فواحش، تنش ناشی از گفتگو بر سر «اچ.آی.وی» که بازتابی از وحشت اجتماعی ناشی از سفلیس در جهان کهن است.
[2]  The Starr Report: عنوان کتابی به قلمِ کِن استار، روزنامه نگار مستقل، که در سپتامبر 1998 منتشر شد. مضمون کتاب تحقیقی در رسوایی های بیل کلینتون رئیس جمهور وقت ایالات متحد آمریکاست – م.  
[3]  «چشم هایِ بازِ بسته» اقتباسی است از رمان «داستانِ خواب» نوشتۀ آرتور شنیتسلر که برای نخستین بار در سال 1926 منتشر شد. داستان آن رمان در نخستین سال های قرن بیستم می گذرد – م
[4]  درست شبیه به واکنش آلیس به بیل وقتی از وی درباره آرایش موهایش پرسید:«تو حتی به آنها نگاه هم نمی کنی».
[5] Entertainment Weekly
[6] مثل تصویری که فیلم از ثروت[های] مبهوت کننده ترسیم می کند، ارجاع هایش به سال های پایانی قرن نوزدهمِ اروپا و دیگر دوره های با شکوه، موقعیت سازی فیلم از کریسمس، مجموع پولی که دکتر هارفورد در یک شب خرج می کند و بی پاسخ رها کردن معمای مرکزی فیلم.
[7]  در واقع همین نکته می تواند محل مشاجره ای باشد درباره اینکه غالب وقایع فیلمِ چشم هایِ بازِ بسته درون فکر و خیال بیل هارفورد می گذرد.
[8]  هر کسی شک دارد وی، به جای یک بازیگر، کاراکتری فاقد سلاست کافی است، می بایست بازی تام کروز در فیلم مگنولیا را تماشا کند.
[9]  Overlook Hotel
[10]  اشارۀ نویسنده به اسم Victor در زبان انگلیسی است که معادل آن در فارسی می شود «پیروز» – م
[11]  دومینوز در پاسخ به بیل همان لطیفۀ قالبی را به وی تحویل می دهد (روز مرخصی خدمتکارمان است) تا بهانه ای بتراشد برای نامرتب بودن و کثیفیِ خانه اش [ولی با این کار] تنها می تواند شکافِ طبقاتی عمیق میان خودشان را ترسیم کند.
[12]  در قسمتی از فیلم درخشش، استوارت اولمن برای وندی تورنس از مشتری های ثروتمند و قدرتمند هتل مجلل اش، از جمله چهار رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا، می گوید و آنها را «مردمانِ ممتاز» می خواند – م
[13]  کوبریک یک مرتبه به مایکل هِر گفته بود که قصد ساختن فیلمی را دارد دربارۀ پزشک ها چون «همۀ مردم از پزشک ها نفرت دارند».
[14]  این نقاشی ها را کریستین کوبریک – همسر استنلی کوبریک – کشیده است.
[15]  Gilded Age: سال های بین جنگ داخلی و جنگ بین الملل اول در آمریکا. ایالات متحد آمریکا در این دوره رشد اقتصادی و جمعیتی سریعی را تجربه کرد. در این دوران فسادِ سیاسی گسترده بود و اشتباه های متعددی در رهبری اقتصادی جامعه رخ داد. آدم های زیادی در «دورۀ طلایی» ثروتمند شدند و زندگی هایی مجلل تشکیل دادند – م
[16]  اقدامِ شاووُست در نوشیدن جام شرابِ آلیس جزو اندرزهای کتابچۀ راهنمای آوید است.
[17]  کوبریک در ابتدایِ دهۀ 1960، و به نیت ساخت فیلم لولیتا، به بریتانیا رفت. 85 درصد لولیتا در انگلستان فیلمبرداری شد. فیلمسازِ فقید در توضیح این تصمیم می گفت هزینه های مالی ساخت فیلم و همچنین سانسور در بریتانیا کمتر است و می تواند از شر «فضولی های هالیوود» در امان باشد. پس از ساخت لولیتا اما در آن کشور ماند و در همان سرزمین از دنیا رفت. ناظرانی، از جمله تیم کرایدر، به همین علت کوبریک را هنرمندی تبعیدی می نامند – م 

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۶

مرگ به دست اعیان سازی


گزارشِ یک قتل در سانفرانسیسکو

ربکا سُلنیت
ترجمه فرهاد مرادی

[اعیان سازی (Gentrification) از جمله سیاست های توسعه شهری سرمایه دارانه است. جامعه شناس ها و شهرسازهای لیبرال این سیاست را ضامن نوسازی بافت های فرسوده شهر و کاهش خشونت و جرم در محله های فقیر نشین می دانند. در مقابل اما چپگراها آن را نوعی اشغال و هجوم طبقاتی به محله های طبقه کارگر به شمار می آورند. چند ماه قبل مقاله ای برای سرویس اندیشه روزنامه شرق ترجمه کردم در همین زمینه. آن مقاله می تواند مقدمه ای باشد مختصر و مفید بر پایه های نظریِ گزارشِ بلندِ پیش رو. همچنین اعیان سازی سیاستی جهانی به حساب می آید. حالا دیگر این سیاست در تمام شهرهای بزرگ جهان اجرا شده است. از این رو محله های فقیر نشین تهران نیز، مثل دروازه غار و مولوی، مدت هاست آماج حمله های این سیاست خشن شهری قرار گرفته اند. این را سال ها قبل که به عنوان فعال حقوق کودک و داوطلب «خانه کودک شوش» در این منطقه فعالیت می کردم فهمیدم. در آن سال ها شاهد زندگی مشقت بار کارگرها و فقرای ساکن این محله ها بودم که به واسطه نوسازی منطقه از محله اخراج می شدند. به همین علت نوشتن درباره پدیده اعیان سازی را از جمله رسالت های صاحب این قلم می دانم.

از سوی دیگر برای ترجمه این گزارشِ خاص دلیلی شخصی دارم. از نخستین سال فعالیت نُه ساله ام در خانه کودک شوش، پسری را می شناختم به نام فردین. پسری بود قوی، با معرفت و مهربان. فردین از نژاد کولی ها بود؛ کسانی که اهالی محل «غربتی» صدایشان می کردند. در سال نود و دو، وقتی دیگر در ایران نبودم و دروازه غار و مولوی را نیز اعیان سازی کرده بودند، فردین به ضرب گلوله های پلیس به قتل رسید. خبر آن قتل، و حس ناگوار ناشی از آن، هرگز رهایم نکرد. شباهت ها و ریشه های اجتماعی مشترک میان قتل فردین و «الخاندرو نیِتو» - که گزارش حاضر سویه اجتماعی پرونده قتل وی را بررسی می کند – یکبار دیگر تلخکامم کرد. به همین سبب ترجمه این گزارش به یاد و خاطره فردین تقدیم می شود.

متن اصلی این گزارش را می توانید از اینجا بخوانید یا فایل صوتی آن را بشنوید.]

     
                                                                                                                                              I.                      

در چهارم ماه مارس، یعنی روزی که می بایست سی اُمین سالروز تولدش باشد، والدین «الخاندرو نیِتو»، کمی پیش از آنکه عکس هایِ نعش پسرشان در پزشکی قانونی به هیئت منصفه نشان داده شود، یکی از دادگاه های مملو از جمعیتِ سانفرانسیسکو را ترک کردند. آن عکس ها نشان می داد که شکافته شدن سر و تن یک انسان به وسیله چهارده گلوله با پیکر او چه خواهد کرد. روفیوجیو و الوایرا نیِتو بیشتر زمان باقی مانده آن روز را بر روی نیمکتی نشستند واقع در سالن بدون پنجره ساختمان فدرال؛ مکانی که دادخواست مربوط به مرگ پسرشان به سمع می رسید.

الکس نیِتو، به وقت کشته شدن در محله ای که تمام عمرش را آنجا گذرانده بود، 28 سال داشت. او با رگبار گلوله های شلیک شده از سوی چهار افسر پلیسِ سانفرانسیسکو کشته شد. اینجا چند واقعیت درباره مرگ وی وجود دارد که همه بر سر آنها متفق القول اند: او در پارکی کوهستانی سرگرم خوردن بوریتو[1] و چیپس بود و وقتی کمی بعد از ساعت هفتِ بعد از ظهرِ روز بیست و یکم ماه مارس 2014  برای او پلیس خبر کردند یک تپانچه برقی به همراه داشت؛ وسیله ای که در مقام انتظامات یک کلوپ شبانه می بایست آن را با خودش به محل کار می برد. افسرهای پلیس ادعا می کنند وقتی چند دقیقه بعدتر به آنجا رسیدند، نیِتو آن تپانچه را به سوی شان نشانه رفته بود و آنها، که نور قرمز رنگ لیزرِ تپانچه برقی را با نور لیزر اسلحه دستی اشتباه گرفته بودند، به منظور دفاع از خویش به سوی او شلیک کرده اند. با وجود این، روایت های آن چهار افسر پلیس با یکدیگر، و همچنین با بخشی از مدارک موجود، در تناقض است.

در مسیری که به دور تپه های سبز رنگ پارک «برنال هایتس[2]» می پیچد، مکانی را به یادبود غیررسمی نیِتو اختصاص داده اند. مردمی که سگ های شان را به گردش می آورند، یا در حال دویدن و پیاده روی هستند برای خواندن نوشته های بیرق، که با سنگ بر روی شیب تپه نصب شده و پیرامونش را با گل های تازه پوشانده اند، توقف می کنند. روفیوجیو، پدر الکس، دستِ کم روزی یک مرتبه به دیدار این مکان یادبود می رود – او از آپارتمان کوچکش، واقع در ضلع جنوبی تپه برنال، خودش را به آنجا می رساند. الکس نیِتو از زمان کودکی اش بر فراز آن تپه پیاده روی می کرد. به همین خاطر نیز عصر روز چهارم ماه مارس 2016  والدین او، همراه با دوست ها و حامی هایش، در تاریکی شب به فراز آن تپه رفتند تا کیکِ تولد نیِتو را به مکان یادبود وی برسانند.

روفیوجیو و اِلوایرا نیِتو آدم هایی هستند کم حرف. آنها راست قامت ولی مغموم اند. آدم هایی هستند که زبان اسپانیایی را با شکوه صحبت می کنند، اما زبان انگلیسی را به سختی حرف می زنند. آنها یکدیگر را از زمانی می شناسند که در یکی از شهرهای کوچک مرکز مکزیک کودک هایی فقیر بوده اند و بعد، در دهه 1970، به صورت جداگانه به منطقه خلیج مهاجرت کرده اند – مکانی که باز هم در آنجا یکدیگر را دیدند و در سال 1984 به عقد یکدیگر در آمدند. آنها از آن تاریخ به بعد در همان ساختمان واقع در ضلع جنوبی تپه برنال زندگی کرده اند. اِلوایرا، که در حال حاضر بازنشسته شده، چندین دهه را به عنوان خدمتکار هتل های مرکز شهر سانفرانسیکو کار کرده است. روفیوجیو نیز پیشه ای یکسان با همسرش داشته، گرچه غالب اوقات در خانه می مانده و عهده دارِ نگهداری و مراقبت از الکس، و برادر کوچکتر وی هِکتور، بوده است. هِکتور، جوانی خوش سیما و غمگین که موهای مشکی براقش را با انضباط به سوی عقب شانه کرده بود، نیز در دادگاه حضور داشت. او غالب روزِ برگزاری دادگاه را در کنار والدینش نشست و با کسانی که برادرش را به قتل رسانده بودند، یعنی سه افسر پلیس سفیدپوست و یک افسر آسیایی[3]، فاصله چندانی نداشت.

شهرداری، تا چند ماه پیش از آنکه شاهد اصلیِ واقعه توانست بر ترسی که از پلیس دارد غلبه کند و برای شهادت دادن پا پیش بگذارد، از ارائه گزارشِ پزشکی قانونی و همچنین اسامیِ ضاربین به خانواده و حامی های نیِتو خودداری می کرد. نیِتو مُرد چون چند مرد سفید پوست وی را به چشم مزاحمی دیده بودند خطرناک؛ آن هم در محله ای که نیِتو تمام عمرش را آنجا گذرانده بود. آن مردهای سفید پوست، به خاطر کاپشن قرمز رنگ نیِتو، خیال کرده بودند وی می تواند عضو یکی از دار و دسته های جنایتکار منطقه باشد.

بسیاری از پسرها و مردهای لاتین تبارِ ساکن سانفرانسیسکو از پوشیدن رنگ قرمز یا آبی امتناع می کنند، چون این رنگ ها مختص اعضای دو دار و دسته جنایتکار است به نام هایِ «نورتِنیوز» و «سورِنیوز»[4].  با وجود این، رنگ های پیراهن تیم فوتبال سانفرانسیسکو نیز قرمز و طلایی است. در سانفرانسیسکو به تن کردن کاپشن های این تیم فوتبال به همان اندازه متداول است که پوشیدن لباس های تیم «سِنت جرسی» در شهر نیواورلئان. نیِتو، که ابروهای مشکیِ پهن و ریشی بزی داشت، در عصر روز حادثه یکی از همین کاپشن های تازه تیم فوتبال سانفرانسیسکو را به تن کرده بود، کلاهِ سیاه رنگ تیم فوتبال را به سر داشت، پیراهنی سفید و شلواری سیاه پوشیده بود و زیر پیراهنش یک تپانچه برقیِ غلاف شده را حمل می کرد.

نیِتو مجوز فعالیتش به عنوان یک «گارد امنیتی» را در سال 2007 از دولت گرفت و از آن پس نیز در همین زمینه  فعالیت کرد. او هرگز بازداشت نشد و، در محله ای که کودکان لاتین تبارش می توانند حتی برای یک دورهمی ساده گرفتار شوند، هیچگونه سوءسابقه ای نداشت. او یک بودایی بود: پسری از تبار مهاجرهای لاتین که به آئین بودایی ها گرائیده باشد صاحب نوعی شخصیت مرکب است که پیش از این سانفرانسیسکو نمونه مناسبی برای این نوع شخصیت به حساب می آمد. او به عنوان یک نوجوان برای مدت پنج سال مقام یکی از مشاورهای جوانِ «مرکز محله برنال هایتس» را بر عهده داشت. الکس در برگزاری کارزارهای سیاسی، نمایشگاه های خیابانی و برنامه های مربوط به اجتماعات محلی مشارکت می کرد. او، که با تمرکز بر مسئله عدالت کیفری از کالج عمومی فارغ التحصیل شده بود، امید داشت تا در مقام یک افسر عفو مشروط یاور جوان ها باشد. بر پایه اظهارات «کارلوس گونزالس» - افسر سابق عفو مشروط – وی کمی پیش از مرگش دوران کار آموزی در «دایره عفو مشروط نوجوان ها» را به اتمام رسانده بود. گونزالس می گفت نیِتو ساز و کار عدالت کیفری در شهر را به خوبی می شناخت. بنابراین تاکنون هیچکس نتوانسته توضیحی قانع کننده برای این مهم بیابد: چرا نیِتو می بایست تپانچه ای شبیه به یک اسلحه واقعی را، با علم به مهلک بودن اقدامش، به سوی پلیس نشانه بگیرد؟
                                                                                                                                                           II.             

«اِوِن اِسنو» عصرِ روز بیست و یکم ماه مارس 2014 هاسکیِ جوانش را برای قدم زدن به تپه های برنال می برد – او فردی سی و خرده ای ساله است که تنها شش ماه پیش از تاریخِ مذکور به محله آمده و بر پایه اطلاعات مندرج در صفحه لینکدین اش[5] یک «طراح حرفه ای» به حساب می آید. آن روز همزمان با خروج اسنو از پارک، نیِتو نیز، که دارد چیپس می خورد، از یکی دیگر از ورودی های پارک وارد آنجا می شود. بر پایه شهادت نامه تنظیم شده پیش از برگزاری دادگاه، اِسنو اظهار داشته، که بر اساس آنچه از نوع پوشش اعضای دار و دسته های جنایتکار می دانسته، «نیِتو را در زمره آدم هایِ ناآشنا و غریبه» قرار داده است.

با این حال سگِ اِسنو بر خلاف وی  نیِتو را در زمره آدم هایی به حساب می آورد که با خودشان غذا حمل می کنند، به همین خاطر نیز به دنبال وی می افتد. به نظر نمی آمد آن روز اِسنو هرگز رفتار خارج از کنترل سگش را رفتاری تهاجمی دانسته باشد. «خُب فکر می کنم، لونا به دنبال این بود تا اطراف نیمکت ها یا پشت سر من بدود تا با خوشحالی یک دانه چیپس از دست آقای نیِتو بگیرد». اینها را اِسنو می گوید: «در آن وضعیت آقای نیِتو بیشتر پریشان شد. خیلی سریع حرکت می کرد و به سمت چپ و راست می پرید و تلاش داشت تا چیپس هایش را از لونا دور نگه دارد. او به سمت نیمکت ها دوید و خودش را روی یکی از آنها انداخت، سگ من هم به دنبالش دوید. لونا درگیر آن لحظه هایی شده بود که پارس می کند یا شکل خاصی از زوزه کشیدن را سر می دهد».

سگِ جوان  نیِتو را در گوشه ای از نیمکت گیر انداخته بود، در حالی که صاحب بی اعتنایش دوازده متر با آنها فاصله داشت. بر طبق شهادت نامه اِسنو در رابطه با این پرونده، که به درستی اش سوگند خورده، وی در آن لحظه با دیدن «کون و کفلِ زنی دونده» تحریک می شود و در حال دید زدنِ وی بوده است. اِسنو اینطور می گوید:«می توانم تصور کنم که در آن لحظه آدم می توانست لونا را پرخاشگر فرض کند». با این حال وقتی اِسنو سگش را صدا زد لونا پیش او برنگشت و به پارس کردن ادامه داد. اِسنو می گوید، بعد از این نیِتو کاپشن اش را کنار زد، تپانچه برقی را بیرون کشید و، پیش از آنکه آن را به طرف سگ نشانه بگیرد، به سوی صاحبِ سگ نشانه رفت. هر دو مرد بر سر هم داد می کشیدند و ظاهراً در آن میان اِسنو توهینی نژادی به نیِتو می پراند؛ اگرچه بعدتر اظهار نکرد که دقیقاً چه کلام نژاد پرستانه ای را به زبان آورده است.

همزمان با خروج اِسنو از پارک، وی برای یکی از دوستانش پیامکی ارسال می کند وحادثه پیش آمده را با او در میان می گذارد. بر پایه شهادت اِسنو، متن آن پیامک چنین مضمونی داشته است:«در ایالتی دیگر مثل فلوریدا، حتماً توجیه مناسبی برای شلیک کردن به آقای نیِتو می داشتم». اسنو در آن پیامک به قانون ایالتیِ ننگینی اشاره دارد که لزوم  کناره گیری فرد از نزاع، پیش از توسل به زور در جریان دفاع از خویش را، حذف کرده است. به عبارت دیگر، ظاهراً وی آرزو داشته  تا همان کاری را انجام بدهد که «جورج زیمِرمن» با «تِری وان مارتین» انجام داده بود: اعدام وی بدون هیچگونه عواقبی.[6]

کمی بعد از این واقعه یک زوج [همجنسگرا] از مقابل نیِتو عبور کردند. «تیم اِزگیت»، که او نیز به تازگی وارد منطقه شده است، مدیریت روابط عمومی یک سازمان غیرانتفاعی را بر عهده دارد که میلیاردرهای حوزه تِک[7] آن را تأسیس کرده اند. بر پایه اظهارات «جاستین فریتز»، شریکِ [عاطفی – جنسیِ] اِزگیت و کسی که خودش را «مدیر بازاریابی» معرفی می کند و یک سال قبل به سانفرانسیسکو آمده است، وی در منطقه مارین سکونت دارد. در عکسی که آنها در شبکه های اجتماعی منتشر کرده اند، مردهای سفیدپوستی هستند با موهای خرمایی رنگ، که آنها را با دقت اصلاح کرده اند، و همراه با سگ های شان[8] ژست گرفته اند. در هر صورت وقتی آن دو مرد با فاصله از مقابل نیِتو عبور کردند، سگ های شان را برای قدم زدن به آنجا آورده بودند.

فریتز در آن لحظه متوجه چیزی غیر عادی نشد، ولی اِزگیت نیِتو را در حالتی «عصبی» دید که دارد تکان می خورد و دستش را روی تپانچه برقیِ غلاف شده اش گذاشته است. آن موقع اِسنو رفته بود، بنابراین اِزگیت تصوری از مشاجره زننده پیش آمده میان آن دو نداشت و نمی دانست که او برای پریشان حالی اش دلیلی موجه دارد. به همین خاطر اِزگیت دست به کار اخطار دادن به آدم های آن حوالی شد تا از ورود به منطقه اجتناب کنند.[9]

فریتز در جریان دادگاه شهادت داد که آن روز هیچ مسئله هشدار دهنده ای درباره حضور نیِتو در پارک به چشمش نیامد. او اظهار داشت که تنها به خاطر درخواست اِزگیت با پلیس تماس گرفته است. فریتز، که حوالی ساعت هفت و یازده دقیقه بعد از ظهر با مأموری که تلفن مرکز پلیس را پاسخ داده بود صحبت می کرد، به پلیس گفت مردی با یک کُلتِ سیاه رنگ در پارک حضور دارد. مأمور نژاد مظنون را جویا می شود:«سیاه پوست است یا لاتین تبار؟[10]» و فریتز در پاسخ می گوید:«لاتین تبار». سپس مأمور از فریتز می پرسد که آیا مردِ مورد نظر دارد «اقدامی خشن» انجام می دهد و فریتز در پاسخ وی اینطور می گوید:«فقط دارد قدم می زند. به نظر می رسد که یا دارد چیپس می خورد یا تخمه آفتابگردان می شکند، ولی دستش را روی یک نوع اسلحه نگه داشته است»؛ الکس نیِتو تنها پنج دقیقه پس از این مکالمه زنده ماند.
                                                                                                                                                        III.             

تصویری از روفیوجیو و الوایرا نیِتو
سانفرانسیسکو هرگز شهری علیه تازه واردها نبوده است: این شهر، تا همین اواخر، همواره مکانی بوده برای ورود مردمان جدید تا خودشان را بازتولید کنند. زمانی که تازه واردها به صورت قطره ای به این شهر می آیند، ادغام شده و همزمان با دگرگونی مداوم آن همکاری می کنند. وقتی در میان یک سیل به این شهر می آیند، مثل دوران رونق اقتصادی ناشی از کشف طلا در قرن نوزدهم یا «موج دات کام» در اواخر دهه 1990 و به تبع آن سونامیِ تِک در حال حاضر، تمام آنچه را پیش تر وجود داشته می شورند و از میان می برند. از سال 2012، تاخت و تاز کارگزارهای شرکت های تِک از رودی با جریان ثابت به طوفانی تبدیل شد عظیم. پس از آن تعدادِ بیشتری از مردم و نهادها – مثل کتابفروشی ها، کلیساها، خدمات اجتماعی، بارها و کسب و کارهای کوچک – از شهر بیرون رانده شده اند.

سانفرانسیکو مکانی بود تا برخی آدم ها از ایده آلیسم بیرون بیایند، یا به یک معنا، برای تحققِ یک ایده تلاش کنند: برای عدالت اجتماعی یا تدریس به معلول ها، برای شعر گفتن یا عمل کردن به طب جایگزین، برای آنکه بخشی از چیزی باشند فراتر از خودشان (چیزی که شرکت تجاری نبود)، در یک کلام، برای زندگی کردن به خاطر چیزی فرایِ پول. با این حال به خاطر بالا رفتن مارپیچی قیمت اجاره و خرید خانه این امر هر چه بیشتر به امری ناممکن تبدیل شد. به نظر می رسید بسیاری از تازه واردها توان تشخیص دادن آنچه را که از دست دادنش موجب ترسِ ساکنین قدیمی می شد را ندارند. به نظر می رسید که فرهنگ مبتنی بر کمپانی های تِک، چه در سطح خرد چه در سطح کلان، فرهنگی است برای تفکیک و فراموشی. فرهنگی که به شدت سفید، به شدت مردانه و به غایت جوان است. به همین خاطر نیز تصمیم گرفته ام تا شهر محل تولدم را «سرزمین برادرهای سفید» خطاب کنم – بر پایه آمارهای سال 2014، از مجموع کارمندهای شرکت گوگل در «سیلیکون ولی» تنها دو درصدشان سیاه پوست، سه درصدشان لاتین تبار و هفتاد درصدشان مرد بوده اند.

کمپانی های تِک خالقِ میلیاردرهایی بودند که در انحراف سیاستِ محلی تأثیر داشتند. در واقع آنها سیاست ها را به جانب خدمتگزاری به صنعت جدید و کارمندهای این صنعت هُل داده اند. هیچ مبلغی از پول های آنها به منظور حفظ مرکزِ مربوط به بی خانمان های جوان – که در سال 2013  بسته شد – یا حفظ قدیمی ترین کتابفروشی منطقه، که مالکیت آن با سیاه پوست ها بود و بر روی تولیدات فرهنگی سیاه پوست ها تمرکز داشت و در سال 2014 بسته شد، یا واپسین میکده سانفرانسیسکو برای لزبین ها که در سال 2015 به زانو در آمد و یا کلیسای آفریقایی های ارتدکس، که در حال اخراج شدن از شهر است، صرف نشد. خشم ها بالا گرفت. فرهنگ ها با
یکدیگر به ستیز برخاستند.
                                                                                                                                                        IV.             

در ساعت هفت و دوازده دقیقه روز بیست و یکم ماه مارس، همان افسر پلیسی که با فریتز حرف می زد، مکالمه تلفنی با وی را به پایان رساند. ستوان «جیسون سایِر» و آفیسر «ریچارد شیف»، پلیس تازه کاری که از سه ماه قبل کارش را شروع کرده بود، به پیام مرکز پاسخ گفته و به طرف برنال هایتس حرکت کردند. آنها در وهله نخست تلاش کردند تا همراه با اتومبیل شان از درب جنوبی – یعنی منطقه محل زندگی والدینِ الکس نیِتو – به پارک وارد شوند. با این حال مسیرشان را تغییر داده و به طرف ورودی سمت شمال پارک رانندگی کردند. آنها در مسیری پیش می راندند که آن روز مملو بود از سگ ها، دونده ها و کسانی که در اطراف راه می رفتند. افسرهای پلیس، بدون روشن کردن چراغ های اتومبیل و آژیر هشدار، به سرعت حرکت می کردند؛ بنابراین آنها در یک موقعیت فوق العاده نبودند. به استناد گفتگوهای مرکز پلیس با فریتز، الخاندرو نیِتو، در ساعت هفت و هفده دقیقه و چهل ثانیه، از فراز تپه رو به پائین می آمد. ریچارد شیف در دادگاه شهادت داد که در ساعت هفت و هجده دقیقه و هشت ثانیه، یکی دیگر از پلیس های مستقر در پارک، که در صحنه حضور نداشت، به آنها چنین اعلام کرده است:«پسری را می بینم در کاپشن قرمز که دارد به سوی شما می آید». شهادت شیف در دادگاه اینطور ادامه داشت:«رنگ قرمز می توانست با دار و دسته های جنایتکار مرتبط باشد. این رنگ مختص دار و دسته جنایتکارِ نورتِنیوز است».

ریچارد شیف شهادت می دهد که از فاصله ای بیست و هفت متری به نیِتو هشدار داده و به وی چنین گفته است:«دست هایت را به من نشان بده». بر پایه اظهارات وی نیِتو اینطور پاسخ می دهد:«نه! تو دست هایت را به من نشان بده» و سپس تپانچه برقی اش را بیرون می کشد، و با حالتی که انگار در یک نزاع مسلحانه قرار دارد، تپانچه را با دو دست نگه داشته و به سوی افسر پلیس نشانه می گیرد. افسرهای پلیس می گویند تپانچه برقیِ نیِتو نوری قرمز رنگ می تابانده و آنها به همین خاطر آن نورِ قرمز رنگ را نورِ لیزر یک اسلحه دستی فرض کرده اند و در آن لحظه ترس جان شان را داشته اند. شیف و سایِر، در ساعت هفت و هجده دقیقه و چهل و سه ثانیه بعد از ظهر، نیِتو را، با گلوله های کالیبر 40، به رگبار می بندند.

در ساعت هفت و هجده دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه، شیف کلمه رمزیِ مربوط به تمام شدن مهمات را به زبان می آورد:«قرمز» - وی تمام خشاب اسلحه اش را به طرف نیِتو خالی کرده بود. شیف یکبار دیگر خشاب عوض می کند و شلیک گلوله ها را از سر می گیرد؛ وی در کل 23 گلوله به طرف نیِتو شلیک می کند. در این میان سایِر نیز مشغول به شلیک گلوله بوده است؛ وی 20 گلوله شلیک کرد. از قرار معلوم آنها بسیار شلخته هدف گیری کرده اند، چون صدای کمک خواستنِ فریتز – که لابه لای درخت های اوکالیپتوس پائین جاده پناه گرفته بود – به گوش می رسید. او به مرکز پلیس گفته بود که گلوله های شلیک شده توسط افسرها «به درخت ها اصابت می کرد، چیزهایی را می شکست و به سمت من می آمد».

سایِر می گوید:«یک مرتبه متوجه شدم که هیچ عکس العملی در کار نیست، هیچ واکنشی بعد از آغاز تیراندازی. بنابراین برای نشانه گرفتن سر هدف آماده شدم». بالای لب نیِتو به وسیله گلوله ای که فک و دندان های بالایی وی را داغان کرده بود آسیب دید. آن یکی گلوله هم هر دو استخوان پائین پای راست او را شکافت. با وجود این افسرها شهادت می دهند نیِتو رو به سوی آنها داشته و گلوله بعدی به بغل پای راست وی نشست؛ در عین حال که او همچنان ایستاده بود. با همه این اوصاف نامحتمل است که کسی بتواند با پای زخمی، آن هم  به صورتی که افسرها شرح می دهند، سر پا بایستد.

«راجر مورس» و «نِیت چی یو»، دو افسر پلیس دیگر که به سوی اولین اتومبیل پلیس رانده بودند، از اتومبیل شان بیرون آمدند و اسلحه کشیدند. هیچ نقشه ای وجود نداشت. هیچ اطلاعاتی میان افسرها رد و بدل نشد. آنها هیچ استراتژی مشخصی برای بازداشتن مظنون و یا زنده دستگیر کردن وی نداشتند. حتی اگر مظنون یک تهدید به حساب می آمد، افسرها – به منظور اجتناب کردن از یک مقابله بالقوه خطرناک – هیچ تلاشی از خودشان نشان ندادند؛ آن هم در پارکی پر جمعیت که امکان آسیب رساندن به آدم هایی دیگر نیز وجود داشت. راجر مورس اینطور شهادت داد:«وقتی به آنجا رسیدم نوری را که از دهانه های تفنگ بیرون می آمد دیدم. برای همین او [نیِتو] را نشانه گرفتم و دست به کار شلیک کردن شدم». در هر صورت تپانچه های برقی چیزی که بتواند نور ناشی از انفجار تولید کند ندارند. از سوی دیگر نِیت چی یو شهادت می دهد که وقتی آنها به آنجا رسیدند نیِتو از قبل روی زمین افتاده بود. با این حال وی پنج گلوله به پیکر مردی شلیک کرد که روی زمین افتاده بود. «من سر مظنون را که روی سنگفرش افتاده بود به چشم دیدم». اینها را چی یو در دادگاه به زبان آورد و از صحبت کردن باز ماند.

چندین گلوله دیگر هم وقتی نیِتو بر روی زمین افتاده بود به پیکر وی شلیک شد – بر پایه گزارش پزشکی قانونی، دستکم چهارده تایِ آن گلوله ها به وی اصابت کرده اند. یکی از آنها به گیجگاه سمت چپ او اصابت کرده و از کله تا گردن وی را شکافته است. چندتایی از گلوله ها نیز به پشت، سینه و شانه های او اصابت کرده اند؛ یکی از گلوله های اصابت کرده به کمر نیِتو وی را قطع نخاع کرده بود.

افسرها در ساعت هفت و نوزده دقیقه و بیست ثانیه، یعنی چیزی کمتر از دو دقیقه بعد از شروع تیراندازی، به سوی نیِتو می روند. مورس نخستین کسی بود که بالای سر او رسید. می گوید چشم های نیِتو هنوز باز بود، نفس هایی بریده بریده می کشید و گلویش خِس خِس می کرد. می گوید همان موقع تپانچه برقی را از دست های مردِ در حال احتضار بیرون می کشد. شیف می گوید:«به او دستبند زدم و پیکرش را برگرداندم و بعد گفتم: "گروهبان، هنوز هدف نبض دارد."»؛ اگرچه به وقت رسیدنِ آمبولانس نیِتو جان سپرده بود.

                                                                                                                                                          V.             

در مراسم خاکسپاری نیِتو، که یکمِ آوریلِ 2014 برگزار شد، کلیسایِ کوچکِ برنال هایتس، که مادر نیِتو او را موقع کودکی وی به آنجا می برد، مملو بود از جمعیت. من به همراه دوستم «آدریانا کامارانا»، وکیل مردم دوستی که از شهر مکزیکو سیتی می آید و در حال حاضر در سانفرانسیسکو اقامت دارد، به این مراسم رفتم. آدریانا پیش از این الکس را دیده بود، ولی من هرگز او را ملاقات نکرده بودم. ما نزدیک سه نفر از زن های آفریقایی تبار، که پسرهای آنها نیز توسط پلیس به قتل رسیده بودند و معمولاً در مراسم قربانی هایی از این دست شرکت می کنند، نشستیم. آدریانا به روفیوجیو و اِلوایرا نیِتو نزدیک تر شد. آدریانا به مرور به درون اندوه آن دو کشیده شده بود؛ زن و مردی که پسرشان برای مدت ها سفیر آنها در جهان انگلیسی زبان به حساب می آمد. او به عنوان یک مزاحم، یک مدافع، یک مشاور و یک دوست پا پیش می گذاشت. «بنیامین سیِرا»، نظامی سابق و کسی که در حال حاضر در کالج عمومی سانفرانسیسکو انشاء تدریس می کند، دوستی فداکار و مربیِ الکس نیِتو بود. وی نیز به یکی دیگر از رهبرهای ائتلاف کوچکی بدل شد به نامِ «عدالت برای الکس نیِتو».

بهاری که مرگ نیِتو در آن به وقوع پیوست، برایم سرآغاز احساسی بود در رابطه با آنچه شهرم را، سانفرانسیسکو را، دو پاره کرده است. شکافی که تنها ناشی از تضاد طولانی مدت اجاره نشین ها علیه تازه واردها و صاحب خانه ها، املاکی ها، دلال های خانه، بساز بفروش ها و همه آنهایی که تلاش می کنند تا قدیمی ها را بیرون بیاندازند بلکه جایی برای تازه واردها باز شود نبود، بلکه تضادی بود میان دو طرز تلقیِ مختلف از شهر.

آنچه در مراسم خاکسپاری با شدت و حدت آن را حس می کردم، نیرویی حیاتی بود ناشی از [حضور] یک اجتماع واقعی: مردمانی با تجربه زیستن در مکانی که در آن حافظه، آئین، عرف، محبت و عشق به یکدستی پارچه ای در هم تنیده می مانست. چنین چیزی میزان الحراره مکانی به حساب می آمد که رتق و فتق امور آن به پول و مالکیت ربط نداشت و کارها با پیوند [قلبی] آدم ها پیش می رفت. در چنین شرایطی بود که من و آدریانا اطراف نیمکت مان چرخیدیم و «اسکار سالیناس» را ملاقات کردیم – مرد بزرگی که تمام عمرش را در محله میشنِ[11] سانفرانسیسکو گذرانده بود. او به ما گفت وقتی کسی در این اجتماع  آزار می بیند، تمام محله میشن به یکدیگر می پیوندد:«ما مراقب یکدیگر هستیم». محله میشن برای او به این معنا بود: مردمی که هویت لاتین شان را به اشتراک گذاشته بودند و تعهدی داشتند به منظور جا انداختن ارزش ها و گرد هم آمدن برای یکدیگر.

حس مردم اجتماع تلاشی برای آویختن به چیزهایی بود که با پول خریده نمی شدند. این احساس درباره «خانه»، در مقام تمام محله و ساکنین آن، بود و نه تنها اموالی که سندشان به نام شمای نوعی است و یا کرایه آن را می پردازید. این تنها ثروتی متعلق به لاتین تبارها نبود. واقعیت این است که همه ساکنین سفیدپوست، سیاه پوست، سرخ پوست و اهل خاور دورِ سانفرانسیسکو رابطه ای بلند مدت با مردم، نهادها، سنت ها و مکان های خاص داشته اند. «اختلال» کلمه مورد علاقه اقتصاد مبتنی بر تکنولوژی جدید است، در صورتی که ساکنین قدیمی به چشم خویش دیدند که در حال حاضر این اجتماع های محلی، سنت ها و رابطه ها هستند که مختل شده اند. مردمان بسیاری اخراج شدند و هزینه آن جای خالی مردمانی بود که ما را در کنار یکدیگر نگه داشته بودند: معلم ها، پرستارها، مشاورها، مددکارهای اجتماعی، نجارها، مکانیک ها، داوطلب ها و فعال های اجتماعی. به عنوان مثال، وقتی فردی که کارش تعلیم و تربیت کودکان عضو یک دار و دسته جنایتکار است از این شهر می رود، در حقیقت این گروه از کودکان به امان خدا رها شده اند.

دو ماه پیش از مراسم خاکسپاریِ نیِتو، یکی از وبسایت های معاملات ملکی آمارهای موجود را بررسی کرده بود و این نتیجه را اعلام کرد: قیمت 83 درصد از خانه های ایالت کالیفرنیا و 100 درصد خانه های شهر سانفرانسیسکو برای درآمد یک معلم مقرون به صرفه نیست. چه روی می دهد وقتی که کارگرهای حیاتی یک شهر استطاعت زندگی در آن را نداشته باشند؟ جانشین سازی جمعیت همدست وقوع مرگ هاست؛ خاصه برای سالخورده ها. در دو سالی که از مرگ نیِتو می گذرد، داستان های گوناگونی درباره سالخوردگانی وجود داشته که بلافاصله، یا کمی بعد از اخراج شان از شهر، فوت کرده اند – اعیان سازی می تواند کشنده باشد.

اعیان سازی همچنین [سفیدپوست های] تازه واردی را به محله هایی می آورد که غالب جمعیت آنها غیر سفیدپوست هستند. چنین چیزی در برخی اوقات عواقبی وحشیانه در پی دارد. یکی از روزنامه های محلی[12] به تازگی گزارش داده است که اخیراً سفید پوست هایی به  شهر اوکلند[13] آمده اند که «مردمان رنگین پوستی که قدم می زنند، رانندگی می کنند، دور هم جمع می شوند و یا محل اقامت شان آنجاست» را به چشم «مظنونینِ جنایتکار» می بینند. همین روزنامه محلی گزارش می دهد که بعضی برای «چسباندن برچسبِ مظنون به سیاه پوست هایی که به سادگی در خیابان راه می روند، رانندگی می کنند یا درب خانه ای را می زنند» از وبسایتی به نام «نکست دوور دات کام[14]» استفاده می کنند. چیزی مشابه نیز در محله میشن رخ می دهد. تازه واردهای این محله چیزهایی شبیه به این را در وبسایت مذکور پست می کنند:«چندین مرتبه پلیس را خبر کرده ام، چون اینجا چندتایی بچه هستند که مثل سربازها گوشه خیابان می ایستند». در پرونده مرگ نیِتو نیز، مسئله مشخص این است که مجموعه ای از مردهای سفید پوست وی را خطرناک تر از آنچه بود دیده بودند و او به همین خاطر جانش را از دست داد.

                                                                                                                                                        VI.             

روز آغاز به کار دادگاه، یعنی اولِ ماه مارس 2016، صدها تن از دانش آموزهای مدارس دولتی سانفرانسیسکو از کلاس های درس بیرون آمدند و علیه قتل نیِتو به تظاهراتی اعتراضی دست زدند. آن روز در مقابل ساختمان فدرال کاخ دادگستری تظاهراتی بزرگ شکل گرفته بود – آن تظاهرات همراه بود با نوای طبل ها، رقصِ رقاص ها، مردمی که پلاکاردهایی را بالای سرشان گرفته بودند و یک ایستگاه فرستنده تلویزیونی که با بنیامین سیِرا گفتگو می کرد. چهره نیِتو بر روی پوسترها، بیرق ها، تی شرت ها و نقاشی های دیواری به منظره ای آشنا در محله میشن بدل شده بود. معترض ها پیش از این نیز چندین ویدئو درباره پرونده نیِتو ساخته و تظاهرات ها و یادبودهایی برای وی برگزار کرده بودند. برای برخی از مردم، نیِتو نشانه قربانی های توحش پلیس به حساب می آمد. برای جامعه لاتین تبار– که از اعیان سازی و موج اخراج ها احساس خطر می کرد و از حضور آدم هایی جدید، که آنها را در محله های خودشان به چشم مزاحم هایی تهدیدگر می دیدند، دلزده بود – نیِتو نشانه قربانی های اعیان سازی محسوب می شد. بسیاری از مردم که پرونده نیِتو برای شان اهمیت داشت، در جلسه های دادگاه حاضر می شدند؛ به همین خاطر نیز در هر جلسه اتاق دادگاه معمولاً از جمعیت پر می شد.

تمام جلسه های محاکمه صحنه های تئاتر بودند و این یکی (جلسه اولِ ماه مارس) نیز با درام های خاص خودش همراه بود. وکالت روفیوجیو و اِلوایرا نیِتو بر عهده «آدانته پوینتِر» قرار داشت – وکیل سیاه پوستی که بارها وکالت افراد به قتل رسیده توسط پلیس را بر عهده داشته است. شاهد اصلی آنها، «آنتونیو تئودور»، ماه ها پس از وقوع قتل برای شهادت دادن پا پیش گذاشت. تئودور، از اعضای گروه موسیقی افرولیشِز، مهاجری است از کشور ترینیداد که در حال حاضر در منطقه برنال اقامت دارد. او، مردی شیک پوش که در دادگاه کت به تن داشت، گفت روز حادثه همراه با سگش بر فراز تپه برنال قدم می زده و تمام وقایع را آشکارا دیده است. تئودور شهادت داد که دست های نیِتو در جیب هایش بوده اند، تپانچه برقی را به سوی افسرهای پلیس نشانه نگرفته و هیچ نور قرمزی نیز در کار نبوده است. بنابر اظهارات وی افسرها تنها اخطار «ایست» را فریاد کشیده و سپس به سوی نیِتو آتش گشوده اند.

وقتی پوینتر از تئودور پرسید که چرا پیش از این برای شهادت دادن پا پیش نگذاشته است، وی، که با احتیاط به سئوال های پوینتر پاسخ می داد، چنین گفت:«سخت است به یک افسر پلیس بگویی همکارهایت به کسی شلیک کرده اند. من به پلیس اعتماد نداشتم». با این حال صبح روز بعد، وقتی «مارگارت بامگارنر»، زنی سفید پوست با سیمایی خشمگین که وکالت شهرداری را بر عهده داشت، از تئودور سئوال می پرسید، وی حرف هایی دیگر به زبان آورد. تئودور شهادت های پیشین خویش را مردود دانست و اعلام کرد که به علت اعتیاد به الکل با اختلال حافظه مواجه بوده است. به نظر می رسید او دارد برای حفظ امنیت خویش، خودش را آدمی بی مصرف نشان می دهد. پوینتر یکبار دیگر از وی سئوال پرسید و او در پاسخ چنین گفت:«حضور در این دادگاه برایم هیچ اهمیتی ندارد. من احساس تهدید شدن می کنم».

جزئیات مربوط به آنچه رخ داده بود به شدت بحث بر انگیز و، در غالب اوقات، متناقض به نظر می آمد؛ خاصه زمانی که بحث به تپانچه برقی می رسید. پلیس شهادت می داد که نیِتو، حتی وقتی آنها بارها و بارها به وی شلیک کرده اند، در مقام یک ابر انسان و یا یک متخاصم بی عاطفه با آنها مقابله کرده است. می گویند به همین علت پلیس ها وادار شدند تا وی را، که تپانچه برقی را همچنان در دست داشت و نور قرمز رنگ لیزر آن را به سوی شان نشانه گرفته بود، با توسل به «تکنیک تک تیراندازها» از پا در بیاورند. وکلای شهرداری به همین خاطر یک کارشناس تپانچه های برقی را به دادگاه احضار کردند و وی به صورت رسمی به نفع آنها شهادت داد. با وجود این، وقتی پوینتِر از این کارشناس خواست تا به عکس های صحنه جرم نگاه کند، وی گفت تپانچه برقی خاموش بوده است و روشن و خاموش کردن آن به سادگی و یا از روی اتفاق رخ نمی دهد. او گفت چراغ تپانچه برقی فقط زمانی نور می تاباند که تپانچه روشن باشد. همچنین مورس نیز شهادت داده بود که وقتی وی برای بیرون کشیدن تپانچه برقی از دست های نیِتو به بالای سر او می رسد هیچ نور قرمزی از تپانچه نمی تابید.

از سوی دیگر بخشی از سندها به تکه استخوانی مربوط می شود در جیبِ کاپشنِ نیِتو. برخی گمان می کنند که چنین چیزی، همانطور که تئودور نیز پیش تر گفته بود، ثابت کننده این مهم است که دست های نیِتو در جیب هایش بوده اند. دکتر «امی هارت»، جزو تیم پزشک های پزشکی قانونیِ شهر، در جلسه مورخ چهارم ماه مارس اظهار داشت که در عکس های مربوط به صحنه جرم هیچ تصویری از کاپشن قرمز رنگ نیِتو، که می بایست سوراخ سوراخ شده باشد، وجود نداشت. با این حال روز دوشنبه، یعنی سه روز پس از جلسه چهارم مارس، یک شاهد ویژه به تصویری از ژاکتِ نیِتو اشاره کرد که توسط شهرداری به دست وی رسیده است. تصویرهایی از کلاه نیِتو نیز به هیئت منصفه نشان داده شد که یک نقطه آن توسط گلوله سوراخ شده بود و با سوراخی که بر روی پیکر وی وجود داشت، و همچنین با وضعیت عینک آفتابی وی که در کنار چاله ای از خون پیدا شده بود، مطابقت می کرد. در هر صورت پیش از نشان دادن این مدارک، ریچارد شهادت داد[15] که موقع تیراندازی به چشم های نیِتو خیره شده و پیشانیِ در هم کشیده شده او را دیده است. بر این مبنا، اگر نیِتو در لحظه وقوع حادثه کلاه بر سر گذاشته بود و عینک آفتابی به چشم می داشت، شیف نمی توانست جزئیات صورت وی را ببیند.

زمانی که نوبت به اِلوایرا نیِتو رسید تا از خسران ناشی از مرگ فرزندش بگوید، پوینتِر حال و احوال همسر وی را جویا شد ولی بامگارنر با صدای بلند «اعتراض» کرد – از نظر وی آنچه یک زن درباره اندوه همسرش می گفت شایسته استماع نبود. قاضی اعتراض بامگارنر را مردود دانست.

در یک مورد دیگر جاستین فریتز، به خاطر تماس گرفتن با مرکز پلیس، از خانواده نیِتو عذرخواهی کرد. روفیوجیو اجازه داد تا فریتز وی را در آغوش بگیرد ولی الوایرا این اجازه را به وی نداد. «روفیوجیو بعدتر گفت که در آن لحظه به یاد یکی از جمله های الکس افتاده بود». اینها اظهارات آدریاناست:«الکس گفته بود که حتی در مواجهه با مردمی که با آنها تضاد داریم، می بایست دست بالا را داشت و بهترین چهره خودمان را به آنها نشان بدهیم».

آدریانا در تمام جلسه های دادگاه در کنار خانواده نیِتو نشسته بود و در مواقعی که روز کاری مترجم رسمی دادگاه نبود مسئولیت ترجمه اظهارات و وقایع را بر عهده داشت. بنیامین سیِرا، که کت و شلواری خوش دوخت به تن داشت و کراوات بسته بود، هر روز پشت سر آنها می ایستاد. هر سه ردیف نیمکت های ابتدایی دادگاه نیز به طور معمول از دوست ها و حامی های آنها پر می شد. عموی نیِتو نیز، مثل دوست صمیمی و بودایی الکس یعنی «اِلی فلورِس»، در غالب جلسه های دادگاه شرکت می کرد.

آن دادگاه یک دادگاه مدنی به حساب می آمد، پس استاندارد آن «فراتر از شک منطقی» نبود بلکه فقط «غلبه شواهد» بود. کسی به زندان نرفت، ولی اگر شهرداری و افسرهای پلیس مسئول شناخته می شدند می توانست غرامت مالیِ بزرگی در پی داشته باشد و چنین امری می توانست بر روی شغل پلیس ها تأثیرگذار باشد. اعضای هیئت منصفه[16] آن محکمه، که توسط چندین رسانه محلی پوشش داده می شد، در روز پنجشنبه دهم مارس، و پس از مشورتی که به قدر یک بعد از ظهر و یک صبح طول کشید، به اتفاق آرا افسرهای پلیس حاضر در دادگاه را بی گناه دانستند – فلورِس در دادگاه گریست. «اتحادیه آزادی های مدنی آمریکا در شمال کالیفرنیا» به حکم صادر شده پاسخی داد با این عنوان: «آیا اگر الکس نیِتو سفید پوست می بود زنده می ماند؟».

                                                                                                                                                     VII.             

تصویری از بنیامین سیِرا
در حال حاضر سانفرانسیسکو شهری است بی رحم و تفکیک شده. یک ماه پیش از برگزاری دادگاه الکس نیِتو، شهردار سانفرانسیسکو تصمیم گرفت تا به خاطر بازی های سراسری لیگ فوتبال آمریکا تمام بی خانمان ها را از خیابان های این شهر جمع کند – گرچه محل برگزاری بازی تیم فوتبال سانفرانسیسکو چهل مایل از شهر فاصله داشت. حالا دیگر مدت هاست که مهمل گویی های آنلاین درباره جمعیت بی خانمان سانفرانسیسکو به نشانه ای بدل شده است از برخورد فرهنگ ها در این شهر. در اواسط فوریه 2016 نامه ای سرگشاده از سویِ «جاستین کِلِر»، بنیان گذار نه چندان موفق یک شرکت نوپا، منتشر شد خطاب به شهردار سانفرانسیسکو که لحنی داشت آشنا:«می دانم که مردم از تداوم اعیان سازی [سانفرانسیسکو] ناخرسند هستند، ولی واقعیت این است که ما در جامعه ای مبتنی بر بازار آزاد زندگی می کنیم. مردمان ثروتمندی که کار می کنند حق زندگی در این شهر را به دست آورده اند. آنها این حق را با درس خواندن و سخت کار کردن به دست آورده اند. به همین سبب آدمی مثل من نمی بایست نگران برخوردهایی که با او می شود باشد. من نمی بایست ناظر درد، ناظر سرسختی و ناظر ناامیدی بی خانمان هایی باشم که هر روز در مسیر رفت و آمدم به محل کار و خانه آنها را می بینم». کلر نیز آرزویی شبیه به اِسنو دارد؛ فردی که می خواست پس از مواجه اش با الخاندرو نیِتو وی را از سر راه خویش بردارد.

پس از بیرون راندن بی خانمان ها از دیگر منطقه ها، صدها تن از آنها چادرهای شان را در نقاط مختلف، از جمله زیر گذرگاه آزاد راه ها، بر پا کردند. شهردار سانفرانسیسکو، در فصل بارش باران، این پناهگاه ها را نیز تخریب کرد: کارگرهای شهرداری چادر و متعلقات بی خانمان ها را دور ریختند و بی چیز شدگان را تحت تعقیب قرار دادند – یکی از همین پاکسازی ها در سحرگاه روزی به وقوع پیوست که قرار به برگزاری نخستین جلسه دادگاه نیِتو بود[17].

وقتی محکمه قتلِ الخاندرو نیِتو با صدور حکم تبرئه پلیس به پایان رسید، یک جمعیت صد و پنجاه نفری از مردم در داخل  مرکز فرهنگی محله میشن، و همچنین در خیابان های بارانی بیرون آن، تجمع کردند. مردم آرام، مصمم و مأیوس بودند اما شوکه شده نبودند. روشن بود که بسیاری از آنها حسابی بر روی تقبیح قتل الخاندرو نیِتو توسط قدرت مستقر باز نکرده بودند. آنها به چنین تصدیقی نیاز نداشتند. احساس آنها نسبت به اصول و تاریخ توسط حکم صادره از بین نمی رفت؛ حتی اگر به خاطر آن مغموم و یا خشمگین شده بودند. بنیامین سیِرا، که دیگر آن لباسِ رسمی را که برای حضور در دادگاه پوشیده بود به تن نداشت، صحبت هایی پرشور بر زبان آورد. «اسکار سالیانس» نیز این جمله ها را در فیسبوک منتشر کرد:«الکس! تو هرگز فراموش نخواهی شد. ما، این اجتماع محلی، تا همیشه از والدین تو مراقبت خواهیم کرد. همانطور که همیشه گفته ام، کلامِ ناگفته محله میشن این است: هرگاه کسی آسیب ببیند، محتاج کمک باشد، و یا جان بسپارد ما، درست شبیه به یک خانواده، دور هم جمع می شویم و از آنها حمایت خواهیم کرد».

خانواده نیِتو نیز، به مدد ترجمه آدریانا، با آنها که اسپانیایی نمی دانستند حرف زدند. همچنین آدریانا نیز از جانب خودش اینچنین گفت:«درگیر شدن با پرونده الکس نیِتو یکی از مهمترین تغییرها در مسیر زندگی ام محسوب می شود. این پرونده به من چیزهای بیشتری درباره عدالت ترمیمی آموخت:  به عنوان یک آموزش دیده دستگاه های حقوقی، می دانم درد و ترس ناشی از عدم امنیت در برابر پلیس جز با پذیرش مسئولیت از جانب کسانی که به ما آسیب می رسانند از میان نمی رود». آدریانا، همسر تاریخ نگارش و دوست های وی که در نزدیکی یک ساختمان فرسوده قدیمی زندگی می کنند در برابر خلع ید شدن از محل اقامت شان ایستادند و سال گذشته به پیروزی رسیدند. با وجود این، اجتماعی که آن شب دور هم جمع شده بود هنوز در برابر نیروهای اقتصادی، که شهر را تفکیک کرده اند، آسیب پذیر است. شاید بسیاری از آن مردم در حال نقل مکان از سانفرانسیسکو باشند یا چه بسا بسیاری از آنها همین حالا نیز شهر را ترک کرده اند.



مرگِ الکس نیِتو داستان مرد جوانی است که پیکرش با گلوله پاره پاره شد و اجتماع محلی برای یادمان او یه یکدیگر پیوست. آنها چیزی بیش از عدالت کیفری را دنبال می کردند؛ آن پرونده به یک نهضت بدل شد. به قول خطاب آدریانا کامارانا به جمعیت «همانطور که خانواده نیِتو نیز دیروز اشاره کردند، پیروزی ما این است که هنوز در کنار یکدیگر قرار داریم».   


[1]  از غذاهای محبوبِ مکزیکی در آمریکا – م
[2]  Bernal Heights Park
[3]  منظور اهالی شرق و جنوب شرقی آسیاست – م
[4]  Norteños and Sureños
[5]  LinkedIn
[6]   فوریه سال 2012، «جورج زیمِر مَن» در شهر استنفورد ایالت فلوریدا به نوجوانی سیاه پوست به نام «تری وان مارتین» شلیک کرد و وی را به قتل رساند. اطلاعات ابتدایی مربوط به این پرونده را می توانید از اینجا بخوانید – م
[7] TECH
[8]  یکی از سگ ها از نژاد «اسپرینگر اسپانیل» است و دیگری یک بولداگِ پیر.
[9]  «رابین بالِرد»، از ساکنین قدیمی منطقه برنال هایتس که آن روز سگش را برای گردش به پارک آورده بود و نیِتو را پس از اخطار اِزگیت دیده بود، بعدها شهادت داد که هیچ چیز هشدار دهنده ای درباره نیِتو ندیده است:«او فقط آنجا نشسته بود». 
[10]  نکته تأمل برانگیز این است: چرا افسر پلیس پیش از هر چیز گمان می کرده که مظنونی از آن دست یا می بایست سیاه پوست باشد یا لاتین تبار؟ - م
[11]  Mission: محله ای که بیشترین جمعیت لاتین تبار سانفرانسیسکو را دارد. از جمله شگفتی های طبیعیِ سانفرانسیسکو تنوع آب و هوایی در محله های مختلف آن است. از این رو میشِن را گرمترین و آفتابی ترین محله سانفرانسیسکو می دانند که شاید از جمله علت های شکل گیری اجتماع لاتین تبارها در این منطقه نیز باشد – م
[12]  East Bay Express
[13]   :Oaklandشهری نزدیک به سانفرانسیسکو و واقع در منطقه خلیج. اوکلند از جمله پناهگاه های سیاه پوست هایی بوده که در جنگ داخلی و یا اواخر دهه 1940، و در جریان موج دوم مهاجرت، از ظلم برده دارها و یا ملاکین سفیدپوست نژادپرست در ایالت های جنوبی به ایالت های شمالی و غربی می گریختند. بعدها این شهر بدل به گتوی سیاه پوست ها شد و آسیب های اجتماعی و نا آرامی های سیاسی بسیاری را تجربه کرد و همچنان نیز می کند. در حال حاضر قسمت های غربی و شمالی اوکلند را اعیان سازی کرده اند، بافت جمعیتی این منطقه ها را به نفع سفیدپوست های متمول تغییر داده اند و نقشه تهاجم طبقاتی به باقی منطقه های شهر را می کشند – م  
[14]  Nextdoor.com
[15]  شیف به درستی این شهادت سوگند یاد کرد.
[16]  متشکل از پنج زن سفید پوست، یک زن اهل خاور دور و همچنین دو مرد آسیایی تبار دیگر.
[17]    آبان 1394، گروهی به کارتون خواب های پارک حقانی (واقع در محله دروازه غارِ تهران) شبیخون زدند و چادرهای آنها را به آتش کشیدند. صحنه های مخابره شده از آن واقعه بی نهایت دلخراش و تکان دهنده بود. همان روزها در خبرها می آمد که گروه مهاجم جزو ساکنین محله دروازه غار و مولوی بوده اند. با این وجود هیچ اشاره ای نمی شد که آیا این گروهِ مهاجم جزو ساکنین قدیمی این محله ها هستند یا در زمره طبقه متوسط رانت خواری قرار می گیرند که تازگی، و در فرایند اعیان سازی، به محله نقل مکان کرده اند؟  نگارنده در همان روزها اینطور متذکر شد:«به عنوان شاهدی که بیش از نُه سال در این منطقه فعالیت اجتماعی داشته ام، هرگز چنین اقدام وحشیانه ای از جانب ساکنین محله ندیده ام». تذکر دادم که چنین توحشی بر آمده از فرایند اعیان سازی محله است و نوعی پاکسازی اجتماعی به حساب می آید. در آن واقعه ساکنین متمول جدید، به نامِ نامیِ امنیت، دست به کار پاکسازی فیزیکی آدم های به اصطلاح ناجور محله شده بودند – م